| Setting | Before | After |
|---|---|---|
| bleed_mm | (empty) | 0 |
| chapter_page_break | (empty) | always |
| citation_style | (empty) | chicago |
| crop_marks | (empty) | false |
| font_size_pt | (empty) | 11 |
| font_stack | (empty) | [object Object] |
| front_matter | (empty) | [object Object] |
| hyphenation_enabled | (empty) | true |
| image_dpi_minimum | (empty) | 300 |
| line_height | (empty) | 1.4 |
| margins_mm | (empty) | [object Object] |
| page_numbers | (empty) | [object Object] |
| page_size_kind | (empty) | A4 |
| pagination | (empty) | [object Object] |
| paragraph_indent | (empty) | 0.25in |
| paragraph_spacing | (empty) | 0 |
| recto_verso | (empty) | true |
| running_heads | (empty) | [object Object] |
| text_align | (empty) | justified |
| widows_orphans_control | (empty) | true |
Page did not exist
آدمی نمیتواند جز به شگفتی بیندیشد. آیا او هرگز بازخواهد گشت؟ شاید او به گذشته پرتاب شده و در میان وحشیان خونآشام و پشمالوی عصر حجر صیقلنخورده، در اعماق دریای کرتاسه، یا در میان خزندگان عجیب و غولپیکر دوران ژوراسیک گرفتار شده باشد. حتی ممکن است همین حالا هم -اگر بتوانم چنین تعبیری به کار ببرم- در حال پرسه زدن بر روی صخرههای مرجانی دوران اولیت، که محل حضور پلسیوسورهاست، یا در کنار دریاچههای نمک دورافتاده دوران تریاس باشد. یا شاید او به سوی آینده، به یکی از دورانهای نزدیکتر رفته باشد؛ دورانی که در آن انسان هنوز انسان است، اما معماهای زمان ما حل شده و مشکلات فرسایندهاش به پایان رسیدهاند؟ به سوی دوران بلوغ بشریت؛ زیرا من به سهم خود نمیتوانم تصور کنم که این روزگاران واپسینِ آزمایشهای ضعیف، نظریههای ناقص و اختلافات متقابل، واقعاً نقطه اوج تمدن انسانی باشد! من به سهم خود میگویم. او، چنان که میدانم -چرا که این پرسش مدتها پیش از ساخت ماشین زمان میان ما مطرح شده بود- نگاهی مأیوسانه به پیشرفت بشریت داشت و در انباشت رو به فزونی تمدن، تنها تودهای احمقانه میدید که ناگزیر باید در نهایت بر سر سازندگانش فرو بریزد و آنان را نابود کند. اگر چنین باشد، بر ماست که چنان زندگی کنیم که گویی چنین نیست. اما برای من، آینده همچنان سیاه و خالی است؛ جهلی عظیم که تنها در نقاطی معدود با یادآوری داستان او روشن شده است. و من برای تسلای خاطرم، دو گل سفید عجیب در نزد خود دارم -که اکنون پژمرده، قهوهای، تخت و شکننده شدهاند- تا گواهی دهند که حتی وقتی عقل و توان از دست رفته بود، قدرشناسی و مهر متقابل همچنان در قلب انسان زنده بود.
Page did not exist
اثر اچ. جی. ولز
Page did not exist
مسافر زمان (از آنجا که راحتتر است او را اینگونه بنامیم) در حال شرح موضوعی غامض برای ما بود. چشمان خاکستریاش میدرخشید و سوسو میزد و صورتش که معمولاً رنگپریده بود، برافروخته و پرشور به نظر میرسید. آتش به تندی میسوخت و درخشش ملایم چراغهای رشتهای میان گلهای نقرهای، حبابهایی را که در گیلاسهایمان میدرخشیدند و از نظر میگذشتند، روشن میکرد. صندلیهایمان، که از اختراعات او بودند، به جای آنکه صرفاً پذیرای نشستن باشند، ما را در بر میگرفتند و نوازش میکردند؛ فضایی دلپذیر پس از شام برقرار بود که در آن افکار، آزاد و با ظرافت، از بندِ دقت و سختگیری رها میشدند. او موضوع را اینگونه برایمان مطرح کرد - و با انگشت اشارهی کشیدهاش نکات را نشان میداد - در حالی که ما لم داده بودیم و با تنبلی، جدیت او را در مورد این پارادوکس جدید (آنطور که ما میپنداشتیم) و باروری ذهنش تحسین میکردیم.
«باید با دقت مرا دنبال کنید. مجبورم یک یا دو ایدهای را که تقریباً به طور جهانی پذیرفته شدهاند، رد کنم. برای نمونه، هندسهای که در مدرسه به شما آموختهاند، بر مبنای یک تصور نادرست است.»
فیلبی، فردی اهل جدل با موهای قرمز، گفت: «آیا انتظار ندارید که این موضوعی بسیار بزرگ برای شروع باشد؟»
«قصد ندارم از شما بخواهم چیزی را بدون دلیل منطقی بپذیرید. بهزودی همانقدر که نیاز دارم، از شما تأیید خواهم گرفت. البته میدانید که یک خط ریاضی، خطی با ضخامت صفر، وجود خارجی ندارد. این را به شما آموختهاند؟ صفحه ریاضی نیز همینطور است. اینها تنها مفاهیمی انتزاعی هستند.»
روانشناس گفت: «این درست است.»
«و یک مکعب نیز که فقط دارای طول، عرض و ضخامت است، نمیتواند وجود حقیقی داشته باشد.»
فیلبی گفت: «در این مورد مخالفم. البته که یک جسم صلب میتواند وجود داشته باشد. تمام چیزهای واقعی...»
«بیشتر مردم همینطور فکر میکنند. اما لحظهای صبر کنید. آیا یک مکعبِ آنی (لحظهای) میتواند وجود داشته باشد؟»
فیلبی گفت: «منظورت را نمیفهمم.»
«آیا مکعبی که حتی برای یک لحظه هم دوام نمیآورد، میتواند وجود واقعی داشته باشد؟»
فیلبی در فکر فرو رفت. مسافر زمان ادامه داد: «بدیهی است که هر جسم واقعی باید در چهار جهت گسترش داشته باشد: باید طول، عرض، ضخامت و - تداوم (زمان) داشته باشد. اما به دلیل ضعف طبیعی جسمانی که بهزودی برایتان توضیح خواهم داد، ما تمایل داریم این حقیقت را نادیده بگیریم. در واقع چهار بُعد وجود دارد؛ سه بُعدی که آنها را سه صفحهی فضا مینامیم و بُعد چهارم، زمان است. با این حال، تمایلی وجود دارد که بین سه بُعد اول و بُعد آخر تمایزی غیرواقعی قائل شویم، زیرا از قضا آگاهی ما در طول زندگیمان، بهصورت متناوب در یک جهت در امتداد بُعد آخر حرکت میکند.»
مرد بسیار جوانی که با تلاشهای مقطعی سعی داشت سیگارش را روی شعلهی چراغ روشن کند، گفت: «آن... بسیار روشن و دقیق بود.»
مسافر زمان، در حالی که اندکی به شور و نشاطش افزوده شده بود، ادامه داد: «حال، بسیار قابل توجه است که این موضوع تا این حد نادیده گرفته میشود. در واقع این همان چیزی است که از بُعد چهارم منظور میشود، اگرچه برخی افرادی که درباره بُعد چهارم صحبت میکنند، نمیدانند منظورشان چیست. این تنها راه دیگری برای نگاه کردن به زمان است. هیچ تفاوتی بین زمان و هر یک از سه بُعد فضا وجود ندارد، جز اینکه آگاهی ما در طول آن حرکت میکند. اما برخی افراد نادان، برداشت نادرستی از این ایده دارند. آیا همگی شنیدهاید که آنها درباره بُعد چهارم چه میگویند؟»
شهردار ایالتی گفت: «من نشنیدهام.»
Page did not exist
«موضوع ساده است. اینکه فضا، طبق نظر ریاضیدانان ما، دارای سه بعد است که میتوان آنها را طول، عرض و ضخامت نامید و همواره با ارجاع به سه صفحه که هر کدام بر دیگری عمود است، قابل تعریف میباشد. اما برخی فلاسفه پرسیدهاند که چرا سه بعد مشخص؟ چرا جهتی دیگر عمود بر سه جهت قبلی وجود نداشته باشد؟ و حتی سعی کردهاند هندسهای چهاربعدی بسازند. پروفسور سایمون نیوکام همین یک ماه پیش در انجمن ریاضی نیویورک این موضوع را تشریح میکرد. میدانید که چگونه روی یک سطح صاف که فقط دو بعد دارد، میتوانیم شکلی از یک جسم سهبعدی را نمایش دهیم؟ به همین ترتیب آنها فکر میکنند که با مدلهای سهبعدی میتوانند یک مدل چهاربعدی را نمایش دهند، البته اگر بتوانند بر پرسپکتیو آن مسلط شوند. متوجه شدید؟»
شهردار محلی زیر لب گفت: «فکر میکنم متوجه شدم»؛ و در حالی که ابروهایش را در هم گره کرده بود، به حالتی درونگرایانه فرو رفت و لبهایش همانند کسی که کلمات مرموزی را تکرار میکند، تکان میخورد. او پس از مدتی با حالتی که به سرعت محو شد، گفت: «بله، فکر میکنم حالا متوجه شدم.»
«خب، بدم نمیآید به شما بگویم که مدتی است روی این هندسه چهاربعدی کار میکنم. برخی از نتایج من عجیب هستند. برای مثال، اینجا تصویری از یک مرد در هشتسالگی، دیگری در پانزدهسالگی، دیگری در هفدهسالگی، دیگری در بیستوسهسالگی و به همین ترتیب وجود دارد. همه اینها آشکارا برشهایی هستند، به عبارتی، نمایشهای سهبعدی از موجودیت چهاربعدی او که چیزی ثابت و تغییرناپذیر است.»
مسافر زمان پس از مکثی که برای هضم درست این موضوع لازم بود، ادامه داد: «دانشمندان به خوبی میدانند که زمان فقط نوعی فضا است. اینجا یک نمودار علمی رایج، یعنی ثبت وضعیت آبوهوا را میبینید. این خطی که با انگشتم دنبال میکنم، حرکت فشارسنج را نشان میدهد. دیروز آنقدر بالا بود، دیشب پایین آمد، سپس صبح امروز دوباره بالا رفت و به همین آرامی تا اینجا صعود کرد. مطمئناً جیوه این خط را در هیچیک از ابعاد فضا که معمولاً شناخته شدهاند، رسم نکرده است؟ اما قطعاً چنین خطی را رسم کرده است و بنابراین باید نتیجه بگیریم که آن خط در امتداد بعد زمان بوده است.»
مرد پزشک در حالی که به زغالهای درون آتش خیره شده بود، گفت: «اما اگر زمان واقعاً فقط بعد چهارم فضا است، چرا اینطور است و چرا همیشه به عنوان چیزی متفاوت در نظر گرفته شده است؟ و چرا نمیتوانیم همانطور که در ابعاد دیگر فضا حرکت میکنیم، در زمان هم حرکت کنیم؟»
مسافر زمان لبخند زد: «آیا مطمئن هستید که میتوانیم آزادانه در فضا حرکت کنیم؟ ما میتوانیم آزادانه به راست و چپ، عقب و جلو برویم و انسانها همیشه این کار را کردهاند. قبول دارم که در دو بعد آزادانه حرکت میکنیم. اما بالا و پایین چطور؟ گرانش ما را در آنجا محدود میکند.»
مرد پزشک گفت: «نه دقیقاً. بالنها وجود دارند.»
«اما قبل از بالنها، به جز پریدنهای ناگهانی و ناهمواریهای سطح زمین، انسان هیچ آزادی حرکتی در جهت عمودی نداشت.»
مرد پزشک گفت: «با این حال میتوانستند کمی بالا و پایین بروند.»
«پایین رفتن بسیار آسانتر از بالا رفتن است.»
«و شما اصلاً نمیتوانید در زمان حرکت کنید، نمیتوانید از لحظه حال فرار کنید.»
«دوست عزیز من، اشتباه دقیقاً همینجاست. این دقیقاً همان جایی است که تمام جهان به بیراهه رفته است. ما همیشه در حال فرار از لحظه حال هستیم. موجودیت ذهنی ما که غیرمادی است و هیچ بعدی ندارد، با سرعتی یکنواخت از گهواره تا گور در امتداد بعد زمان حرکت میکند. درست همانطور که اگر موجودیت خود را پنجاه مایل بالاتر از سطح زمین آغاز میکردیم، باید به پایین سفر میکردیم.»
روانشناس حرف او را قطع کرد و گفت: «اما مشکل بزرگ این است: شما میتوانید در تمام جهات فضا حرکت کنید، اما نمیتوانید در زمان حرکت کنید.»
Page did not exist
«این جوهرهی اکتشاف بزرگ من است. اما شما اشتباه میکنید که میگویید ما نمیتوانیم در زمان حرکت کنیم. برای مثال، اگر من واقعهای را بسیار واضح به خاطر بیاورم، به لحظهی وقوع آن بازمیگردم: به قول شما حواسپرتی به من دست میدهد. من برای لحظهای به عقب میپرم. البته ما هیچ وسیلهای برای ماندن در گذشته برای مدتی طولانی نداریم، درست همانطور که یک فرد بدوی یا یک حیوان وسیلهای برای شش فوت ماندن در بالای سطح زمین ندارد. اما یک انسان متمدن در این مورد وضعیت بهتری نسبت به انسان بدوی دارد. او میتواند با استفاده از بالون در برابر نیروی جاذبه صعود کند، و چرا نباید امیدوار باشد که سرانجام بتواند حرکت خود را در بُعد زمان متوقف یا تسریع کند، یا حتی تغییر جهت دهد و در مسیر معکوس سفر کند؟»
«اوه، این ،» فیلبی شروع به صحبت کرد، «همهاش—»
مسافر زمان گفت: «چرا که نه؟»
فیلبی گفت: «این برخلاف عقل است.»
مسافر زمان پرسید: «کدام عقل؟»
فیلبی گفت: «تو میتوانی با استدلال ثابت کنی سیاه، سفید است، اما هرگز نمیتوانی مرا متقاعد کنی.»
مسافر زمان گفت: «احتمالاً نه. اما حالا کمکم داری هدف تحقیقات مرا در هندسهی چهاربُعدی درک میکنی. مدتها پیش تصور مبهمی از یک ماشین داشتم—»
مرد بسیار جوان فریاد زد: «برای سفر در زمان!»
«ماشینی که بیطرفانه در هر جهتی از فضا و زمان، آنطور که رانندهاش تعیین میکند، سفر خواهد کرد.»
فیلبی به خندیدن اکتفا کرد.
مسافر زمان گفت: «اما من تأییدیه تجربی دارم.»
روانشناس پیشنهاد کرد: «برای مورخان بسیار راحت خواهد بود. مثلاً، آدم میتواند به گذشته سفر کند و روایت پذیرفتهشده از نبرد هیستینگز را راستیآزمایی کند!»
مرد پزشکی گفت: «فکر نمیکنی جلب توجه کنی؟ نیاکان ما هیچ تحمل زیادی برای ناهماهنگیهای زمانی نداشتند.»
مرد بسیار جوان فکر کرد: «آدم میتواند یونانیاش را مستقیماً از زبان خود هومر و افلاطون یاد بگیرد.»
«در این صورت، آنها قطعاً تو را در امتحان مقدماتی رد خواهند کرد. پژوهشگران آلمانی زبان یونانی را بسیار بهبود بخشیدهاند.»
مرد بسیار جوان گفت: «پس آینده باقی میماند. فقط فکرش را بکن! آدم میتواند تمام پولش را سرمایهگذاری کند، بگذارد با بهره انباشته شود و به جلو بشتابد!»
من گفتم: «برای کشف جامعهای که بر پایهای کاملاً کمونیستی بنا شده است.»
روانشناس شروع کرد: «از میان تمام نظریات عجیب و غریب!»
«بله، برای من هم همینطور به نظر میرسید، و بنابراین هرگز دربارهاش صحبت نکردم تا اینکه—»
من فریاد زدم: «تأییدیه تجربی! تو قصد داری آن را تأیید کنی؟»
فیلبی که خستگی ذهنی پیدا کرده بود، فریاد زد: «آزمایش!»
روانشناس گفت: «به هر حال بگذار آزمایش تو را ببینیم، اگرچه میدانیم همهاش حقهبازی است.»
مسافر زمان با لبخندی به ما نگاه کرد. سپس، در حالی که هنوز لبخند محوی بر لب داشت و دستانش را عمیقاً در جیبهای شلوارش فرو برده بود، بهآرامی از اتاق بیرون رفت و صدای کشیده شدن دمپاییهایش را در راهروی طولانی به سمت آزمایشگاهش شنیدیم.
روانشناس به ما نگاه کرد: «نمیدانم چه چیزی در دست دارد؟»
مرد پزشکی گفت: «شاید یک حقهی تردستی یا چیزی شبیه آن،» و فیلبی سعی کرد دربارهی شعبدهبازی که در برزلم دیده بود برایمان تعریف کند؛ اما پیش از آنکه مقدمهچینیاش را تمام کند، مسافر زمان بازگشت و حکایت فیلبی ناتمام ماند.
Page did not exist
آنچه مسافر زمان در دست داشت، چارچوبی فلزی و درخشان بود که به سختی از یک ساعت کوچک بزرگتر بود و بسیار ظریف ساخته شده بود. در آن عاج و نوعی ماده کریستالی شفاف به کار رفته بود. و اکنون باید صریح باشم، زیرا آنچه در ادامه میآید—مگر اینکه توضیحات او را بپذیریم—اتفاقی کاملاً غیرقابلتوجیه است. او یکی از میزهای هشتضلعی کوچک که در اتاق پراکنده بودند را برداشت و جلوی آتش قرار داد، به طوری که دو پایه آن روی فرش جلوی شومینه بود. او دستگاه را روی این میز گذاشت. سپس صندلیای را جلو کشید و نشست. تنها شیء دیگر روی میز، چراغ کوچک سایهداری بود که نور درخشانش بر مدل میتابید. همچنین شاید دوازده شمع در اطراف وجود داشت، دو تا در شمعدانهای برنجی روی تاقچه و چند تا در چراغهای دیواری، به طوری که اتاق کاملاً روشن بود. من روی صندلی راحتی کوتاهی نزدیک آتش نشستم و آن را جلو کشیدم تا تقریباً بین مسافر زمان و شومینه قرار بگیرم. فیلبی پشت سر او نشست و از روی شانهاش نگاه میکرد. پزشک و شهردار شهرستان از سمت راست، و روانشناس از سمت چپ، نیمرخ او را تماشا میکردند. مرد بسیار جوان پشت سر روانشناس ایستاده بود. همه ما در حالت آمادهباش بودیم. برای من باورنکردنی به نظر میرسد که هرگونه تردستی، هرچقدر هم که زیرکانه طراحی و ماهرانه انجام شده باشد، میتوانست در این شرایط به ما تحمیل شود.
مسافر زمان به ما نگاه کرد و سپس به دستگاه. روانشناس گفت: «خب؟»
مسافر زمان در حالی که آرنجهایش را روی میز گذاشته و دستانش را بالای دستگاه به هم فشار میداد، گفت: «این وسیله کوچک، فقط یک مدل است. این طرح من برای ماشینی است که در زمان سفر میکند. متوجه خواهید شد که به شکل عجیبی کج به نظر میرسد، و این میله درخشش عجیبی دارد، گویی به نوعی غیرواقعی است.» او با انگشتش به آن بخش اشاره کرد. «همچنین، اینجا یک اهرم کوچک سفید است، و اینجا یکی دیگر.»
پزشک از صندلی خود بلند شد و به داخل دستگاه خیره شد. او گفت: «به زیبایی ساخته شده است.»
مسافر زمان پاسخ داد: «ساختن آن دو سال طول کشید.» سپس، وقتی همه ما رفتار پزشک را تقلید کردیم، گفت: «حالا میخواهم کاملاً متوجه باشید که این اهرم، وقتی به سمت پایین فشار داده شود، ماشین را به سمت آینده میلغزاند، و دیگری جهت حرکت را معکوس میکند. این زین، جایگاه مسافر زمان را نشان میدهد. همین الان میخواهم اهرم را فشار دهم و ماشین راهی شود. ناپدید خواهد شد، به زمان آینده خواهد رفت و محو میشود. خوب به آن نگاه کنید. به میز هم نگاه کنید و مطمئن شوید که هیچ تردستی در کار نیست. نمیخواهم این مدل را هدر بدهم و بعد به من بگویند شیاد هستم.»
شاید یک دقیقه سکوت برقرار شد. به نظر میرسید روانشناس میخواهد با من صحبت کند، اما منصرف شد. سپس مسافر زمان انگشتش را به سمت اهرم برد. ناگهان گفت: «نه، دستت را به من بده.» و رو به روانشناس، دست او را گرفت و به او گفت انگشت اشارهاش را جلو بیاورد. بنابراین، این خود روانشناس بود که مدل ماشین زمان را به سفر بیپایانش فرستاد. همه ما حرکت اهرم را دیدیم. من کاملاً مطمئنم که هیچ تردستیای در کار نبود. نسیمی وزید و شعله چراغ لرزید. یکی از شمعهای روی تاقچه خاموش شد و ماشین کوچک ناگهان چرخید، نامشخص شد، شاید برای یک ثانیه مانند روحی دیده شد، به شکل گردابی از برنج و عاج کمرنگ و درخشان؛ و دیگر نبود—ناپدید شد! به جز چراغ، روی میز خالی بود.
همه برای یک دقیقه ساکت بودند. سپس فیلبی گفت که او لعنت شده است.
روانشناس از بهت خود خارج شد و ناگهان به زیر میز نگاه کرد. در این لحظه، مسافر زمان با خوشحالی خندید. او با یادآوری روانشناس گفت: «خب؟» سپس بلند شد، به سمت ظرف تنباکو روی تاقچه رفت و در حالی که پشتش به ما بود، شروع به پر کردن پیپ خود کرد.
ما به هم خیره شدیم. پزشک گفت: «ببین، آیا در این مورد جدی هستی؟ آیا واقعاً باور داری که آن ماشین به درون زمان سفر کرده است؟»
Page did not exist
«مطمئناً،» ماشینسوارِ زمان گفت و برای روشن کردن کبریت خم شد تا آن را در آتش بگیرد. سپس برگشت و در حال روشن کردن پیپاش، به چهرهی روانشناس نگاه کرد. (روانشناس، برای اینکه نشان دهد دستپاچه نشده، سیگاری برداشت و سعی کرد آن را بدون بریدنِ سرش روشن کند.) «بیشتر از آن، من ماشین بزرگی دارم که تقریباً در آن اتاق تمام شده است» -او به آزمایشگاه اشاره کرد- «و وقتی که سرهم شد، قصد دارم خودم سفری با آن انجام دهم.»
«منظورت این است که آن ماشین به آینده سفر کرده است؟» فیلبی گفت.
«به آینده یا گذشته - مطمئن نیستم کدام یک.»
پس از وقفهای، روانشناس جرقهای از نبوغ به ذهنش رسید. او گفت: «اگر به هر جایی رفته باشد، حتماً به گذشته رفته است.»
ماشینسوارِ زمان گفت: «چرا؟»
«چون تصور میکنم که آن در فضا حرکت نکرده است، و اگر به آینده سفر کرده بود، تمام این مدت همچنان اینجا میبود، چرا که مجبور بوده از میان این زمان عبور کند.»
من گفتم: «اما اگر به گذشته سفر کرده بود، وقتی ما برای اولین بار وارد این اتاق شدیم، باید دیده میشد؛ و پنجشنبه گذشته وقتی اینجا بودیم؛ و پنجشنبه قبل از آن؛ و به همین ترتیب!»
شهردارِ ایالتی با لحنی بیطرفانه به سمت ماشینسوارِ زمان چرخید و گفت: «ایرادات جدیای است.»
ماشینسوارِ زمان گفت: «اصلاً اینطور نیست،» و خطاب به روانشناس ادامه داد: «تو فکر میکنی. میتوانی آن را توضیح بدهی. میدانی، این ارائهای زیر آستانهی ادراک است، ارائهای رقیقشده.»
روانشناس گفت: «البته،» و ما را آرام کرد. «این یک نکته ساده روانشناسی است. باید به آن فکر میکردم. کاملاً واضح است و به طرز لذتبخشی به این پارادوکس کمک میکند. ما نمیتوانیم آن را ببینیم و نمیتوانیم این ماشین را درک کنیم، درست همانطور که نمیتوانیم پرهی چرخِ در حال چرخش یا گلولهای که در هوا پرواز میکند را ببینیم. اگر آن پنجاه یا صد برابر سریعتر از ما در زمان سفر کند، اگر در یک ثانیهی ما یک دقیقه را طی کند، تأثیری که بر جای میگذارد البته تنها یکپنجاهم یا یکصدمِ آن چیزی خواهد بود که اگر در زمان سفر نمیکرد، ایجاد مینمود. این کاملاً واضح است.» او دستش را از فضای خالیای که ماشین در آن بود عبور داد. او با خنده گفت: «متوجه شدید؟»
ما برای یکی دو دقیقه نشستیم و به میز خالی خیره شدیم. سپس ماشینسوارِ زمان از ما پرسید که در مورد همه اینها چه فکر میکنیم.
پزشک گفت: «امشب کاملاً پذیرفتنی به نظر میرسد؛ اما تا فردا صبر کن. منتظر عقل سلیمِ صبح باش.»
ماشینسوارِ زمان پرسید: «آیا دوست دارید خودِ ماشینِ زمان را ببینید؟» و با این حرف، در حالی که چراغ را در دست داشت، ما را از راهروی طولانی و پر از باد به سمت آزمایشگاهش هدایت کرد. من نور لرزان، نیمرخِ عجیب و پهنِ سرِ او، رقصِ سایهها، و اینکه چطور همهی ما، گیج اما ناباورانه، او را دنبال کردیم و چطور آنجا در آزمایشگاه، نسخهی بزرگتری از همان مکانیزم کوچکی را دیدیم که دیده بودیم از جلوی چشمانمان ناپدید شد، به وضوح به یاد دارم. قطعاتی از نیکل بود، قطعاتی از عاج، و بخشهایی قطعاً از کریستالِ سنگ تراشیده یا اره شده بودند. آن وسیله تقریباً کامل بود، اما میلههای کریستالی پیچخورده در کنار چند ورقه نقشه روی میز ناتمام مانده بودند و من یکی را برداشتم تا بهتر نگاهش کنم. به نظر میرسید کوارتز باشد.
پزشک گفت: «ببین، آیا کاملاً جدی هستی؟ یا این یک حقه است - شبیه همان روحی که کریسمسِ گذشته به ما نشان دادی؟»
ماشینسوارِ زمان در حالی که چراغ را بالا نگه داشته بود، گفت: «با آن ماشین، قصد دارم زمان را کاوش کنم. آیا این واضح است؟ من در تمام عمرم هیچوقت اینقدر جدی نبودهام.»
هیچکدام از ما دقیقاً نمیدانستیم که چطور باید با این قضیه برخورد کنیم.
از روی شانهی پزشک، نگاهِ فیلبی را دنبال کردم و او با جدیت به من چشمک زد.
Page did not exist
گمان میکنم در آن زمان هیچکدام از ما ماشین زمان را کاملاً باور نکردیم. واقعیت این است که مسافر زمان از آن دسته آدمهایی بود که بیش از حد باهوش هستند و همین باعث میشود باورشان نکنی: هیچوقت احساس نمیکردی او را کاملاً شناختهای؛ همیشه به نوعی خویشتنداری مرموز و نوعی نبوغ در کمین، پشت صراحت شفاف او مشکوک بودی. اگر فیلبی مدل را نشان داده بود و موضوع را با کلمات مسافر زمان توضیح داده بود، ما با شک و تردید بسیار کمتری با او برخورد میکردیم. چرا که انگیزههای او را درک میکردیم؛ یک قصاب گوشت خوک هم میتوانست فیلبی را بفهمد. اما مسافر زمان بیش از آنکه یک آدم معمولی باشد، رگههایی از بدخلقی در وجودش بود و ما به او بیاعتماد بودیم. کارهایی که اگر فرد کمهوشتری انجام میداد، چارچوب منطقی پیدا میکرد، در دستان او به حقه و کلک تبدیل میشد. این یک اشتباه است که کارها را بیش از حد آسان انجام دهی. آدمهای جدی که او را جدی میگرفتند، هرگز از رفتار او اطمینان کامل نداشتند؛ آنها به نوعی میدانستند که سپردن اعتبار و قضاوتشان به او، مثل چیدمان یک مهدکودک با ظروف چینی ظریف است. بنابراین، فکر نمیکنم هیچکدام از ما در فاصله بین آن پنجشنبه تا پنجشنبه بعد، حرف زیادی درباره سفر در زمان زده باشیم، اگرچه بیشک تواناییهای عجیب آن در ذهن اکثر ما میچرخید: یعنی پذیرفتنی بودن و در عین حال باورنکردنی بودن عملیاش، و احتمالات کنجکاوانهای که از ناهمزمانی و سردرگمی کامل مطرح میکرد. به سهم خودم، بهویژه درگیر ترفند آن مدل بودم. یادم هست که این موضوع را با پزشک که روز جمعه در انجمن لینه دیده بودم، مطرح کردم. او گفت که چیز مشابهی را در توبینگن دیده و تأکید زیادی بر خاموش شدن شمع داشت. اما اینکه این ترفند چطور انجام شده بود، نتوانست توضیح دهد.
پنجشنبه بعد دوباره به ریچموند رفتم—گمان میکنم من یکی از ثابتترین مهمانان مسافر زمان بودم—و چون دیر رسیده بودم، چهار یا پنج نفر را دیدم که قبلاً در اتاق پذیراییاش جمع شده بودند. پزشک با یک برگه کاغذ در یک دست و ساعتش در دست دیگر، جلوی آتش ایستاده بود. به دنبال مسافر زمان گشتم و—پزشک گفت: «ساعت هفت و نیم است. گمان میکنم بهتر است شام بخوریم؟»
گفتم: «پس میزبانمان کجاست؟»
«تازه رسیدی؟ خیلی عجیب است. او به ناچار گرفتار شده. در این یادداشت از من خواسته اگر تا ساعت هفت برنگشت، شام را شروع کنیم. میگوید وقتی بیاید توضیح خواهد داد.»
سردبیر یکی از روزنامههای معروف گفت: «حیف است بگذاریم شام سرد شود.» و بلافاصله دکتر زنگ را به صدا درآورد.
روانشناس تنها کسی بود که علاوه بر دکتر و من، در شام قبلی حضور داشت. بقیه افراد بلنک، همان سردبیر مذکور، یک روزنامهنگار و یک نفر دیگر بودند—مردی آرام و خجالتی با ریش—که او را نمیشناختم و تا جایی که متوجه شدم، در تمام طول شب حتی یک کلمه هم حرف نزد. در سر میز شام حدس و گمانهایی درباره غیبت مسافر زمان مطرح شد و من با روحیهای نیمهشوخی، پیشنهاد سفر در زمان را دادم. سردبیر خواست که این موضوع برایش توضیح داده شود و روانشناس داوطلب شد تا روایتی خشک از آن «پارادوکس و ترفند نبوغآمیز» که هفته قبل دیده بودیم، ارائه دهد. او در میان توضیحاتش بود که درِ راهرو بهآرامی و بدون صدا باز شد. من رو به در بودم و اولین کسی بودم که آن را دیدم. گفتم: «سلام! بالاخره آمد!» و در بازتر شد و مسافر زمان در مقابل ما ایستاد. فریادی از تعجب کشیدم. پزشکی که او را دید، فریاد زد: «خدای من! مرد، چه اتفاقی افتاده؟» و همه افراد دور میز به سمت در چرخیدند.
او در وضعیتی حیرتانگیز بود. کتش پر از گرد و غبار و کثیفی بود و لکههای سبزی روی آستینهایش دیده میشد؛ موهایش آشفته بود و به نظر من خاکستریتر شده بود—یا به خاطر گرد و غبار و کثیفی یا به این دلیل که رنگش واقعاً پریده بود. صورتش به طرز وحشتناکی رنگپریده بود؛ روی چانهاش یک بریدگی قهوهای دیده میشد—بریدگیای که نیمهبهبود یافته بود؛ چهرهاش تکیده و گرفته بود، گویی رنج شدیدی کشیده است. لحظهای در آستانه در تردید کرد، انگار که نور چشمانش را زده باشد. سپس وارد اتاق شد. او با همان لنگی راه میرفت که در ولگردانی با پاهای خسته دیده بودم. ما در سکوت به او خیره شدیم، منتظر بودیم که لب به سخن بگشاید.
Page did not exist
او هیچ نگفت، اما با درد و رنج به سمت میز آمد و با دست به شراب اشاره کرد. سردبیر گیلاسی شامپاین پر کرد و آن را به سمتش سر داد. او آن را سر کشید و انگار حالش بهتر شد: چرا که نگاهی به دور میز انداخت و سایهای از لبخند قدیمیاش بر چهرهاش لرزید. دکتر گفت: «مرد، آخر چه کار کردهای؟» مسافر زمان انگار نشنید. او با بیانی لرزان گفت: «اجازه بدهید مزاحم کارتان نشوم. حالم خوب است.» او مکث کرد، گیلاسش را برای دوباره پر شدن دراز کرد و آن را یکنفس سر کشید. گفت: «خوب است.» چشمانش درخشانتر شد و رنگ ضعیفی به گونههایش بازگشت. نگاهش با نوعی تایید کدر روی چهرههایمان لغزید و سپس در اتاق گرم و راحت چرخید. بعد دوباره صحبت کرد، در حالی که هنوز انگار کلماتش را با تردید مییافت. «میروم صورتم را بشویم و لباس عوض کنم و بعد پایین میآیم تا همه چیز را توضیح دهم... کمی از آن گوشت گوسفند برایم نگه دارید. برای ذرهای گوشت دارم میمیرم.»
او نگاهی به سردبیر که مهمان نادری بود انداخت و ابراز امیدواری کرد که حالش خوب باشد. سردبیر شروع به پرسیدن سوالی کرد. مسافر زمان گفت: «بعداً برایتان میگویم. من... عجیبا! تا یک دقیقه دیگر حالم سر جایش میآید.»
او گیلاسش را زمین گذاشت و به سمت در راه پله رفت. دوباره متوجه لنگ زدنش و صدای نرم پای او شدم و از جایم بلند شدم و پاهایش را وقتی بیرون میرفت دیدم. او چیزی جز یک جفت جوراب پاره و خونآلود به پا نداشت. سپس در پشت سرش بسته شد. نیمخیز شدم که دنبالش بروم، اما یادم افتاد که چقدر از هیاهو پیرامون خودش متنفر بود. شاید برای یک دقیقه، ذهنم آشفته بود. بعد شنیدم سردبیر که طبق عادتش با تیترهای خبری فکر میکرد، گفت: «رفتار عجیب یک دانشمند برجسته.» و این باعث شد توجهم به میز شام روشن جلب شود.
خبرنگار گفت: «بازی چیست؟ آیا او داشته گدایی آماتور میکرده؟ سر در نمیآورم.» نگاه روانشناس را دیدم و تفسیر خودم را در چهرهاش خواندم. به مسافر زمان فکر کردم که با درد و لنگلنگان از پلهها بالا میرفت. فکر نمیکنم کس دیگری متوجه لنگ زدن او شده باشد.
اولین کسی که کاملاً از این غافلگیری بهبود یافت، پزشک بود که زنگ را به صدا درآورد -مسافر زمان از اینکه خدمتکاران هنگام شام منتظر بمانند متنفر بود- تا بشقاب داغی بیاورند. در آن لحظه سردبیر با غرولندی به سراغ چاقو و چنگال خود رفت و مرد ساکت نیز همین کار را کرد. شام از سر گرفته شد. گفتگو برای مدتی کوتاه پر از تعجب و همراه با وقفههای حیرت بود؛ و سپس سردبیر در کنجکاویاش پرشور شد. او پرسید: «آیا دوست ما درآمد ناچیزش را با کار در خیابان زیاد میکند؟ یا دچار دورههای نبوکدنصری شده است؟» من گفتم: «اطمینان دارم که این ماجرای ماشین زمان است» و روایت روانشناس از دیدار قبلیمان را ادامه دادم. مهمانان جدید آشکارا ناباور بودند. سردبیر اعتراضاتی مطرح کرد. «این سفر در زمان چه بود؟ یک نفر که نمیتواند با غلت زدن در یک پارادوکس خودش را خاکی کند، مگر نه؟» و بعد، وقتی ایده در ذهنش جای گرفت، به مسخره کردن روی آورد. مگر در آینده برس لباس نداشتند؟ خبرنگار هم به هیچ قیمتی باور نمیکرد و در کار آسان مسخره کردن کل ماجرا با سردبیر همراه شد. هر دو از نوع جدید خبرنگار بودند؛ مردان جوان بسیار پرشور و بیاحترام. خبرنگار داشت میگفت -یا بهتر بگویم فریاد میزد- که مسافر زمان برگشت: «گزارش ویژه ما از پسفردا...» او لباسهای معمولی شبانه پوشیده بود و جز نگاه خستهاش، چیزی از تغییری که مرا وحشتزده کرده بود، باقی نمانده بود.
سردبیر با خوشحالی گفت: «میگویم، این رفقا اینجا میگویند که تو به اواسط هفته آینده سفر کرده بودی! از آن رُزبری کوچک برایمان بگو، میخواهی؟ برای کلش چه میگیری؟»
مسافر زمان بدون کلامی به جای رزرو شدهاش آمد. او به شیوه قدیمیاش آرام لبخند زد. گفت: «گوشت گوسفند من کجاست؟ چه لذتی دارد که دوباره چنگال را در گوشت فرو کنی!»
سردبیر فریاد زد: «داستان!»
مسافر زمان گفت: «لعنت به داستان! من چیزی برای خوردن میخواهم. تا کمی پپتون به رگهایم نرسانم کلمهای حرف نمیزنم. ممنون. و نمک.»
Page did not exist
من گفتم: «فقط یک کلمه. آیا به سفر در زمان رفتهای؟»
مسافر زمان، در حالی که دهانش پر بود، با تکان دادن سر گفت: «بله.»
سردبیر گفت: «من برای یک یادداشت کلمه به کلمه، یک شیلینگ به ازای هر سطر میدهم.» مسافر زمان لیوانش را به سمت مرد خاموش هل داد و با ناخنش به آن ضربه زد؛ در این هنگام مرد خاموش، که به چهرهاش خیره شده بود، با تشنج از جا پرید و برایش شراب ریخت. بقیه شام با ناراحتی گذشت. از طرف خودم، سوالات ناگهانی مدام به ذهنم خطور میکرد و جرات میکنم بگویم برای دیگران هم همینطور بود. روزنامهنگار سعی کرد با تعریف حکایتهایی از هتی پاتر، تنش را کاهش دهد. مسافر زمان تمام توجهش را به شام خود معطوف کرده بود و اشتهای یک ولگرد را به نمایش میگذاشت. پزشک سیگاری روشن کرد و از لای مژههایش مسافر زمان را زیر نظر گرفت. مرد خاموش حتی از همیشه دست و پا چلفتیتر به نظر میرسید و از روی عصبی بودن محض، با نظم و اراده شامپاین مینوشید. سرانجام مسافر زمان بشقابش را کنار زد و به اطراف ما نگاه کرد. او گفت: «گمان میکنم باید عذرخواهی کنم. من واقعاً گرسنه بودم. زمان فوقالعادهای را سپری کردم.» او دستش را برای برداشتن سیگار دراز کرد و سر آن را برید. «اما بیایید به اتاق سیگار برویم. داستان طولانیتر از آن است که بتوان سر بشقابهای چرب تعریف کرد.» و در حین عبور زنگ را به صدا درآورد و راهی اتاق مجاور شد.
او در حالی که روی صندلی راحتیاش لم داده بود و نام سه مهمان جدید را میبرد، به من گفت: «تو به بلنک، و داش، و شوز در مورد ماشین گفتهای؟»
سردبیر گفت: «اما این موضوع یک پارادوکس محض است.»
او ادامه داد: «من امشب نمیتوانم بحث کنم. بدم نمیآید داستان را برایتان تعریف کنم، اما نمیتوانم بحث کنم. اگر بخواهید، داستان آنچه را که برایم اتفاق افتاده برایتان تعریف میکنم، اما باید از قطع کردن صحبت خودداری کنید. میخواهم آن را بگویم. بسیار بد. بیشتر آن شبیه دروغ به نظر میرسد. باشد! با این همه، حقیقت دارد، تکتک کلماتش حقیقت دارد. من ساعت چهار در آزمایشگاهم بودم و از آن زمان تا کنون… هشت روز زندگی کردهام… روزهایی که هیچ انسانی قبلاً هرگز تجربه نکرده است! تقریباً از پا افتادهام، اما تا این ماجرا را برایتان نگویم نخواهم خوابید. بعد از آن به رختخواب میروم. اما هیچ وقفه و قطعی در کار نباشد! توافق کردیم؟»
سردبیر گفت: «توافق کردیم» و بقیه ما نیز تکرار کردیم: «توافق کردیم.» و با این سخن، مسافر زمان داستانش را همانطور که من بازگو کردهام آغاز کرد. او ابتدا روی صندلیاش تکیه داد و مانند مردی خسته صحبت کرد. بعداً پرشورتر شد. در نوشتن آن، با شدتی بیش از حد، ناتوانی قلم و مرکب را احساس میکنم—و بیش از همه، ناتوانی خودم را—برای بیان کیفیت آن. فرض میکنم شما با دقت کافی میخوانید؛ اما نمیتوانید چهره سفید و صادق گوینده را در حلقه روشن چراغ کوچک ببینید، و نه لحن صدای او را بشنوید. شما نمیتوانید بدانید که چگونه حالات چهره او با پیچ و خمهای داستانش تغییر میکرد! بیشتر ما شنوندگان در سایه بودیم، زیرا شمعهای اتاق سیگار روشن نشده بود و تنها چهره روزنامهنگار و پاهای مرد خاموش از زانو به پایین روشن بود. در ابتدا هر از گاهی به یکدیگر نگاه میکردیم. پس از مدتی دیگر این کار را نکردیم و فقط به چهره مسافر زمان خیره شدیم.
Page did not exist
«من پنجشنبه گذشته اصولی از ماشین زمان را برای برخی از شما بازگو کردم و خودِ آن دستگاه را، که در کارگاه ناتمام بود، به شما نشان دادم. حالا آنجاست، کمی فرسوده از سفر، حقیقت دارد؛ یکی از میلههای عاجی ترک خورده و یکی از ریلهای برنجی خم شده است؛ اما بقیهاش بهاندازه کافی سالم است. انتظار داشتم جمعه آن را تمام کنم، اما روز جمعه، وقتی کارِ سرهم کردن تقریباً به پایان رسیده بود، متوجه شدم که یکی از میلههای نیکلی دقیقاً یک اینچ کوتاهتر است و باید دوباره ساخته میشد؛ بنابراین تا امروز صبح کامل نشد. امروز ساعت ده بود که اولین ماشین زمان، کار خود را آغاز کرد. آخرین ضربه را به آن زدم، تمام پیچها را دوباره امتحان کردم، یک قطره دیگر روغن روی میله کوارتز ریختم و بر زین آن نشستم. گمان میکنم خودکشی که تپانچهای را روی شقیقهاش میگذارد، همان حیرتی را نسبت به آنچه در پیش است حس میکند که من در آن لحظه حس میکردم. اهرم شروع را در یک دست و اهرم توقف را در دست دیگر گرفتم، اولی را فشار دادم و بلافاصله دومی را. احساس کردم گیج میشوم؛ حس کابوسوارِ سقوط به من دست داد؛ و وقتی به اطراف نگاه کردم، آزمایشگاه را دقیقاً همانطور که بود دیدم. آیا اتفاقی افتاده بود؟ برای لحظهای گمان کردم که عقلم مرا فریب داده است. سپس به ساعت نگاه کردم. به نظر میرسید لحظهای پیش، ساعت کمی از ده گذشته بود؛ حالا نزدیک ساعت سه و نیم بود!
«نفسی کشیدم، دندانهایم را به هم فشردم، اهرم شروع را با هر دو دست گرفتم و با ضربهای به راه افتادم. آزمایشگاه تار و تیره شد. خانم واچت وارد شد و ظاهراً بدون اینکه مرا ببیند، به سمت درِ باغ قدم برداشت. گمان میکنم حدود یک دقیقه طول کشید تا او از آنجا عبور کند، اما برای من، او مثل موشک از عرض اتاق رد شد. اهرم را تا آخرین حدش فشار دادم. شب مثل خاموش شدنِ یک چراغ فرا رسید و لحظهای بعد فردا شد. آزمایشگاه کمرنگ و تار شد، سپس کمرنگتر و کمرنگتر. شبِ فردا سیاه و سپس دوباره روز، دوباره شب، دوباره روز، سریعتر و سریعتر آمد. زمزمهای چرخان گوشهایم را پر کرد و سردرگمیِ عجیب و گنگ و خاموشی بر ذهنم چیره شد.
«میترسم نتوانم احساسات عجیبِ سفر در زمان را منتقل کنم. آنها بسیار ناخوشایند هستند. حسی دقیقاً شبیه آنچه فرد در ترن هوایی دارد وجود دارد—یک حرکت بیاختیار و سرگیجهآور! من هم همان انتظارِ وحشتناکِ تصادفی قریبالوقوع را داشتم. همانطور که سرعت میگرفتم، شب مثلِ بال زدن یک بال سیاه، پشت سرِ روز میآمد. تصور مبهم آزمایشگاه ظاهراً از من دور شد و دیدم که خورشید بهسرعت در آسمان میجهد، هر دقیقه از آن میپرد و هر دقیقه نشاندهنده یک روز بود. تصور کردم که آزمایشگاه نابود شده و من به فضای باز آمدهام. تصور مبهمی از داربستها داشتم، اما آنقدر تند میرفتم که متوجه هیچچیزِ متحرکی نبودم. کندترین حلزونی که تا به حال خزیده بود، برای من خیلی سریع میگذشت. توالیِ چشمکزنِ تاریکی و روشنایی برای چشم بسیار دردناک بود. سپس در تاریکیهای متناوب، ماه را دیدم که بهسرعت از هلال به بدر میچرخید و نگاهی گذرا به ستارگان در حال چرخش داشتم. بهتدریج، همانطور که پیش میرفتم و سرعت میگرفتم، تپشِ شب و روز در یک خاکستریِ ممتد ادغام شد؛ آسمان عمقِ آبیِ شگفتانگیزی به خود گرفت، رنگی درخشان و باشکوه مانند رنگِ گرگومیشِ آغازین؛ خورشیدِ پرشی، به یک رشته آتش، کمانی درخشان در فضا تبدیل شد؛ ماه به نواری کمرنگ و لرزان؛ و من نمیتوانستم چیزی از ستارگان ببینم، مگر گهگاهی دایرهای روشنتر که در آبیِ آسمان سوسو میزد.
«منظره مهآلود و مبهم بود. من هنوز روی دامنهی تپهای بودم که این خانه اکنون روی آن ایستاده است و شانه تپه، خاکستری و کمرنگ بالای سرم قرار داشت. دیدم که درختان مانند تودههای بخار رشد میکنند و تغییر مییابند، گاهی قهوهای، گاهی سبز؛ آنها رشد میکردند، گسترده میشدند، میلرزیدند و از بین میرفتند. دیدم که ساختمانهای عظیم، کمرنگ و زیبا بالا میروند و مانند رویاها میگذرند. به نظر میرسید کل سطح زمین تغییر کرده است—در برابر چشمانم ذوب میشد و جریان مییافت. عقربههای کوچک روی صفحههایی که سرعتم را ثبت میکردند، سریعتر و سریعتر میچرخیدند. بهتدریج متوجه شدم که کمربند خورشیدی در یک دقیقه یا کمتر، از انقلابین تا انقلابین نوسان میکند و در نتیجه سرعت من بیش از یک سال در هر دقیقه بود؛ و دقیقه به دقیقه برف سفید در سراسر جهان درخشید و ناپدید شد و به دنبال آن سبزیِ روشن و کوتاهِ بهار آمد.»
Page did not exist
«احساسات ناخوشایند آغاز سفر، اکنون کمتر آزاردهنده بود. آنها سرانجام در نوعی هیجان هیستریک در هم آمیختند. در واقع متوجه تکانهای ناشیانهی ماشین شدم که دلیلش را نمیدانستم. اما ذهنم آنقدر آشفته بود که نمیتوانست به آن توجه کند، بنابراین با نوعی جنون که در وجودم ریشه میدواند، خودم را به دل آینده انداختم. در ابتدا به سختی به فکر توقف بودم، به سختی به چیزی جز این احساسات تازه فکر میکردم. اما بهزودی مجموعهای از برداشتهای تازه در ذهنم شکل گرفت؛ کنجکاوی و همراه با آن نوعی وحشت، تا اینکه سرانجام کاملاً بر من چیره شدند. با خود اندیشیدم که چه تحولات عجیبی در بشریت، چه پیشرفتهای شگفتانگیزی نسبت به تمدن ابتدایی ما ممکن است پدیدار شود، آنگاه که به دنیای تاریک و گریزان که در برابر چشمانم با شتاب میگذشت و در نوسان بود، دقیقتر بنگرم! معماریهای عظیم و باشکوهی را دیدم که در اطرافم برمیخاستند، عظیمتر از هر بنایی در عصر خودمان، و با این حال، گویی از نور و مه ساخته شده بودند. سبزی غنیتری را دیدم که از دامنهی تپه بالا میرفت و بدون هیچ وقفهی زمستانی همانجا باقی میماند. حتی از میان نقاب آشفتگیام، زمین بسیار زیبا به نظر میرسید. و بدینسان ذهنم به فکر توقف افتاد.
«خطر خاص در این احتمال نهفته بود که ممکن است در فضایی که من یا ماشین اشغال کرده بودم، مادهای بیابم. تا زمانی که با سرعت زیاد در زمان سفر میکردم، این موضوع اهمیت چندانی نداشت؛ من بهاصطلاح رقیق شده بودم؛ مثل بخار از میان منافذ موادِ میانراه میلغزیدم! اما توقف، به معنای کوبیده شدنِ مولکول به مولکولِ وجودم در هر چیزی بود که در مسیرم قرار داشت؛ به این معنا بود که اتمهایم را چنان در تماس نزدیک با اتمهای مانع قرار دهم که یک واکنش شیمیایی عمیق؛ و احتمالاً یک انفجار گسترده؛ رخ دهد و من و دستگاهام را از تمام ابعاد ممکن به بیرون پرتاب کند؛ به سوی ناشناختهها. این احتمال بارها و بارها هنگام ساخت ماشین به ذهنم رسیده بود، اما آن زمان با خوشبینی آن را به عنوان یک خطر اجتنابناپذیر پذیرفته بودم؛ یکی از خطراتی که انسان باید بپذیرد! حالا که این خطر حتمی بود، دیگر آن را با همان نگاه خوشبینانه نمیدیدم. حقیقت این است که ناخودآگاه، غریبگی مطلقِ همه چیز، تکانها و لرزشهای بیمارگونهی ماشین و بیش از همه، احساس سقوط طولانیمدت، اعصابم را کاملاً به هم ریخته بود. به خودم گفتم که هرگز نمیتوانم متوقف شوم و با موجی از بیصبری، تصمیم گرفتم فوراً توقف کنم. مثل یک احمق بیطاقت، اهرم را کشیدم و بلافاصله ماشین واژگون شد و من با سر به میان هوا پرتاب شدم.
«صدای رعد و برقی در گوشم پیچید. ممکن است برای لحظهای بیهوش شده باشم. تگرگی بیرحمانه در اطرافم میبارید و من روی چمنهای نرمی در مقابل ماشین واژگونشده نشسته بودم. همه چیز هنوز خاکستری به نظر میرسید، اما بهزودی متوجه شدم که صدای مبهم در گوشم از بین رفته است. به اطرافم نگاه کردم. در آنچه به نظر میرسید باغچهای کوچک باشد، در میان بوتههای خرزهره بودم و متوجه شدم که شکوفههای بنفش و ارغوانیشان زیر ضربات تگرگ به صورت تودهای بر زمین میریزند. تگرگِ جهنده و رقصان، ابری بالای ماشین تشکیل داده بود و همچون دود در امتداد زمین حرکت میکرد. در یک لحظه تا استخوان خیس شدم. با خود گفتم: «چه مهماننوازی گرمی برای مردی که سالهای بیشماری را سفر کرده تا شما را ببیند.»
«کمی بعد با خود فکر کردم چه احمقم که خیس میشوم. ایستادم و به اطرافم نگریستم. پیکرهای عظیم که ظاهراً از نوعی سنگ سفید تراشیده شده بود، در دوردست و فراتر از بوتههای خرزهره، از میان باران مه آلود به شکلی نامشخص خودنمایی میکرد. اما هر چیز دیگری در جهان نامرئی بود.»
Page did not exist
احساساتم را بهسختی میتوانم توصیف کنم. با نازکتر شدن ستونهای تگرگ، آن پیکره سفید را واضحتر دیدم. بسیار بزرگ بود، چرا که یک درخت غان نقرهای شانهاش را لمس میکرد. از مرمر سفید بود و شکلی شبیه به یک ابوالهول بالدار داشت، اما بالهایش بهجای اینکه در کنارهها به حالت عمودی قرار گیرند، طوری باز شده بودند که گویی در حال پرواز است. بهنظرم پایه آن از برنز بود و با زنگار سبز پوشیده شده بود. تصادفا صورتش رو به من بود؛ چشمان بیسویش گویی مرا میپاییدند؛ سایه کمرنگی از لبخند بر لبانش نقش بسته بود. بهشدت فرسوده بود و این، تداعی ناخوشایندی از بیماری به ذهن میآورد. مدتی کوتاه، شاید نیم دقیقه یا نیم ساعت، همانجا ایستادم و نگاهش کردم. با کم و زیاد شدن شدت تگرگ، بهنظر میرسید که پیش میآید و عقب مینشیند. بالاخره لحظهای چشم از آن برداشتم و دیدم که پرده تگرگ فرسوده شده و آسمان با نوید خورشید در حال روشن شدن است.
دوباره به آن شکل سفیدِ چمباتمهزده نگاه کردم و ناگهان جسارت سفرم به تمامی بر من آشکار شد. وقتی آن پرده مهآلود کاملا کنار برود، چه چیزی نمایان خواهد شد؟ چه بر سر انسانها آمده است؟ چه میشد اگر بیرحمی به یک اشتیاق عمومی بدل میشد؟ چه میشد اگر در این فاصله زمانی، نسل بشر مردانگی خود را از دست داده و به موجوداتی غیرانسانی، بیاحساس و بهشدت قدرتمند تبدیل شده بود؟ شاید من در نظرشان همچون یک حیوان وحشیِ دوران کهن جلوه میکردم که تنها بهخاطر شباهت کلیمان به یکدیگر، ترسناکتر و چندشآورتر بودم؛ موجودی پلید که باید بیدرنگ کشته شود.
هماکنون اشکال عظیم دیگری را میدیدم؛ ساختمانهای غولپیکری با سردرهای پیچیده و ستونهای بلند، در حالی که دامنه تپهای جنگلی بهآرامی از میان طوفانِ رو به فروکش، پیش رویم نمایان میشد. وحشتی جنونآمیز مرا فرا گرفت. با هراس به سمت ماشین زمان چرخیدم و با تمام توان کوشیدم دوباره آن را تنظیم کنم. در همان حال، پرتوهای خورشید از میان طوفان رعد و برق گذشتند. بارانِ خاکستری بهیکباره کنار رفت و همچون لباسهای آویزان یک روح، ناپدید شد. بالای سرم، در آبیِ عمیق آسمان تابستانی، تکههای قهوهای کمرنگی از ابر در حال محو شدن بودند. ساختمانهای بزرگ اطرافم شفاف و متمایز ایستاده بودند، از رطوبت طوفان میدرخشیدند و با تگرگهای ذوبنشدهای که در مسیرهایشان انباشته شده بود، با رنگ سفید برجسته بهنظر میرسیدند. در جهانی غریب احساس عریانی میکردم. شاید مانند پرندهای که در هوای صاف میداند شاهینی بالای سرش است و به او حمله خواهد کرد. ترسم به جنون گرایید. نفسی تازه کردم، دندانهایم را روی هم فشردم و دوباره با خشم و قدرت، با مچ و زانو به جان دستگاه افتادم. زیر فشار ناامیدانهام تسلیم شد و چرخید. ضربهای شدید به چانهام خورد. در حالی که یک دست بر زین و دست دیگر بر اهرم بود، نفسزنان برای سوار شدن دوباره در حالت آمادهباش ایستادم.
اما با بازگشت این امکان برای فرار سریع، جسارتم نیز بازگشت. با کنجکاوی بیشتر و ترس کمتر به این جهانِ آینده دور نگاه کردم. در دهانهای دایرهای، بالا در دیواره نزدیکترین ساختمان، گروهی از چهرهها را دیدم که لباسهای گرانبها و لطیفی به تن داشتند. آنها مرا دیده بودند و چهرههایشان به سمت من بود.
سپس صدای نزدیک شدنشان را شنیدم. از میان بوتههای کنار ابوالهول سفید، سر و شانههای مردانی که میدویدند پیدا بود. یکی از آنها از راهی بیرون آمد که مستقیماً به چمنزار کوچکی میرسید که من با ماشینم آنجا ایستاده بودم. موجودی ظریف بود، شاید چهار فوت قد داشت، با تونیک ارغوانی که با کمربند چرمی در کمرش محکم شده بود. صندل یا چکمههای ساقکوتاه -که نتوانستم بهدرستی تشخیص دهم- به پا داشت؛ پاهایش تا زانو برهنه بود و سرش نیز پوششی نداشت. با دیدن این نکته، برای اولین بار متوجه شدم که هوا چقدر گرم است.
به نظرم موجودی بسیار زیبا و برازنده، اما بهطرزی توصیفناپذیر نحیف آمد. چهره برافروختهاش مرا به یاد نوع زیباترِ بیماران سل میانداخت؛ همان زیبایی تبداری که قبلاً زیاد دربارهاش شنیده بودیم. با دیدن او، ناگهان اعتمادبهنفسم را بازیافتم. دستانم را از روی دستگاه برداشتم.
Page did not exist
«لحظهای بعد، من و این موجود ظریفِ برخاسته از آینده، رودرروی هم ایستاده بودیم. او مستقیماً به سمتم آمد و در چشمانم خندید. فقدان هرگونه نشانهای از ترس در رفتار او، بلافاصله توجهم را جلب کرد. سپس به سمت دو نفر دیگری که دنبالش میآمدند چرخید و با زبانی عجیب، بسیار شیرین و روان با آنها صحبت کرد.
«آدمهای دیگری هم در راه بودند و بهزودی گروه کوچکی، شاید هشت یا ده نفر، از این موجودات زیبا دورم را گرفتند. یکی از آنها مرا خطاب قرار داد. بهطور عجیبی به ذهنم رسید که صدای من برای آنها بیش از حد خشن و بم است. پس سرم را به نشانه نفی تکان دادم و با اشاره به گوشهایم، دوباره سرم را تکان دادم. او یک قدم جلو آمد، تردید کرد و بعد دستم را لمس کرد. سپس بازوان کوچک و نرم دیگری را روی کمر و شانههایم حس کردم. میخواستند مطمئن شوند که واقعی هستم. اصلاً چیز نگرانکنندهای در کار نبود. در واقع، چیزی در این آدمکوچولوهای زیبا وجود داشت که اعتمادبهنفس ایجاد میکرد؛ نوعی ملایمتِ دلنشین و آسودگیِ کودکانه. و گذشته از آن، چنان نحیف به نظر میرسیدند که میتوانستم تصور کنم هر دوازدهتای آنها را مثل مهرههای بولینگ به اطراف پرتاب میکنم. اما وقتی دیدم دستهای کوچک و صورتیشان در حال بررسی ماشین زمان است، حرکت ناگهانی کردم تا به آنها هشدار دهم. خوشبختانه، تا خیلی دیر نشده بود، یاد خطری افتادم که تا آن لحظه فراموش کرده بودم؛ بنابراین دستم را دراز کردم، از روی میلههای ماشین، اهرمهای کوچکی را که باعث حرکتش میشد باز کردم و در جیبم گذاشتم. سپس دوباره برگشتم تا ببینم برای برقراری ارتباط چه کاری از دستم برمیآید.
«و بعد، وقتی با دقت بیشتری به چهرههایشان نگاه کردم، ویژگیهای بیشتری از آن زیباییِ چینیمانندشان دیدم. موهایشان که یکدست فر بود، در قسمت گردن و گونه به شکلی تند به پایان میرسید؛ هیچ نشانهای از مو روی صورتشان نبود و گوشهایشان بهطرز عجیبی کوچک بود. دهانهای کوچکی داشتند با لبهایی قرمز و نسبتاً باریک، و چانههای کوچکشان به یک نقطه ختم میشد. چشمها درشت و آرام بودند؛ و این ممکن است از خودپسندی من به نظر برسد، اما حس کردم حتی نوعی کمبودِ آن اشتیاقی که انتظار داشتم در آنها ببینم، وجود دارد.
«چون هیچ تلاشی برای ارتباط با من نمیکردند و فقط دورم میایستادند، میخندیدند و با لحنی ملایم و دلنشین با هم صحبت میکردند، من سر صحبت را باز کردم. به ماشین زمان و به خودم اشاره کردم. سپس، در حالی که لحظهای مردد بودم که چطور مفهوم زمان را بیان کنم، به خورشید اشاره کردم. بلافاصله، پیکر کوچک و بهطرز عجیبی زیبایی که لباس شطرنجی بنفش و سفید به تن داشت، حرکتم را تقلید کرد و بعد با شبیهسازی صدای رعد، مرا شگفتزده کرد.
«برای لحظهای گیج شدم، اگرچه معنای حرکتش بهاندازه کافی واضح بود. این سؤال ناگهان به ذهنم خطور کرد: آیا این موجودات احمقاند؟ شاید اصلاً درک نکنید که این فکر چطور مرا در هم شکست. میدانید، من همیشه پیشبینی میکردم که مردمِ سال هشتصد و دو هزار و اندی، در دانش، هنر و همه چیز، فرسنگها از ما جلوتر خواهند بود. بعد یکی از آنها ناگهان سؤالی از من پرسید که نشان میداد از نظر هوشی در سطح یکی از کودکان پنجساله ماست؛ در واقع از من پرسید که آیا در یک طوفان رعدوبرق از خورشید آمدهام! این سؤال، قضاوتِ معلقی را که در مورد لباسهایشان، اندامهای ظریف و چهرههای نحیفشان داشتم، آزاد کرد. موجی از ناامیدی در ذهنم جاری شد. برای لحظهای حس کردم که ماشین زمان را بیهوده ساختهام.
«سرم را تکان دادم، به خورشید اشاره کردم و چنان تصویر زندهای از صدای رعد برایشان ترسیم کردم که از جا پریدند. همه آنها یک قدم عقب نشستند و تعظیم کردند. سپس یکی از آنها در حالی که میخندید به سمتم آمد، رشتهای از گلهای زیبا که کاملاً برایم جدید بود در دست داشت و آن را دور گردنم انداخت. این ایده با تشویقهای آهنگینِ آنها همراه شد؛ و طولی نکشید که همه آنها برای آوردن گل به اینسو و آنسو میدویدند و با خنده آنها را روی من میریختند تا جایی که تقریباً زیر انبوه گلها دفن شدم. شما که هرگز چنین چیزی ندیدهاید، بهسختی میتوانید تصور کنید که هزاران سال فرهنگ، چه گلهای ظریف و شگفتانگیزی پدید آورده است. سپس کسی پیشنهاد داد که اسباببازیشان در نزدیکترین ساختمان به نمایش گذاشته شود و بدین ترتیب، من را از کنار ابوالهولِ سنگ مرمر سفید که تمام مدت با لبخندی بر لب، نظارهگرِ حیرتِ من بود، به سمت بنای خاکستری عظیمی از سنگهای کندهکاریشده بردند. همانطور که همراهشان میرفتم، خاطره پیشبینیهای مطمئن خودم در مورد نسلی بهشدت جدی و روشنفکر، با شوخطبعیِ غیرقابلمهاری به ذهنم خطور کرد.
Page did not exist
«ساختمان ورودی عظیمی داشت و کلاً ابعادی غولآسا داشت. من طبیعتاً بیش از هر چیز با جمعیت رو به افزایش مردم کوچک و درگاههای بزرگ و بازی که در مقابلم دهان گشوده و مرموز و پر از سایه بودند، سرگرم بودم. برداشت کلی من از دنیایی که بالای سر آنها میدیدم، پهنهای درهمتنیده از بوتهها و گلهای زیبا بود؛ باغی که مدتها رها شده بود اما علف هرزی نداشت. تعدادی ساقهی بلند از گلهای سفید عجیب دیدم که عرض گلبرگهای مومیشکلشان شاید به یک فوت میرسید. آنها بهصورت پراکنده، گویی وحشی، میان درختچههای رنگارنگ روییده بودند، اما همانطور که گفتم، در آن زمان بهدقت بررسیشان نکردم. ماشین زمان بر روی چمنها میان گلهای صدتومانی رها شده بود.
«طاق درگاه بهطرز غنی حکاکی شده بود، اما طبیعتاً من حکاکیها را خیلی دقیق مشاهده نکردم، هرچند وقتی از میان آن میگذشتم به نظرم رسید که نشانههایی از تزئینات قدیمی فنیقی در آن دیدم، و به ذهنم رسید که آنها بسیار بد شکسته و بر اثر آبوهوا فرسوده شدهاند. چندین نفر دیگر با لباسهای روشنتر در درگاه به پیشوازم آمدند و بدین ترتیب وارد شدیم؛ من، با لباسهای کهنه و مندرس قرن نوزدهمی که به قدر کافی مضحک به نظر میرسید، با حلقههای گل آراسته شده بودم و در احاطهی تودهای متحرک از لباسهای روشن و نرم و اندامهای سفید و درخشان، در چرخشی گوشنواز از خنده و گفتگوی خندان قرار داشتم.
«درگاه بزرگ به تالاری بههمان اندازه عظیم باز میشد که با پردههای قهوهای پوشیده شده بود. سقف در سایه بود و پنجرهها، که بخشی با شیشههای رنگی و بخشی بدون شیشه بودند، نوری ملایم را عبور میدادند. کف تالار از بلوکهای عظیمی از نوعی فلز سفید بسیار سخت ساخته شده بود، نه صفحهای و نه ورقی، بلکه بلوکهایی که بر اثر رفتوآمد نسلهای گذشته، آنقدر ساییده شده بود که در مسیرهای پرتردد شیارهای عمیقی ایجاد شده بود. در عرض تالار میزهای بیشماری از تختهسنگهای صیقلخورده قرار داشت که شاید یک فوت از کف تالار ارتفاع داشتند و بر روی آنها تودههایی از میوه چیده شده بود. برخی را بهعنوان نوعی تمشک و پرتقال غولآسا تشخیص دادم، اما بیشتر آنها عجیب بودند.
«بین میزها تعداد زیادی بالش پراکنده بود. همراهان من روی این بالشها نشستند و با اشاره از من خواستند که همین کار را بکنم. آنها با بیتکلفیِ زیبایی شروع به خوردن میوهها با دست کردند و پوست و ساقهها و باقیماندهها را به درون حفرههای گردِ تعبیهشده در کنار میزها میانداختند. من هم بیمیل نبودم که از آنها پیروی کنم، چرا که تشنه و گرسنه بودم. در همان حال، با فراغبال تالار را برانداز کردم.
«و شاید چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، ظاهر مخروبهی آن بود. پنجرههای شیشهرنگی که فقط نقشهای هندسی داشتند، در بسیاری از جاها شکسته بودند و پردههایی که در انتهای پایین تالار آویزان بود، پر از گرد و غبار بود. و به چشمم آمد که گوشهی میز مرمری نزدیکم ترک خورده بود. با این حال، تأثیر کلی بسیار باشکوه و تماشایی بود. شاید حدود دویست نفر در تالار مشغول صرف غذا بودند و بیشتر آنها که تا حد امکان نزدیک به من نشسته بودند، با کنجکاوی مرا تماشا میکردند و چشمان کوچکشان بر فراز میوههایی که میخوردند، میدرخشید. همگی لباسهایی از همان جنس نرم و در عین حال محکم و ابریشممانند به تن داشتند.
«میوه، به هر حال، تنها خوراک آنها بود. این مردمانِ آیندهی دور، گیاهخواران محض بودند و تا زمانی که پیش آنها بودم، با وجود برخی هوسهای گوشتخواری، من هم مجبور بودم گیاهخوار باشم. در واقع، بعدها فهمیدم که اسبها، گاوها، گوسفندان و سگها همگی به سرنوشت ایکتیوسور دچار شده و منقرض شدهاند. اما میوهها بسیار لذتبخش بودند؛ یکی از آنها بهویژه، که به نظر میرسید در تمام مدتی که آنجا بودم فصلش بود، یک میوهی آردی درون پوستهای سه طرفه بود که بسیار خوشمزه بود و من آن را غذای اصلی خود کردم. در ابتدا از تمام این میوههای عجیب و گلهای غریبی که میدیدم گیج شده بودم، اما بعدها شروع به درک اهمیت آنها کردم.
Page did not exist
«با این حال، من اکنون دارم دربارهی شام میوهای خودم در آیندهی دور برایتان میگویم. همین که اشتهایم کمی فروکش کرد، تصمیم گرفتم تلاشی جدی برای یادگیری زبان این آدمهای جدید خودم بکنم. واضح بود که این کار بعدی است که باید انجام دهم. میوهها به نظر وسیلهی مناسبی برای شروع میآمدند و من در حالی که یکی از آنها را بالا گرفته بودم، مجموعهای از اصوات و حرکات پرسشی را آغاز کردم. در رساندن منظورم با دشواری قابل توجهی روبرو بودم. در ابتدا تلاشهایم با نگاههای متعجب یا خندههای بیپایان مواجه میشد، اما پس از مدتی موجود کوچک موطلاییای به نظر میرسید که مقصودم را درک کرد و نامی را تکرار کرد. آنها مجبور بودند با کلی صحبت و توضیح دربارهی این موضوع با یکدیگر چانه بزنند و اولین تلاشهای من برای ادای آن صداهای کوچک و ظریف زبانشان باعث سرگرمی زیادی شد. با این حال، من مثل معلمی در میان کودکان احساس میکردم و پافشاری میکردم، و بهزودی دستکم بیست اسم در اختیار داشتم؛ و سپس به سراغ ضمایر اشاره و حتی فعل «خوردن» رفتم. اما کار کند پیش میرفت و آن مردم کوچک بهزودی خسته میشدند و میخواستند از دست پرسشهای من فرار کنند، بنابراین از روی ناچاری تصمیم گرفتم بگذارم هر وقت مایل بودند، درسهایشان را در دوزهای کوچک به من بدهند. و طولی نکشید که فهمیدم این دوزها چقدر کوچک هستند، چرا که هرگز مردمی تنبلتر یا زودرنجتر از آنها ندیده بودم.
«چیز عجیبی که بهزودی دربارهی میزبانان کوچکم کشف کردم، عدم علاقهشان بود. آنها مثل کودکان با فریادهای پرشور حیرت به سمتم میآمدند، اما مثل کودکان زود دست از بررسی من برمیداشتند و به دنبال اسباببازی دیگری میرفتند. شام و شروع گفتگوهایم تمام شد، برای اولین بار متوجه شدم که تقریباً تمام کسانی که در ابتدا مرا محاصره کرده بودند، رفتهاند. عجیب هم هست که چقدر سریع این مردم کوچک را نادیده گرفتم. همین که گرسنگیام برطرف شد، از دروازه دوباره به دنیای آفتابی بیرون رفتم. مدام با افراد بیشتری از این انسانهای آینده روبرو میشدم که کمی دنبالم میآمدند، دربارهام پچپچ میکردند و میخندیدند و بعد از لبخند زدن و حرکات دوستانه، مرا دوباره به حال خودم رها میکردند.
«هنگامی که از تالار بزرگ بیرون آمدم، آرامش عصر بر جهان حکمفرما بود و صحنه با درخشش گرم خورشید در حال غروب روشن شده بود. در ابتدا همه چیز بسیار گیجکننده بود. همه چیز به کلی با دنیایی که میشناختم تفاوت داشت—حتی گلها. ساختمان بزرگی که ترک کرده بودم در دامنهی یک دره رودخانهای وسیع قرار داشت، اما رود تیمز شاید یک مایل از موقعیت کنونیاش جابجا شده بود. تصمیم گرفتم به قلهی تپهای که شاید یک مایل و نیم دورتر بود بروم تا بتوانم دید وسیعتری از این سیارهمان در سال هشتصد و دو هزار و هفتصد و یک میلادی داشته باشم. چون همانطور که باید بگویم، این تاریخی بود که صفحههای کوچک ماشینم ثبت کرده بودند.
«همانطور که راه میرفتم، مراقب هر برداشتی بودم که ممکن بود به توضیح وضعیت شکوهِ ویرانهای که دنیا را در آن یافته بودم کمک کند—چرا که ویرانه بود. برای مثال، کمی بالاتر از تپه، تودهی بزرگی از گرانیت بود که با تودههای آلومینیوم به هم متصل شده بود، هزارتویی وسیع از دیوارهای پرشیب و تودههای درهمریخته، که در میان آنها دستههای انبوهی از گیاهان بسیار زیبای شبیه پاگودا قرار داشتند—شاید گزنه—اما با رنگهای قهوهای شگفتانگیز روی برگها، و ناتوان از گزیدن. مشخصاً بقایای متروکهی ساختار عظیمی بود که نمیتوانستم بفهمم برای چه هدفی ساخته شده است. همینجا بود که قرار بود در تاریخی بعدی، تجربهی بسیار عجیبی داشته باشم—اولین نشانهی یک کشف عجیبتر—اما دربارهی آن در جای مناسبش صحبت خواهم کرد.
«در حالی که با فکر ناگهانی به اطراف نگاه میکردم، از تراسی که مدتی روی آن استراحت کرده بودم، متوجه شدم که هیچ خانهی کوچکی دیده نمیشود. ظاهراً خانهی تکواحدی و شاید حتی خانواده هم ناپدید شده بود. اینجا و آنجا در میان فضای سبز، ساختمانهایی شبیه قصر وجود داشت، اما خانه و کلبه که ویژگیهای بارز منظرهی انگلیسی خودمان را تشکیل میدهند، از بین رفته بودند.
«با خودم گفتم: «کمونیسم.»
Page did not exist
«و بلافاصله پس از آن فکر دیگری به ذهنم رسید. به نیمدوجین پیکره کوچکی که دنبالم میآمدند نگاه کردم. سپس، در یک آن، دریافتم که همه آنها لباسهای یکسانی دارند، صورتی نرم و بیمو، و اندامهایی گرد و لطیف همچون دختران. شاید عجیب به نظر برسد که چرا قبلاً متوجه این موضوع نشده بودم. اما همه چیز چنان غریب بود. حالا، آن واقعیت را کاملاً آشکار میدیدم. در لباس، و در تمامی تفاوتهای بافت و رفتاری که امروزه جنسیتها را از هم متمایز میکند، این مردمان آینده یکسان بودند. و کودکان در چشمان من تنها نسخههای مینیاتوری والدینشان به نظر میرسیدند. بنابراین، قضاوت کردم که کودکان آن زمان، حداقل از نظر جسمی، بسیار زودرس بودند، و بعداً تأیید فراوانی بر نظریهام یافتم.
«با دیدن آسایش و امنیتی که این مردم در آن میزیستند، احساس کردم که این شباهت نزدیک میان جنسیتها، در نهایت همان چیزی است که انتظار میرود؛ زیرا قدرت مرد و لطافت زن، نهاد خانواده و تفاوت در مشاغل، تنها ضرورتهای ستیزهجویانه عصر زور فیزیکی هستند؛ جایی که جمعیت متعادل و فراوان است، زاد و ولد بسیار، بیش از آنکه برای دولت نعمتی باشد، نوعی بلا محسوب میشود؛ جایی که خشونت به ندرت رخ میدهد و فرزندان در امنیت هستند، نیاز کمتری به خانواده کارآمد وجود دارد - در واقع هیچ نیازی وجود ندارد - و تخصصی شدن جنسیتها در ارتباط با نیازهای فرزندان از بین میرود. ما حتی در زمان خودمان شاهد آغاز چنین روندی هستیم، و در این عصر آینده، این روند کامل شده بود. باید یادآوری کنم که این گمانهزنی من در آن زمان بود. بعداً، دریافتم که تا چه حد این تصور از واقعیت به دور بوده است.
«همانطور که در این افکار غرق بودم، توجهم به سازهای کوچک و زیبا جلب شد که شبیه چاهی زیر یک گنبد بود. به شکلی گذرا به عجیب بودن وجود چاهها در آن زمان فکر کردم و سپس رشته افکارم را از سر گرفتم. هیچ ساختمان بزرگی در بالای تپه وجود نداشت، و از آنجا که قدرت پیادهروی من آشکارا معجزهآسا بود، به زودی برای اولین بار تنها ماندم. با حسی عجیب از آزادی و ماجراجویی، به سمت قله پیش رفتم.
«در آنجا صندلیای از فلزی زرد که نمیشناختم پیدا کردم، که در جاهایی با نوعی زنگزدگی صورتیفام خورده شده و نیمهپنهان در خزههای نرم بود، دستههایش به شکل سر شیردال ریختهگری و سوهانکاری شده بودند. روی آن نشستم و چشمانداز وسیع جهان قدیمیمان را زیر غروب آن روز طولانی تماشا کردم. منظرهای به آن شیرینی و زیبایی هرگز ندیده بودم. خورشید از افق پایینتر رفته بود و غرب در شعلههای طلایی میسوخت که با رگههای افقی ارغوانی و سرخ تزیین شده بود. در پایین، دره تیمز قرار داشت که رودخانه در آن همچون نواری از فولاد صیقلخورده مینمود. پیشتر از کاخهای بزرگی که در میان فضای سبز رنگارنگ پراکنده شده بودند صحبت کردهام، برخی ویرانه و برخی هنوز مسکونی. در اینجا و آنجا، پیکرهای سفید یا نقرهفام در باغِ بایر زمین سر بر میآورد و در جای دیگری خط عمودی تیز گنبد یا ستونی به چشم میآمد. هیچ پرچینی وجود نداشت، هیچ نشانهای از حقوق مالکیت، هیچ شواهدی از کشاورزی؛ تمام زمین به یک باغ تبدیل شده بود.
«همانطور که تماشا میکردم، شروع به تفسیر چیزهایی که دیده بودم کردم و در آن عصر، تفسیرم به این صورت شکل گرفت. (بعداً فهمیدم که تنها به نیمی از حقیقت رسیده بودم - یا تنها نگاهی کوتاه به یک جنبه از حقیقت داشتم.)
«به نظر میرسید که با بشریت در حال زوال مواجه شدهام. غروب سرخفام مرا به فکر غروب نسل بشر انداخت. برای اولین بار، پیامد عجیب تلاشهای اجتماعی که امروزه درگیر آن هستیم را درک کردم. و با این حال، اگر دقیق فکر کنید، پیامدی کاملاً منطقی است. قدرت، نتیجه نیاز است؛ امنیت، پاداشی برای ضعف میسازد. کار بهبود شرایط زندگی - فرآیند واقعی تمدن که زندگی را امنتر و امنتر میسازد - بهطور پیوسته به نقطه اوج رسیده بود. یک پیروزی بشریت متحد بر طبیعت، پیروزی دیگری را در پی داشت. چیزهایی که اکنون تنها رؤیا هستند، به پروژههایی تبدیل شده بودند که با دقت دست به کار شده و پیش برده شده بودند. و محصول آن، همان بود که میدیدم!»
Page did not exist
«به هر حال، بهداشت و کشاورزی امروز هنوز در مراحل ابتدایی خود هستند. علم زمان ما تنها بخش کوچکی از قلمرو بیماریهای انسانی را هدف قرار داده، اما با این حال، فعالیتهای خود را بسیار پیوسته و مداوم گسترش میدهد. کشاورزی و باغبانی ما تنها علفهای هرز را در اینجا و آنجا از بین میبرند و شاید حدود بیست نوع گیاه مفید را پرورش میدهند، و بقیه را به حال خود رها میکنند تا هر طور که میتوانند برای بقا بجنگند. ما گیاهان و حیوانات محبوبمان را -که تعدادشان چقدر کم است- به تدریج با اصلاح نژاد بهبود میبخشیم؛ گاهی با هلوئی جدید و بهتر، گاهی با انگور بیدانه، گاهی با گلی شیرینتر و بزرگتر، و گاهی با نژادی از دام که کارآمدتر است. ما آنها را به تدریج بهبود میبخشیم، زیرا آرمانهایمان مبهم و آزمایشی است و دانشمان بسیار محدود؛ چرا که طبیعت نیز در دستان ناشیانه ما محتاط و کند است. روزی همه اینها بهتر سازماندهی خواهد شد، و حتی بهتر از آن. این جهتگیری جریان اصلی است، علیرغم گردابهایی که در آن وجود دارد. تمام جهان هوشمند، تحصیلکرده و دارای همکاری خواهد بود؛ همه چیز به سرعت به سمت تسلط بر طبیعت پیش خواهد رفت. در نهایت، ما خردمندانه و با دقت، تعادل حیات جانوری و گیاهی را مطابق با نیازهای انسانی خود بازتنظیم خواهیم کرد.
«من میگویم که این تنظیم باید انجام شده باشد، و به خوبی هم انجام شده باشد؛ در واقع برای تمام زمانها، در پهنه زمانی که ماشین من از آن عبور کرده بود. هوا از پشهها پاک بود، زمین از علفهای هرز یا قارچها؛ همه جا میوهها و گلهای شیرین و دلانگیز بود؛ پروانههای درخشان به این سو و آن سو پرواز میکردند. آرمان پزشکی پیشگیرانه محقق شده بود. بیماریها ریشهکن شده بودند. من در تمام مدت اقامتم هیچ نشانهای از بیماریهای واگیردار ندیدم. و بعداً باید به شما بگویم که حتی فرآیندهای فساد و تباهی نیز به شدت تحت تأثیر این تغییرات قرار گرفته بودند.
«پیروزیهای اجتماعی نیز حاصل شده بود. من بشریت را دیدم که در پناهگاههای باشکوه جای گرفته، به شکلی با شکوه لباس پوشیده و تا آن زمان ندیده بودم که به هیچ کاری مشغول باشند. هیچ نشانهای از کشمکش وجود نداشت، نه کشمکش اجتماعی و نه اقتصادی. مغازه، تبلیغات، ترافیک، تمام آن داد و ستدی که بدنه دنیای ما را تشکیل میدهد، از بین رفته بود. در آن عصر طلایی، طبیعی بود که من به سرعت فکر بهشت اجتماعی را بپذیرم. حدس زدم که مشکل افزایش جمعیت حل شده و جمعیت دیگر رو به افزایش نبود.
«اما با این تغییر در شرایط، ناگزیر سازگاریهایی با آن تغییر نیز به وجود میآیند. اگر علم زیستشناسی تودهای از خطاها نباشد، علت هوش و توانمندی انسانی چیست؟ سختی و آزادی: شرایطی که در آن افراد فعال، قوی و باهوش زنده میمانند و ضعیفترها از میان میروند؛ شرایطی که برای اتحاد وفادارانه افراد توانا، برای خویشتنداری، صبر و تصمیمگیری، ارزش قائل است. و نهاد خانواده، و عواطفی که در آن شکل میگیرد، حسادت شدید، مهر به فرزند، فداکاری والدین، همه توجیه و پشتیبانی خود را در خطرات قریبالوقوع برای کودکان مییافتند. اکنون، این خطرات قریبالوقوع کجا هستند؟ احساسی در حال ظهور است، و رشد خواهد کرد، علیه حسادت زناشویی، علیه مادری شدید، علیه هر نوع اشتیاق؛ چیزهایی که اکنون غیرضروری هستند و ما را ناراحت میکنند، بازماندههای وحشیانه، ناهماهنگیهایی در یک زندگی تصفیهشده و دلپذیر.
«به ظرافت فیزیکی مردم، کمبود هوش آنها و آن ویرانههای بزرگ و فراوان فکر کردم، و این باور مرا به تسخیر کامل طبیعت تقویت کرد. زیرا بعد از نبرد، آرامش میآید. بشریت قوی، پرانرژی و هوشمند بود و از تمام سرزندگی فراوان خود برای تغییر شرایط زندگیاش استفاده کرده بود. و اکنون واکنش شرایط تغییریافته فرا رسیده بود.
Page did not exist
«در شرایط جدید آسایش و امنیت کامل، آن انرژی بی قرار که نزد ما مایه قدرت است، به ضعف بدل میشود. حتی در زمان خود ما نیز، برخی گرایشها و امیال که زمانی برای بقا ضروری بودهاند، اکنون منبعی همیشگی برای شکست محسوب میشوند. برای نمونه، شجاعت جسمانی و عشق به نبرد، کمکی به انسان متمدن نمیکنند و چهبسا مانع او باشند. در وضعیت تعادل و امنیت جسمانی، قدرت، چه فکری و چه بدنی، جایی نخواهد داشت. سالهای بیشماری را گمان بردم که هیچ خطر جنگ یا خشونت فردی، هیچ خطری از سوی جانوران وحشی، هیچ بیماری فرسایندهای که نیازمند بنیهای قوی باشد، و هیچ نیازی به رنج و کار وجود نداشته است. برای چنین زندگیای، کسانی که ما ضعیف مینامیم، به اندازه قویدستان مجهز هستند و در واقع دیگر ضعیف نیستند. بلکه حتی مجهزتر هم هستند، چرا که قویدستان از انرژیای که راه تخلیهای برایش نیست، دچار فرسایش میشوند. بیگمان زیبایی بینظیر ساختمانهایی که دیدم، نتیجه آخرین خیزشهای آن انرژی اکنون بیهدفِ بشریت بود، پیش از آنکه در هماهنگی کامل با شرایطی که در آن میزیست، آرام گیرد؛ شکوفایی آن پیروزی که آغازگر آخرین صلح بزرگ بود. این همواره سرنوشت انرژی در امنیت است؛ به هنر و شهوترانی روی میآورد و سپس سستی و تباهی از راه میرسد.
حتی این انگیزه هنری نیز سرانجام از میان میرفت؛ در زمانی که من دیدم، تقریباً از بین رفته بود. آراستن خود با گلها، رقصیدن و آواز خواندن در زیر نور خورشید: تنها همین مقدار از روح هنری باقی مانده بود و نه بیشتر. حتی آن هم در نهایت به بیتحرکیِ رضایتمندی بدل میشد. ما بر سنگ آسیای درد و ضرورت تیز نگاه داشته شدهایم و به نظر میرسید که در اینجا، آن سنگ آسیای نفرتانگیز سرانجام شکسته است!
همچنان که آنجا در تاریکیِ رو به فزونی ایستاده بودم، اندیشیدم که با این توضیح ساده، بر معمای جهان چیره شدهام؛ بر تمام راز این مردمان دلانگیز مسلط شدهام. شاید تدابیری که برای کنترل افزایش جمعیت اندیشیده بودند، بیش از حد موفقیتآمیز بوده و تعدادشان نه تنها ثابت نمانده، بلکه کاهش یافته باشد. این موضوع میتوانست خرابیهای متروکه را توجیه کند. توضیح من بسیار ساده و به اندازه کافی پذیرفتنی بود؛ آنچنان که بیشتر نظریههای نادرست هستند!»
Page did not exist
«ما هنوز در حالی که خورشید بخشی از آن بالای افق بود، از قصر خارج شدیم. من مصمم بودم که صبح زود روز بعد به ابوالهول سفید برسم و قبل از غروب قصد داشتم از میان جنگلی که در سفر قبلی مانع من شده بود، عبور کنم. نقشهام این بود که آن شب تا حد امکان پیش بروم و سپس با روشن کردن آتش، در پناه شعلههایش بخوابم. بنابراین، همانطور که میرفتیم، هر چوب یا علف خشکی را که میدیدم جمع میکردم و به زودی بازوانم از این خاشاک پر شد. با این بار، پیشروی ما کندتر از آن چیزی بود که انتظار داشتم و علاوه بر آن، وینا هم خسته بود. من هم کمکم دچار خوابآلودگی شدم؛ به طوری که قبل از رسیدن به جنگل، شب کامل شده بود. وینا در تپه بوتهزارِ لبه جنگل میخواست متوقف شود، چرا که از تاریکی پیش رو میترسید؛ اما حسی عجیب از مصیبتی قریبالوقوع که در واقع باید به عنوان هشداری برایم عمل میکرد، مرا به جلو راند. یک شب و دو روز بود که نخوابیده بودم و تبدار و زودرنج شده بودم. احساس میکردم خواب بر من چیره میشود و مورلاکها هم با آن همراه بودند.
«در حالی که تردید داشتیم، در میان بوتههای سیاه پشت سرمان و محو در سیاهی آنها، سه پیکر خمیده را دیدم. همه جای اطراف ما پر از خار و خاشاک و علفهای بلند بود و من احساس امنیت نمیکردم که آنها به ما نزدیک شوند. برآورد کردم که عرض جنگل کمتر از یک مایل است. اگر میتوانستیم از آن بگذریم و به تپه عریان برسیم، به نظر من آنجا مکان امنتری برای استراحت بود؛ فکر میکردم با کبریتها و کافورم میتوانم راه خود را در میان جنگل روشن نگه دارم. با این حال مشخص بود که اگر بخواهم کبریتها را با دستانم روشن کنم، باید هیزمهایم را رها کنم؛ بنابراین با اکراه آنها را زمین گذاشتم. و سپس به ذهنم خطور کرد که با آتش زدن آنها، دوستانمان را در پشت سر شگفتزده کنم. من قرار بود به حماقت فاحش این کار پی ببرم، اما به عنوان حرکتی مبتکرانه برای پوشش عقبنشینیمان به ذهنم رسید.
«نمیدانم تا به حال به این فکر کردهاید که در غیاب انسان و در آب و هوای معتدل، شعله چه چیز کمیابی است. گرمای خورشید به ندرت آنقدر قوی است که بتواند چیزی را بسوزاند، حتی وقتی که توسط قطرات شبنم متمرکز میشود، که گاهی در مناطق استواییتر چنین اتفاقی میافتد. رعد و برق ممکن است چیزی را منفجر و سیاه کند، اما به ندرت باعث ایجاد آتشسوزی گسترده میشود. گیاهان در حال فساد ممکن است گاهی با گرمای حاصل از تخمیر خود دود کنند، اما این به ندرت به شعله منجر میشود. در این دوران انحطاط، هنرِ آتشافروزی نیز روی زمین فراموش شده بود. زبانههای قرمزی که توده چوب من را میلیسیدند، برای وینا چیزی کاملاً جدید و عجیب بود.
«او میخواست به سمتش بدود و با آن بازی کند. باور دارم اگر جلویش را نمیگرفتم خودش را به میان آن میانداخت. اما او را بغل کردم و با وجود تقلا کردنش، جسورانه به درون جنگل پریدم. برای مسافتی کوتاه، تابش آتش من راه را روشن کرد. وقتی لحظهای به عقب نگاه کردم، از میان تنههای متراکم دیدم که شعله از توده چوبهایم به بوتههای مجاور سرایت کرده و خطی منحنی از آتش در حال خزیدن بر علفهای تپه بود. به آن خندیدم و دوباره به سمت درختان تاریک روبروی خود چرخیدم. آنجا بسیار سیاه بود و وینا با تشنج به من چسبیده بود، اما همانطور که چشمانم به تاریکی عادت میکرد، نور کافی برای اجتناب از تنهها وجود داشت. بالای سرم کاملاً سیاه بود، مگر جایی که شکافی از آسمان دوردست آبی گهگاه بر ما میتابید. هیچکدام از کبریتهایم را نزدم چون دست آزاد نداشتم. روی دست چپم کوچولویم را حمل میکردم و در دست راستم میله آهنیام را داشتم.
«برای مدتی چیزی جز صدای خرد شدن شاخهها زیر پایم، خشخش ضعیف نسیم در بالا، صدای تنفس خودم و تپش رگهای خونی در گوشهایم نشنیدم. سپس احساس کردم که صدای پایی در اطرافم میآید. با جدیت به جلو راندم. صدای پا متمایزتر شد و سپس همان صدای عجیب و صداهایی را شنیدم که در دنیای زیرین شنیده بودم. ظاهراً چندین مورلاک وجود داشت و آنها داشتند مرا محاصره میکردند. در واقع، یک دقیقه بعد کششی روی کتم حس کردم و بعد چیزی روی بازویم. وینا به شدت لرزید و کاملاً ساکت شد.
Page did not exist
«وقت آن بود که کبریتی روشن کنم. اما برای این کار باید او را زمین میگذاشتم. همین کار را کردم و در حالی که با جیبم کلنجار میرفتم، در تاریکی اطراف زانوهایم کشمکشی درگرفت؛ از جانب او کاملاً در سکوت و با همان صداهای خاص «کوکو» مانند مورلاکها. دستهای کوچک و نرمی هم داشتند روی کتم و پشتم میخزیدند و حتی گردنم را لمس میکردند. سپس کبریت کشیده شد و جرقه زد. آن را شعلهور نگه داشتم و پشت سفید مورلاکها را دیدم که میان درختان میگریختند. با عجله تکهای کافور از جیبم درآوردم و آماده شدم تا به محض اینکه شعله کبریت رو به خاموشی رفت، آن را روشن کنم. بعد به وینا نگاه کردم. او بیحرکت، روی زمین چنگ زده و صورتش به سمت خاک بود. با ترسی ناگهانی بالای سرش خم شدم. به سختی نفس میکشید. قطعه کافور را روشن کردم و به زمین انداختم؛ همانطور که کافور خرد شد و شعله کشید و مورلاکها و سایهها را عقب راند، زانو زدم و او را بلند کردم. به نظر میرسید جنگل پشت سرمان مملو از جنبوجوش و زمزمه جمعیتی بزرگ است!
«به نظر میرسید که بیهوش شده باشد. او را با احتیاط روی شانهام گذاشتم و بلند شدم تا به راهم ادامه دهم، که ناگهان به حقیقتی هولناک پی بردم. در حین کلنجار رفتن با کبریتها و وینا، چندین بار دور خودم چرخیده بودم و حالا کوچکترین تصوری نداشتم که مسیرم به کدام سمت است. تا جایی که میدانستم، ممکن بود دوباره رو به سوی کاخ چینی سبز داشته باشم. عرق سردی بر پیشانیام نشست. باید سریع تصمیم میگرفتم چه کنم. تصمیم گرفتم آتشی روشن کنم و همانجا اردو بزنم. وینا را که هنوز بیحرکت بود، روی تنه درختی پوشیده از گیاه گذاشتم و با عجله، همانطور که اولین تکه کافور رو به خاموشی میرفت، شروع به جمعآوری چوب و برگ کردم. از گوشه و کنار تاریکی اطرافم، چشمهای مورلاکها مثل یاقوت میدرخشید.
«کافور سوسو زد و خاموش شد. کبریتی روشن کردم و در همان لحظه، دو موجود سفید که به وینا نزدیک میشدند، با عجله دور شدند. یکی از آنها چنان از نور کور شده بود که مستقیم به سمت من آمد و حس کردم استخوانهایش زیر ضربه مشتم خرد شد. او فریاد وحشتزدهای کشید، کمی تلوتلو خورد و بر زمین افتاد. تکه کافور دیگری روشن کردم و به جمع کردن هیزم برای آتش بزرگم ادامه دادم. خیلی زود متوجه شدم که شاخ و برگهای بالای سرم چقدر خشک هستند، چرا که از زمان ورودم با ماشین زمان، یعنی حدود یک هفته، هیچ بارانی نباریده بود. بنابراین، به جای گشتن میان درختان برای یافتن شاخههای افتاده، شروع کردم به بالا پریدن و کشیدن شاخهها به پایین. خیلی زود آتشی خفهکننده و پردود از چوبهای تر و شاخههای خشک درست کردم و توانستم در مصرف کافور صرفهجویی کنم. سپس به سمتی که وینا کنار گرز آهنینم افتاده بود، برگشتم. هر کاری توانستم برای به هوش آوردنش انجام دادم، اما او مثل مردهها افتاده بود. حتی نمیتوانستم بفهمم نفس میکشد یا نه.
«حالا دود آتش به سمتم میوزید و حتماً باعث شده بود ناگهان احساس سنگینی کنم. علاوه بر این، بخار کافور هم در هوا پیچیده بود. آتشم تا یکی دو ساعت نیازی به هیزم نداشت. بعد از تلاشهایم بسیار خسته بودم و نشستم. جنگل هم پر از زمزمهای خوابآلود بود که معنایش را نمیفهمیدم. انگار فقط چرت زدم و چشمهایم را باز کردم. اما همه جا تاریک بود و مورلاکها دستهایشان را روی بدنم گذاشته بودند. با کنار زدن انگشتان چسبناکشان، با عجله در جیبم به دنبال جعبه کبریت گشتم، و... ناپدید شده بود! دوباره به من هجوم آوردند و مرا محاصره کردند. در یک لحظه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. خوابیده بودم و آتشم خاموش شده بود و تلخی مرگ سراسر وجودم را فرا گرفت. جنگل بوی چوب سوخته میداد. از گردن، موها و بازوها مرا گرفتند و به زمین کشیدند. در تاریکی، حس کردن این همه موجود نرم که روی بدنم تلنبار شده بودند، وصفناپذیر و وحشتناک بود. حس میکردم در تاری عنکبوتی هیولاگونه گیر افتادهام. مغلوب شدم و بر زمین آمدم. حس کردم دندانهای کوچکی گردنم را میگزند. غلت زدم و در همان حال دستم به اهرم آهنینم خورد. این به من نیرو داد. با تکان دادن و دور کردن موشهای انساننما از خودم، برخاستم و در حالی که اهرم را کوتاه گرفته بودم، به جایی که گمان میکردم صورتشان باشد، ضربه زدم. میتوانستم زیر ضرباتم فرو رفتن گوشت و استخوان را حس کنم و برای لحظهای آزاد شدم.
Page did not exist
«آن شعف عجیبی که اغلب به نظر میرسد همراه با نبردهای سخت است، بر من چیره شد. میدانستم که هم من و هم وینا از دست رفتهایم، اما تصمیم گرفتم مورلاکها را بابت گوشتی که میخواستند بهای سنگینی وادار کنم. پشتم را به درختی تکیه دادم و میله آهنی را جلوی خود میچرخاندم. تمام جنگل پر از هیاهو و فریادهای آنها بود. یک دقیقه گذشت. صدایشان انگار به اوج هیجان میرسید و حرکاتشان تندتر میشد. با این حال، هیچکدام به دستم نمیرسیدند. خیره به سیاهی ایستاده بودم. ناگهان امیدی در دلم جوانه زد. اگر مورلاکها میترسیدند چه؟ و بلافاصله پس از آن، اتفاق عجیبی رخ داد. تاریکی شروع به درخشش کرد. به شکلی بسیار مبهم، شروع به دیدن مورلاکها در اطرافم کردم - سه تا پای من افتاده بودند - و بعد با حیرتی باورنکردنی تشخیص دادم که بقیه دارند به صورت جریانی بیوقفه از پشت سرم و از میان جنگل به سمت جلو میگریزند. پشتشان دیگر سفید نبود، بلکه به سرخی میزد. در حالی که دهانم از تعجب باز مانده بود، جرقه قرمز کوچکی را دیدم که از میان شکاف ستارگان بین شاخهها گذشت و ناپدید شد. و در آن لحظه بود که بوی چوب سوخته، زمزمهای که حالا داشت به غرش تند باد تبدیل میشد، درخشش قرمز و فرار مورلاکها را درک کردم.
«از پشت درختی که به آن تکیه داده بودم بیرون آمدم و به پشت سر نگاه کردم؛ از میان ستونهای سیاه درختان نزدیکتر، شعلههای جنگل در حال سوختن را دیدم. این اولین باری بود که آتش به دنبال من میآمد. با این فکر به دنبال وینا گشتم، اما او رفته بود. هیسهیس و ترقوتروق پشت سرم و صدای انفجاری هر درختی که آتش میگرفت، فرصت زیادی برای تفکر باقی نمیگذاشت. همچنان میله آهنی را محکم گرفته بودم و در مسیر مورلاکها فرار میکردم. مسابقه تنگاتنگی بود. یک بار شعلهها در سمت راستم چنان با شتاب پیش میآمدند که راه را بر من بستند و مجبور شدم به سمت چپ تغییر مسیر دهم. اما سرانجام به فضای باز کوچکی رسیدم و همانطور که میدویدم، یک مورلاک با دستپاچگی به سمت من آمد و از کنارم گذشت و مستقیم به دل آتش رفت!
«و حالا قرار بود عجیبترین و وحشتناکترین چیزی را ببینم که فکر میکنم در تمام آن دوران آینده به چشم دیدم. تمام این فضا با بازتاب آتش به اندازه روز روشن بود. در مرکز، تپهای کوچک یا گورپشتهای قرار داشت که یک بوته زالزالک سوخته بر فراز آن بود. فراتر از آن، شاخه دیگری از جنگل در حال سوختن بود که زبانههای زرد آتش از آن به بیرون میخزید و فضا را با حصاری از آتش احاطه کرده بود. بر روی دامنه تپه حدود سی یا چهل مورلاک بودند که از نور و گرما گیج شده بودند و در سرگشتگی خود به این سو و آن سو با هم برخورد میکردند. ابتدا متوجه کوریشان نشدم و در اوج ترس، با میلهام با خشم به آنها ضربه میزدم؛ یکی را کشتم و چند نفر دیگر را زخمی کردم. اما وقتی حرکات یکی از آنها را دیدم که در زیر زالزالک در برابر آسمان سرخ دست میزد و نالههایشان را شنیدم، از درماندگی مطلق و بدبختیشان در آن تابش اطمینان یافتم و دیگر به هیچکدامشان ضربهای نزدم.
«با این حال، هر از گاهی یکی مستقیماً به سمت من میآمد و وحشتی لرزان در وجودم میانداخت که باعث میشد سریع از دستش بگریزم. در یک لحظه شعلهها کمی فروکش کرد و ترسیدم که این موجودات پلید بهزودی قادر به دیدن من شوند. به این فکر میکردم که قبل از وقوع این اتفاق، با کشتن چند تا از آنها نبرد را شروع کنم، اما آتش دوباره با شدت شعلهور شد و دست نگه داشتم. در میان آنها روی تپه قدم زدم و از آنها دوری میکردم، در جستجوی ردی از وینا بودم. اما وینا رفته بود.
«سرانجام بر فراز تپه نشستم و به این گروه عجیب و باورنکردنی از موجودات کور که سرگردان بودند و در حالی که تابش آتش بر آنها میتابید، صداهای نامفهومی از خود درمیآوردند، نگریستم. توده دود که پیچپیچ بالا میرفت، در آسمان پخش شد و از میان تکههای پراکنده آن سقف سرخ، ستارگان کوچک چنان دوردست میدرخشیدند که گویی به جهانی دیگر تعلق داشتند. دو یا سه مورلاک با من برخورد کردند و من با ضربات مشت آنها را راندم، در حالی که تمام بدنم میلرزید.
Page did not exist
«بیشتر آن شب را متقاعد شده بودم که کابوسی بیش نیست. خودم را گاز گرفتم و با آرزویی پرشور برای بیدار شدن، فریاد کشیدم. با دستهایم بر زمین کوبیدم، بلند شدم و دوباره نشستم، اینجا و آنجا پرسه زدم و باز دوباره نشستم. سپس شروع به مالیدن چشمهایم کردم و از خدا خواستم که بگذارد بیدار شوم. سه بار دیدم که مورلاکها سرهایشان را با نوعی عذاب پایین انداختند و به میان شعلهها دویدند. اما سرانجام، فراتر از سرخیِ رو به خاموشیِ آتش، فراتر از تودههای خروشان دود سیاه و تنه درختان که سفید و سیاه میشدند، و تعدادِ رو به کاهشِ این موجوداتِ مبهم، نور سفید روز پدیدار شد.
«دوباره به دنبال اثری از وینا گشتم، اما هیچ نبود. آشکار بود که آنها پیکر کوچک و بیچارهاش را در جنگل رها کرده بودند. نمیتوانم توصیف کنم که فکر کردن به اینکه او از آن سرنوشتِ هولناکی که به نظر مقدرش میرسید گریخته است، چقدر مرا آرام کرد. وقتی به آن فکر کردم، تقریباً بر آن شدم که کشتاری از آن موجوداتِ پلید و بیپناهِ اطرافم راه بیندازم، اما خودم را کنترل کردم. تپهی کوچک، همانطور که گفتم، نوعی جزیره در میان جنگل بود. از فراز آن حالا میتوانستم از میان غبار دود، قصر چینی سبز را تشخیص دهم و از آنجا جهتیابیام را برای رسیدن به ابوالهول سفید پیدا کنم. و بدین ترتیب، در حالی که باقیماندهی این ارواحِ نفرینشده هنوز در رفت و آمد بودند و ناله میکردند، و با روشنتر شدن روز، مقداری علف به دور پاهایم بستم و لنگلنگان از میان خاکسترهای دودآلود و میان ساقههای سیاهی که هنوز از درون با آتش میتپیدند، به سمت مخفیگاه ماشین زمان حرکت کردم. به آرامی راه میرفتم، زیرا تقریباً از پا افتاده بودم و همچنین میلنگیدم، و برای مرگ هولناک وینای کوچک، عمیقترین تیره روزی را احساس میکردم. این مصیبتی طاقتفرسا به نظر میرسید. اکنون، در این اتاق قدیمی و آشنا، بیشتر شبیه اندوهی در یک رویاست تا یک فقدان واقعی. اما آن صبح، مرا دوباره کاملاً تنها گذاشت؛ بهطور وحشتناکی تنها. شروع کردم به فکر کردن به این خانهام، به کنار این بخاری، به برخی از شما، و با چنین افکاری، اشتیاقی در من پدید آمد که دردناک بود.
«اما همانطور که زیر آسمان روشن صبح بر روی خاکسترهای دودآلود قدم میزدم، به کشفی رسیدم. در جیب شلوارم هنوز چند کبریتِ رها وجود داشت. جعبه باید پیش از گم شدن، نشت کرده باشد.»
Page did not exist
Page did not exist
«همانطور که آنجا ایستاده بودم و به این پیروزی بیشازحد کاملِ بشر میاندیشیدم، ماهِ کامل، زرد و کوژ، از میان انبوهی از نور نقرهای در شمال شرقی بالا آمد. پیکرههای کوچک و درخشان در پایین دیگر حرکت نمیکردند، جغدی بیصدا از کنارم گذشت و من از سرمای شب به لرزه افتادم. تصمیم گرفتم پایین بروم و جایی برای خواب پیدا کنم.
«به دنبال ساختمانی که میشناختم گشتم. سپس نگاهم به پیکرهی ابوالهول سفید روی پایهی برنزی افتاد که با روشنتر شدن نورِ ماهِ در حال طلوع، واضحتر میشد. میتوانستم درخت توس نقرهای را در برابرش ببینم. انبوهی از بوتههای خرزهره آنجا بود که در نور کمرنگ، سیاه به نظر میرسیدند و چمنزار کوچک هم همانجا بود. دوباره به چمنزار نگاه کردم. تردیدی عجیب، آسودگیام را به لرزه درآورد. با قاطعیت به خودم گفتم: «نه، آن چمنزار نبود.»
«اما آن چمنزار بود. زیرا صورتِ سفید و جذامگونهی ابوالهول رو به آن بود. میتوانید تصور کنید وقتی این یقین به سراغم آمد چه احساسی داشتم؟ نه، نمیتوانید. ماشین زمان غیب شده بود!
«بلافاصله، مانند تازیانهای بر صورت، احتمال از دست دادن زمانهی خودم و تنها ماندن در این دنیای جدید و عجیب به ذهنم خطور کرد. فکرِ صرفِ آن، حسی کاملاً فیزیکی بود. میتوانستم حس کنم که گلویم را میفشارد و نفسم را بند میآورد. لحظهای بعد، دچار ترسِ شدیدی شدم و با گامهای بلند و جهشوار به سمت پایین دامنه دویدم. یک بار با سر به زمین افتادم و صورتم زخمی شد؛ برای بند آوردن خون درنگ نکردم، بلکه از جا پریدم و به دویدن ادامه دادم، در حالی که خون گرم روی گونه و چانهام جاری بود. تمام مدتی که میدویدم به خودم میگفتم: «آنها ماشین را کمی جابهجا کردهاند، آن را زیر بوتهها و دور از دید گذاشتهاند.» با این حال، با تمام توان میدویدم. تمام آن مدت، با یقینی که گاهی در ترسِ مفرط به سراغ آدم میآید، میدانستم که چنین اطمینانی حماقت است؛ غریزتاً میدانستم که ماشین از دسترسم خارج شده است. نفسم به سختی بالا میآمد. گمان میکنم تمام مسافتِ قلهی تپه تا چمنزار کوچک، شاید دو مایل، را در ده دقیقه طی کردم. و من مرد جوانی نیستم. همانطور که میدویدم، بلند بلند به حماقتِ مطمئنِ خود در رها کردن ماشین لعنت میفرستادم و با این کار نفسِ گرانبهایم را هدر میدادم. بلند فریاد کشیدم و کسی پاسخ نداد. به نظر نمیرسید در آن دنیای مهتابی، موجودی در جنبوجوش باشد.
«وقتی به چمنزار رسیدم، بدترین ترسهایم به حقیقت پیوست. هیچ اثری از آن شیء دیده نمیشد. وقتی با فضای خالی میان بوتههای سیاه روبهرو شدم، احساس ضعف و سرما کردم. با خشم به دور آن چرخیدم، گویی ممکن است آن شیء در گوشهای پنهان شده باشد، و سپس ناگهان متوقف شدم و با دستهایم موهایم را چنگ زدم. ابوالهول با شکوه بر فراز سرم بر آن پایهی برنزی، در نورِ ماهِ در حال طلوع، سفید، درخشان و جذامگونه خودنمایی میکرد. گویی به درماندگیام پوزخند میزد.
«اگر از ناتوانی فیزیکی و فکری آن مردمِ کوچک مطمئن نبودم، شاید با تصور اینکه آنها دستگاه را برایم در جایی امن پناه دادهاند، خودم را تسلی میدادم. آنچه مرا به وحشت انداخت همین بود: حسِ وجودِ قدرتی که تا آن زمان گمان نمیکردم وجود داشته باشد و با مداخلهی آن، اختراع من ناپدید شده بود. با این حال، در یک مورد مطمئن بودم: مگر اینکه عصر دیگری نسخهی مشابهی از آن تولید کرده باشد، ماشین نمیتوانست در زمان حرکت کرده باشد. اتصالِ اهرمها - روش آن را بعداً به شما نشان خواهم داد - مانع از آن میشد که کسی بتواند وقتی آنها برداشته شدهاند، با آن دستکاری کند. ماشین حرکت کرده بود و فقط در فضا پنهان شده بود. اما در آن صورت، کجا میتوانست باشد؟
«گمان میکنم دچار نوعی جنون شده بودم. به یاد میآورم که با شتاب در میان بوتههای مهتابیِ اطرافِ ابوالهول میدویدم و حیوانی سفید را ترساندن که در آن نور کمسویِ مهتاب، آن را با آهوی کوچکی اشتباه گرفتم. همچنین به یاد دارم که اواخر آن شب، با مشتِ گرهکردهام بوتهها را میزدم تا جایی که بند انگشتانم از شکستن شاخهها زخم شد و خون آمد. سپس، در حالی که در عذابِ روحی میگریستم و هذیان میگفتم، به سمت ساختمان سنگی بزرگ رفتم. تالار بزرگ، تاریک، ساکت و متروک بود. روی کفِ ناهموار لغزیدم و روی یکی از میزهای مالاکیت افتادم و نزدیک بود ساق پایم بشکند. کبریتی روشن کردم و از کنار پردههای غبارگرفتهای که برایتان گفتهام، گذشتم.»
Page did not exist
«آنجا تالار بزرگ دیگری یافتم که با تشکهایی پوشیده شده بود، که شاید بیست نفری از آن موجودات کوچک روی آن خوابیده بودند. شکی ندارم که ظاهر شدن دوباره من برایشان بسیار عجیب بود؛ ناگهان از دل تاریکی ساکت با صداهای نامفهوم و با جرقه و شعلهی یک کبریت بیرون پریدم. چرا که آنها کبریت را فراموش کرده بودند. فریاد زدم: «ماشین زمان من کجاست؟» مثل کودکی خشمگین نعره میزدم و دست روی آنها میگذاشتم و تکانشان میدادم. باید برایشان بسیار غریب بوده باشد. برخی خندیدند، بیشترشان به شدت ترسیده بودند. وقتی دیدم که دورم ایستادهاند، به ذهنم رسید که دارم احمقانهترین کاری که ممکن است در این شرایط انجام دهم را تکرار میکنم؛ یعنی تلاش برای زنده کردن حس ترس. چرا که با استدلال از رفتارشان در روز روشن، فکر میکردم که باید ترس را فراموش کرده باشند.
«ناگهان، کبریت را به زمین کوبیدم و در حالی که به یکی از آنها تنه زدم، دوباره با گیجی از تالار پذیرایی بزرگ گذشتم و به زیر نور مهتاب رفتم. صدای فریادهای وحشت و صدای پاهای کوچکشان را میشنیدم که این سو و آن سو میدویدند و سکندری میخوردند. یادم نمیآید وقتی ماه در آسمان بالا میآمد چه کارهایی کردم. گمان میکنم ماهیت غیرمنتظرهی از دست دادن ماشین بود که مرا دیوانه کرده بود. احساس میکردم به شکلی ناامیدانه از نوع خودم جدا افتادهام؛ حیوانی غریبه در دنیایی ناشناخته. حتماً در حالی که خدا و سرنوشت را فریاد میزدم و گریه میکردم، این سو و آن سو پرسه زدهام. خاطرهای از خستگی مفرط دارم، همانطور که شب طولانی ناامیدی میگذشت؛ خاطرهای از گشتن در این جای غیرممکن و آن جای دیگر؛ از دست کشیدن بر ویرانههای زیر نور ماه و لمس موجودات عجیب در سایههای سیاه؛ و در نهایت، دراز کشیدن روی زمین نزدیک ابوالهول و گریستن از بدبختی محض. دیگر چیزی جز فلاکت برایم باقی نمانده بود. سپس به خواب رفتم و وقتی دوباره بیدار شدم، روز کامل بود و چند گنجشک روی چمنها در دسترس دستم بالا و پایین میپریدند.
«در تازگی صبح نشستم و سعی کردم به یاد بیاورم که چطور به آنجا رسیدهام و چرا چنین حس عمیقی از تنهایی و ناامیدی دارم. سپس همه چیز در ذهنم روشن شد. با روشنایی ساده و منطقی روز، توانستم مستقیماً به شرایطم نگاه کنم. حماقت محض جنون شب گذشتهام را دیدم و توانستم با خودم استدلال کنم. گفتم: «بدترین حالت را فرض کن. فرض کن ماشین کاملاً گم شده باشد؛ شاید هم نابود شده باشد؟ وظیفه من است که آرام و صبور باشم، راه و رسم مردم را یاد بگیرم، درک روشنی از نحوه از دست دادن آن به دست آورم و ابزار و وسایل آن را پیدا کنم؛ تا شاید در نهایت بتوانم یکی دیگر بسازم.» این شاید تنها امید من بود، اما بهتر از ناامیدی بود. و در نهایت، این دنیایی زیبا و عجیب بود.
«اما احتمالاً، ماشین فقط جابجا شده بود. با این حال، باید آرام و صبور میبودم، مخفیگاهش را پیدا میکردم و با زور یا حیله آن را پس میگرفتم. با این فکر از جایم بلند شدم و به اطراف نگاه کردم، در حالی که در فکر بودم کجا میتوانم تن بشویم. احساس خستگی، کوفتگی و کثیفی سفر داشتم. تازگی صبح باعث شد که بخواهم من هم تازگی مشابهی داشته باشم. احساساتم تخلیه شده بود. در واقع، همانطور که به کارهایم میرسیدم، از هیجان شدید شب گذشتهام در شگفت بودم. زمین اطراف چمنزار کوچک را به دقت بررسی کردم. وقتم را با پرسشهای بیهوده تلف کردم که تا جایی که میتوانستم به گوش آن موجودات کوچک که از آنجا رد میشدند رساندم. همه آنها در فهمیدن اشاراتم ناتوان بودند؛ برخی فقط بیتفاوت بودند، برخی فکر میکردند شوخی است و به من میخندیدند. سختترین کار دنیا بود که دست از صورتهای خندان و زیبایشان بردارم. تکانهای احمقانه بود، اما شیطانی که از ترس و خشم کور متولد شده بود، به سختی مهار میشد و هنوز مشتاق بود تا از سردرگمی من سوءاستفاده کند. چمنها مشورت بهتری دادند. شیاری در آن دیدم که کنده شده بود، تقریباً در نیمهی راه بین پایهی ابوالهول و رد پاهای خودم، جایی که هنگام ورود با ماشین واژگونشده کلنجار رفته بودم. نشانههای دیگری از جابجایی در اطراف بود، با رد پاهای باریک و عجیبی شبیه به آنچه میتوانستم تصور کنم توسط یک تنبل ایجاد شده است. این موضوع توجه دقیقتر مرا به پایه جلب کرد. همانطور که گمانم گفتهام، از برنز بود. فقط یک بلوک ساده نبود، بلکه با قابهای عمیق در هر طرف بسیار تزئین شده بود. رفتم و به آنها ضربه زدم. پایه توخالی بود. با بررسی دقیق قابها، متوجه شدم که با چارچوبها ناپیوسته هستند. دستگیره یا سوراخ کلیدی نبود، اما احتمالاً اگر قابها در بودند، همانطور که فرض میکردم، از داخل باز میشدند. یک چیز برای ذهنم به اندازه کافی روشن بود. استنباط اینکه ماشین زمان من داخل آن پایه است، به تلاش ذهنی زیادی نیاز نداشت. اما اینکه چطور به آنجا رسیده بود، مسئلهای متفاوت بود.»
Page did not exist
«من دیدم که سرهای دو نفر با لباسهای نارنجی از میان بوتهها و زیر چند درخت سیب شکوفهدار به سمت من میآیند. لبخندزنان به سمتشان برگشتم و آنها را به سوی خود خواندم. نزدیک شدند، و من با اشاره به پایه برنزی، سعی کردم تمایل خود را برای باز کردن آن نشان دهم. اما با اولین حرکتم در این جهت، آنها بسیار عجیب رفتار کردند. نمیدانم چطور حالت چهرهشان را برایتان توصیف کنم. فرض کنید ژستی بسیار نامناسب در برابر زنی با روحیات ظریف بگیرید؛ او همانطور نگاهتان خواهد کرد. آنها طوری دور شدند که انگار به نهایت توهین ممکن دچار شده باشند. بعد، سراغ یک موجود کوچک و شیرینچهره با لباس سفید رفتم که دقیقاً همان نتیجه را داد. به طریقی، رفتارش باعث شد از خودم خجالت بکشم. اما همانطور که میدانید، من ماشین زمان را میخواستم و یک بار دیگر هم او را امتحان کردم. وقتی مثل بقیه رویش را برگرداند، کنترلم را از دست دادم. در سه قدم به او رسیدم، یقه گشاد لباسش را گرفتم و شروع به کشیدن او به سمت ابوالهول کردم. آنگاه ترس و انزجار را در چهرهاش دیدم و ناگهان رهایش کردم.
«اما هنوز شکست نخورده بودم. با مشت به صفحات برنزی کوبیدم. فکر کردم صدای حرکتی را از درون میشنوم—به صراحت بگویم، فکر کردم صدایی شبیه خنده میشنوم—اما حتماً اشتباه کرده بودم. سپس قلوهسنگ بزرگی از رودخانه برداشتم و آمدم و آنقدر کوبیدم که یکی از پیچکهای تزئینی صاف شد و زنگار برنز بهصورت پوستههای پودری جدا شد. آن موجودات کوچک و ظریف باید صدای کوبیدن من را که بهصورت متناوب تا یک مایل آنطرفتر هم میرسید شنیده باشند، اما هیچ فایدهای نداشت. گروهی از آنها را روی دامنهها دیدم که دزدکی مرا نگاه میکردند. سرانجام، خسته و گرمزده، نشستم تا آن مکان را زیر نظر بگیرم. اما آنقدر بیقرار بودم که نتوانستم زیاد مراقب باشم؛ من برای یک کشیک طولانی بیش از حد غربی هستم. میتوانم سالها روی یک مسئله کار کنم، اما بیست و چهار ساعت غیرفعال ماندن—این دیگر ماجرای دیگری است.
«بعد از مدتی بلند شدم و بیهدف شروع به قدم زدن از میان بوتهها به سمت تپه کردم. با خودم گفتم: «شکیبایی.» اگر دوباره ماشینت را میخواهی، باید آن ابوالهول را به حال خود بگذاری. اگر آنها قصد دارند ماشینت را ببرند، خراب کردن صفحات برنزیشان فایدهای ندارد، و اگر نه، هر وقت که بتوانی از آنها بخواهی، آن را پس خواهی گرفت. نشستن میان این همه چیزهای ناشناخته در برابر معمایی چنین، بیهوده است. این راه به جنون ختم میشود. با این دنیا روبرو شو. راههایش را بیاموز، تماشایش کن، در حدس زدنهای شتابزده درباره معنایش محتاط باش. سرانجام سرنخهایی برای همه آن خواهی یافت.» آنگاه ناگهان جنبه خندهدار موقعیت به ذهنم خطور کرد: یاد سالهایی که صرف مطالعه و تلاش کرده بودم تا به عصر آینده برسم، و حالا اشتیاق و اضطرابم برای فرار از آن. من خود را در پیچیدهترین و ناامیدکنندهترین دامی که تا به حال بشری طراحی کرده، گرفتار کرده بودم. با اینکه به قیمت جان خودم تمام میشد، نتوانستم جلوی خود را بگیرم. بلند خندیدم.
«هنگام عبور از کاخ بزرگ، به نظرم رسید که آن موجودات کوچک از من دوری میکنند. شاید تصور خودم بوده، یا شاید به کوبیدن من بر دروازههای برنزی مربوط میشده. با این حال، مطمئن بودم که از من دوری میکنند. با این وجود، مراقب بودم که نگرانی نشان ندهم و از دنبال کردن آنها پرهیز کنم، و طی یک یا دو روز اوضاع به روال سابق بازگشت. تا جایی که میتوانستم در یادگیری زبان پیشرفت کردم و علاوه بر آن، کاوشهایم را به اینسو و آنسو گسترش دادم. یا نکتهای ظریف را از قلم انداخته بودم یا زبانشان بیش از حد ساده بود—تقریباً منحصراً از اسمهای ذات و فعلها تشکیل شده بود. به نظر میرسید کلمات انتزاعی اندکی وجود دارد یا اصلاً وجود ندارد، و از زبان مجازی استفاده ناچیزی میشد. جملاتشان معمولاً ساده و دوکلمهای بود و من در انتقال یا درک هر چیزی جز سادهترین گزارهها ناتوان بودم. تصمیم گرفتم فکر ماشین زمان و راز درهای برنزی زیر ابوالهول را تا حد ممکن در گوشهای از حافظهام پنهان کنم تا زمانی که دانش رو به رشدم مرا به شکلی طبیعی به سوی آنها بازگرداند. با این حال، میفهمید که نوعی احساس، مرا در حلقهای به شعاع چند مایل اطراف محل ورودم زنجیر کرده بود.
Page did not exist
«تا آنجا که میدیدم، تمام دنیا همان شکوه و غنای دره تیمز را به نمایش میگذاشت. از هر تپهای که بالا میرفتم، همان فراوانی ساختمانهای باشکوه با تنوع بیپایان در مصالح و سبک، همان بیشههای انبوه درختان همیشه سبز، و همان درختان شکوفهدار و سرخسها را میدیدم. اینجا و آنجا، آب مانند نقره میدرخشید و در دوردست، زمین به تپههای آبی مواج میرسید و در آرامش آسمان محو میشد. ویژگی عجیبی که توجه مرا جلب کرد، وجود چاههای مدور خاصی بود که به نظرم بسیار عمیق میرسیدند. یکی از آنها کنار راهی بود که هنگام اولین پیادهرویام از آن بالا رفته بودم. مانند بقیه، دور آن با برنزی که به شکلی عجیب کار شده بود، حلقه شده و با گنبدی کوچک در برابر باران محافظت میشد. وقتی کنار این چاهها مینشستم و به درون تاریکی چاه مینگریستم، نه درخشش آبی میدیدم و نه میتوانستم با روشن کردن کبریت، انعکاسی ایجاد کنم. اما در همه آنها صدای خاصی میشنیدم: صدایی شبیه کوبش - کوبش - کوبش، گویی تپش موتور بزرگی بود؛ و از شعله کبریتهایم دریافتم که جریان هوای ثابتی به درون چاهها فرستاده میشود. علاوه بر این، تکهای کاغذ در دهانه یکی از آنها انداختم و به جای اینکه به آرامی پایین برود، بلافاصله به درون مکیده شد و از نظر ناپدید گشت.
«پس از مدتی، این چاهها را با برجهای بلندی که اینجا و آنجا بر دامنهها ایستاده بودند، مرتبط دانستم؛ زیرا بالای آنها اغلب همان لرزشی در هوا دیده میشد که در یک روز گرم بر فراز ساحلی داغ و آفتابسوخته میبینیم. با کنار هم گذاشتن شواهد، به این نتیجه رسیدم که سیستم تهویه زیرزمینی گستردهای وجود دارد که درک اهمیت واقعی آن دشوار بود. ابتدا فکر کردم شاید به تجهیزات بهداشتی این مردم مربوط باشد. این نتیجهگیری آشکاری بود، اما کاملاً اشتباه بود.
«و اینجا باید اعتراف کنم که در مدت اقامتم در این آینده واقعی، چیز زیادی درباره فاضلابها، زنگها، روشهای حملونقل و سایر امکانات رفاهی اینچنینی نیاموختم. در برخی از این تصوراتِ مدینه فاضله و دورانهای آینده که خواندهام، جزئیات فراوانی درباره ساختمانها، ساختارهای اجتماعی و غیره وجود دارد. اما در حالی که چنین جزئیاتی وقتی تمام دنیا در خیال انسان باشد به راحتی قابل درک است، برای یک مسافر واقعی در میان واقعیاتی که من اینجا یافتم، کاملاً دستنیافتنی است. تصور کنید داستان لندن را که یک سیاهپوست، تازه از آفریقای مرکزی برگشته، بخواهد برای قبیلهاش تعریف کند! او درباره شرکتهای راهآهن، جنبشهای اجتماعی، سیمهای تلفن و تلگراف، شرکتهای پستی و حوالهها و چیزهایی از این دست چه میدانست؟ با این حال، ما دستکم مشتاق بودیم که این چیزها را برای او توضیح دهیم! و حتی از آنچه میدانست، چقدر میتوانست دوست سفرنکردهاش را به درک یا باور برساند؟ حالا فکر کنید که شکاف بین یک سیاهپوست و یک سفیدپوست در دوران خودمان چقدر کم است و فاصله بین من و این مردم عصر طلایی چقدر زیاد است! من متوجه چیزهای زیادی بودم که نادیدنی بودند و به راحتی من کمک میکردند؛ اما به جز برداشتی کلی از یک سازماندهی خودکار، میترسم نتوانم تفاوتهای آن را آنطور که باید برای ذهن شما ترسیم کنم.
«برای مثال، در مورد تدفین، هیچ نشانهای از کورههای آدمسوزی یا چیزی که یادآور مقبره باشد، ندیدم. اما به ذهنم خطور کرد که شاید گورستانهایی (یا کورههای آدمسوزی) جایی خارج از محدوده کاوشهای من وجود داشته باشد. این هم پرسشی بود که آگاهانه از خود پرسیدم و کنجکاویام در ابتدا کاملاً در این مورد شکست خورد. این موضوع مرا سردرگم کرد و به مشاهده دیگری هدایت شدم که مرا حتی بیشتر سردرگم کرد: اینکه در میان این مردم، هیچ پیر و ناتوانی وجود نداشت.
Page did not exist
«باید اعتراف کنم که رضایت من از نظریات اولیهام درباره یک تمدن خودکار و انسانیت رو به زوال، چندان نپایید. با این حال، نظریه دیگری به ذهنم نمیرسید. بگذارید مشکلاتم را مطرح کنم. چندین کاخ بزرگی که کاویده بودم، صرفاً مکانهای اقامتی، تالارهای بزرگ پذیرایی و اتاقهای خواب بودند. هیچ دستگاه یا ابزاری از هیچ نوعی پیدا نکردم. با این حال، این مردم پارچههای دلپذیری به تن داشتند که قطعاً گاهی نیاز به جایگزینی داشتند، و صندلهایشان، اگرچه بیتزئین بود، نمونههای نسبتاً پیچیدهای از فلزکاری محسوب میشد. به هر طریقی چنین چیزهایی باید ساخته میشدند. و آن موجودات کوچک هیچ نشانی از استعداد خلاقانه نشان نمیدادند. در میان آنها نه مغازهای بود، نه کارگاهی، و نه نشانهای از واردات. آنها تمام وقت خود را به بازی ملایم، آبتنی در رودخانه، عشقورزی به شیوهای نیمهبازیگوشانه، خوردن میوه و خوابیدن میگذراندند. نمیتوانستم بفهمم چگونه همه چیز در جریان بود.
«سپس، دوباره درباره ماشین زمان: چیزی، نمیدانستم چه، آن را به درون پایه توخالی ابوالهول سفید برده بود. چرا؟ به جان خودم نمیتوانستم تصور کنم. آن چاههای بدون آب هم، آن ستونهای لرزان. احساس کردم سرنخی ندارم. احساس کردم... چگونه بگویم؟ فرض کنید کتیبهای پیدا کنید که جملاتی اینجا و آنجا به انگلیسی ساده و عالی در آن باشد، و در میان آنها، جملات دیگری متشکل از کلمات، حتی حروفی که مطلقاً برای شما ناشناخته است، گنجانده شده باشد؟ خب، در روز سوم اقامتم، دنیای هشتصد و دو هزار و هفتصد و یک اینگونه خودش را به من نشان داد!
«آن روز، همچنین دوستی پیدا کردم، به نوعی. اتفاقاً وقتی داشتم تماشای تعدادی از آن موجودات کوچک را که در جای کمعمقی آبتنی میکردند، میکردم، یکی از آنها دچار گرفتگی عضله شد و شروع کرد به شناور شدن به سمت پایین رودخانه. جریان اصلی نسبتاً تند بود، اما برای یک شناگر متوسط خیلی قوی نبود. بنابراین، وقتی به شما بگویم که هیچکدام کوچکترین تلاشی برای نجات موجود کوچک ضعیف و گریان که داشت جلوی چشمانشان غرق میشد نکردند، به عمق نقص عجیب در این موجودات پی خواهید برد. وقتی این را فهمیدم، با عجله لباسهایم را درآوردم و با وارد شدن به آب در نقطهای پایینتر، آن موجود بیچاره را گرفتم و به سلامت به خشکی رساندم. کمی مالش اندامها زود او را به هوش آورد و من قبل از ترک او، از دیدن اینکه حالش خوب است، رضایت یافتم. به چنان برآورد پایینی از گونه او رسیده بودم که انتظار هیچ قدردانیای از او نداشتم. اما در این مورد، در اشتباه بودم.
«این اتفاق صبح افتاد. بعدازظهر، همانطور که از یک اکتشاف به سمت مرکز خود برمیگشتم، با آن زن کوچک - همانطور که فکر میکردم - ملاقات کردم، و او با فریادهای شادی از من استقبال کرد و یک تاج گل بزرگ به من هدیه داد؛ ظاهراً برای من و فقط برای من ساخته شده بود. این موضوع تخیلم را تسخیر کرد. خیلی احتمال داشت که احساس تنهایی کرده باشم. به هر حال، تمام تلاشم را کردم تا قدردانیام را از این هدیه نشان دهم. خیلی زود در یک آلاچیق سنگی کوچک کنار هم نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، که عمدتاً با لبخند بود. دوستانه بودن آن موجود دقیقاً همان حسی را در من ایجاد کرد که یک کودک ممکن بود ایجاد کند. ما به هم گل دادیم و او دستانم را بوسید. من هم همین کار را با دستان او کردم. سپس سعی کردم صحبت کنم و متوجه شدم نامش وینا است، که اگرچه نمیدانم چه معنایی داشت، اما به نوعی کاملاً مناسب به نظر میرسید. این شروع یک دوستی عجیب بود که یک هفته طول کشید و پایان یافت... همانطور که برایتان خواهم گفت!
«او دقیقاً مانند یک کودک بود. میخواست همیشه با من باشد. او سعی میکرد همه جا مرا دنبال کند، و در سفر بعدیام به اینطرف و آنطرف، قلبم به درد میآمد که او را خسته کنم و در نهایت رهایش کنم، در حالی که خسته بود و با التماس مرا صدا میکرد. اما مشکلات جهان باید حل میشد. به خودم گفتم که برای راه انداختن یک معاشقه مینیاتوری به آینده نیامدهام. با این حال، ناراحتی او وقتی ترکش میکردم بسیار زیاد بود، اعتراضاتش هنگام جدایی گاهی دیوانهوار بود، و فکر میکنم در مجموع، به همان اندازه که از فداکاریاش آرامش میگرفتم، دردسر هم داشتم. با این وجود، او به نوعی مایه آرامش بسیار بزرگی بود. فکر میکردم این فقط یک محبت کودکانه است که باعث میشود او به من بچسبد. تا زمانی که خیلی دیر نشده بود، به وضوح نمیدانستم وقتی ترکش کردم چه بلایی بر سرش آوردهام. و تا زمانی که خیلی دیر نشده بود، به وضوح نفهمیدم که او برای من چه بود. زیرا، با صرفِ نشان دادن علاقه به من، و نشان دادن اینکه در راه ضعیف و بیهوده خود به من اهمیت میدهد، آن موجود عروسکمانند، بازگشت من به حوالی ابوالهول سفید را تقریباً به حس بازگشت به خانه تبدیل کرد؛ و به محض اینکه از تپه عبور میکردم، منتظر پیکره کوچک سفید و طلاییاش میشدم.»
Page did not exist
«همچنین از او بود که فهمیدم ترس هنوز جهان را ترک نکرده است. او در روشنایی روز به اندازه کافی بیباک بود و اعتماد عجیبی به من داشت؛ چرا که یک بار در لحظهای احمقانه، شکلکهای تهدیدآمیزی برایش درآوردم و او فقط به آنها خندید. اما او از تاریکی میترسید، از سایهها میترسید و از چیزهای سیاه هراس داشت. تاریکی برای او تنها چیز وحشتناک بود. این احساسی به شدت عمیق بود و مرا به فکر و مشاهده واداشت. در آن زمان، در میان چیزهای دیگر، دریافتم که این آدمهای کوچک پس از تاریکی هوا در خانههای بزرگ جمع میشوند و دستهجمعی میخوابند. وارد شدن به میان آنها بدون نور، آنها را دچار تشویش و اضطراب میکرد. من هرگز یکی از آنها را پس از تاریکی در فضای باز یا به تنهایی در حال خواب در داخل خانه ندیدم. با این حال، من هنوز آنقدر احمق بودم که درسِ آن ترس را نادیده گرفتم و با وجود ناراحتی وینا، اصرار داشتم که دور از این جمعیت خفته بخوابم.
«این موضوع او را بسیار آزار میداد، اما در نهایت علاقه عجیبش به من پیروز شد و در طول پنج شبی که با هم آشنا بودیم، از جمله آخرین شب، او سرش را روی بازوی من گذاشت و خوابید. اما وقتی از او میگویم، داستانم از دستم در میرود. حتماً شب قبل از نجات او بود که حوالی سپیده دم بیدار شدم. بیقرار بودم و خوابهای بسیار ناخوشایندی میدیدم که انگار در حال غرق شدن بودم و شقایقهای دریایی با بازوهای نرمشان صورتم را لمس میکردند. با وحشت از خواب پریدم، با این تصور عجیب که حیوانی خاکستری رنگ به تازگی از اتاق بیرون دویده است. سعی کردم دوباره بخوابم، اما احساس بیقراری و ناراحتی میکردم. آن ساعت گرگومیش مبهمی بود که اشیاء به آرامی از تاریکی بیرون میخزند، زمانی که همه چیز بیرنگ و واضح است، و در عین حال غیرواقعی به نظر میرسد. بلند شدم، به تالار بزرگ رفتم و از آنجا بیرون روی سنگفرشهای جلوی قصر رفتم. با خودم فکر کردم که از سر ناچاری فضیلتی میسازم و طلوع خورشید را تماشا میکنم.
«ماه داشت غروب میکرد و نورِ در حال مرگ ماه با اولین سپیدی سپیدهدم در روشنایی وحشتناکی در هم آمیخته بود. بوتهها سیاه مرکبی بودند، زمین خاکستری تیره بود و آسمان بیرنگ و دلگیر. و در بالای تپه فکر کردم که میتوانم ارواح را ببینم. آنجا چندین بار، وقتی شیب تپه را از نظر میگذراندم، پیکرهای سفید را دیدم. دو بار تصور کردم که یک موجود سفید و میمونمانندِ تنها را دیدم که نسبتاً سریع به سمت بالای تپه میدود و یک بار در نزدیکی ویرانهها، دستهای از آنها را دیدم که جسد سیاهی را حمل میکردند. آنها با شتاب حرکت میکردند. ندیدم چه بر سرشان آمد. به نظر میرسید که در میان بوتهها ناپدید شدند. باید بگویم که سپیدهدم هنوز نامشخص بود. من آن حس سرد و نامطمئن صبح زود را داشتم که ممکن است تجربه کرده باشید. به چشمان خودم شک کردم.
«همانطور که آسمان شرقی روشنتر میشد و نور روز فرا میرسید و رنگهای زندهاش دوباره به جهان بازمیگشت، منظره را با دقت بررسی کردم. اما هیچ اثری از پیکرهای سفیدم ندیدم. آنها فقط موجوداتِ نیمهتاریکی بودند. گفتم: «آنها حتماً روح بودهاند؛ نمیدانم متعلق به چه زمانی بودهاند.» زیرا یک ایده عجیب از گرانت آلن به ذهنم خطور کرد و مرا سرگرم کرد. او استدلال میکرد که اگر هر نسلی بمیرد و ارواحی از خود به جای بگذارد، جهان سرانجام با آنها پر از جمعیت خواهد شد. بر اساس آن نظریه، آنها باید تا هشتصد هزار سال دیگر بیشمار میشدند و دیدن چهار تای آنها به طور همزمان جای تعجب نداشت. اما آن شوخی قانعکننده نبود و تمام صبح به آن پیکرها فکر میکردم، تا اینکه نجات وینا آنها را از ذهنم بیرون کرد. من آنها را به شکلی مبهم با حیوان سفیدی که در اولین جستجوی پرشورم برای ماشین زمان ترسانده بودم، مرتبط میکردم. اما وینا جایگزین خوشایندی بود. با این حال، قرار بود آنها به زودی با قدرتی بسیار مرگبارتر، ذهن مرا تسخیر کنند.
«فکر میکنم گفتهام که آب و هوای این عصر طلایی چقدر گرمتر از زمان ما بود. نمیتوانم دلیلش را توضیح دهم. ممکن است خورشید داغتر بوده یا زمین به خورشید نزدیکتر بوده باشد. معمولاً تصور میشود که خورشید در آینده به طور مداوم رو به سرد شدن خواهد رفت. اما افرادی که با چنین گمانهزنیهایی مانند گمانهزنیهای داروین جوان ناآشنا هستند، فراموش میکنند که سیارات در نهایت باید یکی یکی به درون جسم مادر سقوط کنند. با وقوع این فجایع، خورشید با انرژی تازهای شعلهور خواهد شد؛ و ممکن است که یکی از سیارات درونی به این سرنوشت دچار شده باشد. دلیل هر چه باشد، واقعیت این است که خورشید بسیار گرمتر از آن چیزی بود که ما میشناسیم.»
Page did not exist
«خب، یک صبح بسیار گرم - گمان میکنم روز چهارمم بود - در حالی که برای پناه گرفتن از گرما و تابش خیرهکننده خورشید به ویرانهای عظیم در نزدیکی همان خانه بزرگی که در آن میخوابیدم و غذا میخوردم رفته بودم، این اتفاق عجیب رخ داد: در حین بالا رفتن از میان تودههای سنگتراشی، راهروی باریکی یافتم که پنجرههای انتهایی و جانبیاش با تودههای فروریخته سنگ مسدود شده بود. در مقایسه با درخشش بیرون، در ابتدا برای من به شکلی نفوذناپذیر تاریک به نظر میرسید. با دست زدن به دیوارها واردش شدم، چرا که تغییر از روشنایی به سیاهی مطلق، لکههای رنگی را پیش چشمانم شناور میکرد. ناگهان میخکوب ایستادم. جفتی چشم، که با بازتاب نورِ فضای بیرونی میدرخشید، از میان تاریکی مرا زیر نظر داشت.
«وحشت غریزی قدیمی از جانوران وحشی بر من چیره شد. مشتهایم را گره کردم و با ثبات به آن گویهای چشمِ درخشان خیره شدم. میترسیدم رویم را برگردانم. سپس به یادِ امنیتِ مطلقی افتادم که به نظر میرسید بشریت در آن زندگی میکند. و بعد، آن هراسِ عجیب از تاریکی به یادم آمد. با غلبه بر بخشی از ترسم، قدمی پیش گذاشتم و سخن گفتم. باید اعتراف کنم که صدایم خشن و کنترلنشده بود. دستم را دراز کردم و چیزی نرم را لمس کردم. بلافاصله چشمها به کناری جهیدند و چیزی سفید از کنارم گریخت. با تپش شدید قلب برگشتم و موجود کوچک عجیب و شبیه به میمونی را دیدم که سرش را به طرز عجیبی پایین گرفته بود و در فضای آفتابگیر پشت سرم میدوید. او با دستاندازی به یک بلوک گرانیتی، تلوتلو خوران به کناری رفت و در یک لحظه در سایه سیاهِ زیر تودهای دیگر از ویرانهها ناپدید شد.
«برداشتم از او البته ناقص است؛ اما میدانم که رنگش سفیدِ کدر بود و چشمان مایل به قرمزِ خاکستریِ بزرگ و عجیبی داشت؛ همچنین موهایی کتانرنگ بر سر و پایین کمرش دیده میشد. اما همانطور که گفتم، او چنان سریع حرکت میکرد که نتوانستم بهوضوح ببینمش. حتی نمیتوانم بگویم که چهار دست و پا میدوید یا تنها با دستانی که خیلی پایین نگاه داشته بود. پس از لحظهای درنگ، او را تا توده دوم ویرانهها تعقیب کردم. در ابتدا نتوانستم پیدایش کنم؛ اما پس از مدتی در آن تاریکی عمیق، به یکی از آن دهانههای چاهمانند که برایتان گفته بودم رسیدم که تا نیمه توسط ستونی فروریخته مسدود شده بود. فکری ناگهانی به ذهنم خطور کرد. آیا این موجود میتوانست از میان این شفت ناپدید شده باشد؟ کبریتی روشن کردم و با نگاه به پایین، موجود کوچک، سفید و متحرکی را دیدم که چشمان بزرگ و درخشانی داشت و همانطور که عقبنشینی میکرد، با ثبات به من نگاه میکرد. این صحنه بدنم را به لرزه انداخت. او بسیار شبیه به یک عنکبوت انسانی بود! داشت از دیواره پایین میرفت و حالا برای اولین بار تعدادی جای پا و دست فلزی را دیدم که نوعی نردبان را در طول شفت تشکیل داده بودند. سپس شعله کبریت انگشتانم را سوزاند و از دستم افتاد و خاموش شد، و وقتی کبریت دیگری روشن کردم، آن هیولای کوچک ناپدید شده بود.
«نمیدانم چه مدت آنجا نشستم و به پایین چاه خیره شدم. تا مدتی نتوانستم خودم را متقاعد کنم که آنچه دیدهام انسانی بوده است. اما بهتدریج حقیقت بر من آشکار شد: اینکه بشر به یک گونه واحد باقی نمانده، بلکه به دو حیوان متمایز تبدیل شده است: اینکه کودکان برازنده من در دنیای روئین، تنها بازماندگان نسل ما نبودند، بلکه این موجود رنگپریده، کریه و شبزی که در برابرم ظاهر شده بود نیز میراثدار تمام اعصار بود.
«به ستونهای لرزان و تئوریام درباره تهویه زیرزمینی فکر کردم. شروع به شک کردن به معنای واقعی آنها کردم. و با خود اندیشیدم که این لمور در طرح من برای یک سازماندهی کاملاً متعادل چه نقشی داشت؟ او چه ارتباطی با آرامشِ بیدغدغه دنیای روئیننشینان زیبا داشت؟ و در آن پایین، پای آن شفت، چه چیزی نهفته بود؟ بر لبه چاه نشستم و به خود گفتم که به هر حال ترسی وجود ندارد و برای یافتن راهحل مشکلاتم باید به آنجا فرود بیایم. و با این حال، بینهایت از رفتن میترسیدم! در حالی که تردید داشتم، دو تن از مردمان زیبای دنیای روئین در حین بازی عاشقانه خود، دواندوان از میان نور آفتاب در سایه گذشتند. مرد، زن را تعقیب میکرد و در حین دویدن به سویش گل پرتاب میکرد.
Page did not exist
«از دیدن من در حالی که دستم را به ستون واژگون تکیه داده بودم و به داخل چاه مینگریستم، پریشان به نظر میرسیدند. ظاهراً اشاره به این حفرهها کار ناپسندی شمرده میشد؛ چرا که وقتی به یکی از آنها اشاره کردم و سعی کردم پرسشی در موردش به زبان خودشان مطرح کنم، بیش از پیش به وضوح مضطرب شدند و روی برگرداندند. اما آنها به کبریتهای من علاقهمند بودند و من برای سرگرم کردنشان چندتایی را روشن کردم. دوباره سعی کردم درباره چاه از آنها بپرسم و باز هم ناکام ماندم. بنابراین پس از مدتی آنها را ترک کردم، با این قصد که نزد وینا بازگردم و ببینم چه چیزی میتوانم از او بفهمم. اما ذهنم در حال دگرگونی بود؛ حدسها و برداشتهایم در حال لغزیدن و حرکت به سوی درک تازهای بودند. اکنون سرنخی از اهمیت این چاهها، برجهای تهویه و راز ارواح یافته بودم؛ بگذریم از اشارهای به معنای دروازههای برنزی و سرنوشت ماشین زمان! و بسیار مبهم، پیشنهادی برای حل مسئله اقتصادی که مرا سردرگم کرده بود، به ذهنم خطور کرد.
«این دیدگاه جدید بود. آشکارا، این گونه دوم از انسان، زیرزمینی بود. سه دلیل خاص وجود داشت که مرا به این فکر میانداخت که بیرون آمدن نادرشان از زمین، نتیجه عادت طولانیمدت به زندگی در زیر زمین است. اولاً، آن ظاهر رنگپریدهای که در اکثر جانورانی که عمدتاً در تاریکی زندگی میکنند رایج است—برای مثال ماهیهای سفید غارهای کنتاکی. سپس، آن چشمان بزرگ با آن قابلیت بازتاب نور، از ویژگیهای مشترک موجودات شبزی است—شاهدش جغد و گربه. و در آخر، آن سردرگمی آشکار در نور خورشید، آن فرار شتابزده و در عین حال دستوپاچلفتی به سوی سایههای تاریک، و آن طرز خاص نگاه کردن در زیر نور—همه اینها نظریه حساسیت شدید شبکیه چشم را تقویت میکرد.
«بنابراین، زیر پاهای من، زمین باید به شکلی عظیم تونلکشی شده باشد و این تونلها زیستگاه نژاد جدید بود. وجود شفتهای تهویه و چاهها در امتداد دامنههای تپه—در واقع همه جا، به جز در امتداد دره رودخانه—نشان میداد که گستردگی آنها چقدر فراگیر بوده است. پس چه چیزی طبیعیتر از این فرض که در این دنیای زیرین مصنوعی بود که کارهای لازم برای آسایش نژاد روززی انجام میشد؟ این تصور چنان پذیرفتنی بود که بلافاصله آن را پذیرفتم و به فرض کردن چگونگی این تقسیم شدن گونه بشر ادامه دادم. جرئت میکنم بگویم شما شکل نظریه مرا پیشبینی خواهید کرد؛ هرچند، برای خودم، خیلی زود احساس کردم که این نظریه تا رسیدن به حقیقت فاصله زیادی دارد.
«در ابتدا، با حرکت از مشکلات عصر خودمان، برایم مثل روز روشن بود که گسترش تدریجی تفاوت فعلی که صرفاً موقتی و اجتماعی بین سرمایهدار و کارگر است، کلید تمام این وضعیت است. بیشک برای شما کاملاً مضحک—و به شکلی باورنکردنی عجیب!—به نظر خواهد رسید، اما حتی اکنون نیز شرایطی وجود دارد که به آن سو اشاره میکند. تمایلی برای استفاده از فضای زیرزمینی برای اهداف کماهمیتتر تمدن وجود دارد؛ برای مثال راهآهن متروپولیتن در لندن، راهآهنهای برقی جدید، زیرگذرها، کارگاهها و رستورانهای زیرزمینی وجود دارند و آنها در حال افزایش و تکثیر هستند. به گمانم آشکار بود که این روند تا جایی ادامه یافته که صنعت به تدریج حق طبیعی خود را در آسمان از دست داده است. منظورم این است که عمیقتر و عمیقتر به درون کارخانههای زیرزمینی بزرگ و بزرگتر رفته و مقدار بیشتری از زمان خود را در آنجا سپری کرده است، تا اینکه در نهایت—! حتی حالا، آیا کارگر شرق لندن در چنان شرایط مصنوعی زندگی نمیکند که عملاً از سطح طبیعی زمین جدا شده است؟
Page did not exist
«بار دیگر، گرایش انحصاری ثروتمندان - که بیتردید ناشی از ظرافت روزافزون آموزش آنها و شکاف فزاینده میان آنان و خشونتِ زمختِ فقراست - هماکنون به بستن بخشهای قابلتوجهی از سطح زمین به نفع خودشان منجر شده است. برای نمونه، پیرامون لندن، شاید نیمی از زیباترین مناطق روستایی به روی دیگران بسته شده است. و همین شکافِ در حال گسترش - که به دلیل طولانی و پرهزینه بودن روند آموزش عالی و افزایش امکانات و وسوسهها برای رسیدن به عاداتِ تجملی از سوی ثروتمندان است - باعث میشود که آن دادوستد میان طبقات و آن ارتقای جایگاه از طریق ازدواج که در حال حاضر مانع از شکافته شدن گونهی ما بر اساس لایهبندیهای اجتماعی میشود، کمتر و کمتر رخ دهد. بنابراین، در نهایت، شما در سطح زمین شاهد داشتنها (Haves) خواهید بود که به دنبال لذت، آسایش و زیبایی هستند، و در زیر زمین شاهد نداشتنها (Have-nots)، یعنی کارگرانی که دائماً با شرایط کارشان سازگار میشوند. هنگامی که آنها در آنجا مستقر شدند، بیشک باید اجارهبها، و نه مبلغ کمی، برای تهویه غارهایشان میپرداختند؛ و اگر سر باز میزدند، از گرسنگی میمردند یا به دلیل عقب افتادن اجاره، خفه میشدند. کسانی از میان آنها که به گونهای ساخته شده بودند که بدبخت و شورشی باشند، از بین میرفتند؛ و در نهایت، با دائمی شدن این تعادل، بازماندگان همانقدر با شرایط زندگی زیرزمینی سازگار میشدند و به شیوهی خود همانقدر خوشحال بودند که مردم دنیای بالا با دنیای خود سازگار بودند. آنطور که به نظرم میرسید، زیباییِ ظریف و رنگپریدگیِ ناشی از فقدان نور، پیامد کاملاً طبیعی این شرایط بود.
پیروزی بزرگی که از بشریت در سر میپروراندم، شکل متفاوتی در ذهنم گرفت. آن پیروزی، نه آنگونه که تصور میکردم، دستاوردِ تربیت اخلاقی و همکاری عمومی نبود. در عوض، من یک اشرافیت واقعی را دیدم که به دانشی تکاملیافته مسلح بود و سیستم صنعتی امروز را تا رسیدن به نتیجهای منطقی به پیش میبرد. پیروزی آن، صرفاً پیروزی بر طبیعت نبود، بلکه پیروزی بر طبیعت و همنوع بود. باید هشدار دهم که این تئوریِ من در آن زمان بود. من هیچ راهنمای کارآمدی به سبک کتابهای آرمانشهری نداشتم. توضیح من ممکن است کاملاً اشتباه باشد. با این حال، همچنان فکر میکنم محتملترین توضیح است. اما حتی با این فرض، تمدنِ متعادلی که سرانجام به دست آمده بود، مدتها پیش از اوج خود عبور کرده و اکنون به شدت رو به زوال گذاشته بود. امنیتِ بیش از حدِ ساکنان دنیای بالا، آنها را به سمت حرکتی کند به سوی تباهی و کاهشِ عمومی در ابعاد، قدرت و هوش سوق داده بود. این را میتوانستم به وضوح ببینم. نمیدانستم چه بر سر ساکنان زیرزمینی آمده است؛ اما از آنچه از «مورلاکها» - که اتفاقاً نامی بود که به این موجودات داده شده بود - دیده بودم، میتوانستم تصور کنم که تغییر نوعِ بشر در میان آنها حتی بسیار عمیقتر از «اِلویها» بود؛ همان نژاد زیبایی که از پیش میشناختم.
سپس تردیدهای آزاردهندهای به سراغم آمد. چرا مورلاکها ماشین زمان مرا برده بودند؟ چرا که مطمئن بودم آنها بودند که آن را بردهاند. همچنین چرا اگر اِلویها اربابان بودند، نمیتوانستند ماشین را به من بازگردانند؟ و چرا آنها تا این حد از تاریکی وحشت داشتند؟ همانطور که گفتم، به پرسوجو از «وینا» درباره این دنیای زیرین پرداختم، اما در اینجا نیز ناامید شدم. ابتدا او پرسشهای مرا درک نمیکرد و پس از مدتی از پاسخ دادن به آنها سرباز زد. او چنان میلرزید که گویی موضوع برایش غیرقابلتحمل است. و وقتی کمی با تندی به او فشار آوردم، به گریه افتاد. آنها تنها اشکهایی بودند که در آن عصر طلایی، به جز اشکهای خودم، دیده بودم. وقتی اشکهایش را دیدم، بلافاصله دست از سرِ مورلاکها برداشتم و تنها دغدغهام این بود که این نشانههای میراث بشری را از چشمان وینا پاک کنم. و خیلی زود او لبخند زد و دستانش را به هم کوبید، در حالی که من با حالتی جدی کبریتی میسوزاندم.
Page did not exist
«شاید برای شما عجیب باشد، اما دو روز طول کشید تا توانستم سرنخ جدید را به شیوهای که آشکارا درست بود، دنبال کنم. نوعی بیزاریِ غریب نسبت به آن پیکرهای رنگپریده در خود حس میکردم. آنها درست به رنگ کرمها و جانورانی بودند که در موزههای جانورشناسی در الکل نگهداری میشوند، نیمهرنگورورفته و زشت. و از نظر لمس کردن، بهطرز زنندهای سرد بودند. احتمالاً این بیزاری من تا حد زیادی ناشی از تأثیر همحسی با الویها بود که حالا تازه داشتم دلیل انزجارشان از مورلاکها را درک میکردم.
«شب بعد نتوانستم خوب بخوابم. شاید سلامتیم کمی به هم ریخته بود. در پریشانی و تردید غرق بودم. یکی دو بار احساس ترس شدیدی به سراغم آمد که دلیل مشخصی برایش نمییافتم. به یاد میآورم که چطور بیسروصدا به تالار بزرگی خزیدم که مردمان کوچک در نور مهتاب در آن خوابیده بودند —آن شب وینا هم میان آنها بود— و با دیدنشان احساس آرامش کردم. حتی همان موقع هم به ذهنم خطور کرد که طی چند روز آینده، ماه باید از آخرین ربع خود عبور کند و شبها تاریک شوند؛ زمانی که ممکن بود این موجودات ناخوشایند از اعماق، این لمورهای سفیدشده، این آفتِ تازهای که جایگزین آفتهای قدیم شده بود، بیشتر پدیدار شوند. و در هر دوی این روزها، احساس بیقراری کسی را داشتم که از انجام یک وظیفه گریزناپذیر طفره میرود. مطمئن بودم که ماشین زمان تنها با نفوذ جسورانه به این رازهای زیرزمینی قابل بازیابی است. با این حال، نمیتوانستم با این راز روبهرو شوم. اگر تنها یک همراه داشتم، اوضاع فرق میکرد. اما بهطرز هولناکی تنها بودم، و حتی پایین رفتن در تاریکیِ آن چاه هم مرا به وحشت میانداخت. نمیدانم حس مرا درک میکنید یا نه، اما هیچوقت پشت سرم احساس امنیت کامل نداشتم.
«شاید همین بیقراری و ناامنی بود که مرا در سفرهای اکتشافیام دور و دورتر میبرد. وقتی به سمت جنوب غربی و به سوی منطقهای مرتفع که اکنون کومب وود نامیده میشود میرفتم، از دور در جهت بنستدِ قرن نوزدهمی، سازه سبز عظیمی دیدم که از نظر شکل و شمایل با هر آنچه تا آن زمان دیده بودم، تفاوت داشت. از بزرگترین قصرها یا ویرانههایی که میشناختم، بزرگتر بود و نمای آن حالتی شرقی داشت؛ سطحش درخشندگی و رنگ سبزِ کدر، نوعی سبز مایل به آبی، شبیه به نوعی چینیآلاتِ سبک چینی داشت. این تفاوت در ظاهر، نشاندهنده تفاوت در کاربرد آن بود و من ترغیب شدم که جلوتر بروم و کشفش کنم. اما روز داشت به پایان میرسید و من پس از پیمودن مسیری طولانی و خستهکننده به دیدن آن مکان رسیده بودم؛ بنابراین تصمیم گرفتم ماجراجویی را به روز بعد موکول کنم و به آغوش پرمهر و نوازشهای وینای کوچک بازگشتم. اما صبح روز بعد بهوضوح دریافتم که کنجکاویام نسبت به قصر چینی سبز، نوعی خودفریبی بوده تا بتوانم یک روز دیگر از تجربهای که از آن وحشت داشتم، فرار کنم. تصمیم گرفتم بدون هدر دادن زمانِ بیشتر، پایین بروم و اوایل صبح به سمت چاهی در نزدیکی ویرانههای گرانیتی و آلومینیومی حرکت کردم.
«وینای کوچک همراهم دوید. او کنار من تا چاه رقصید، اما وقتی دید که روی دهانه چاه خم شدهام و به پایین نگاه میکنم، بهطرز عجیبی آشفته شد. گفتم: «خداحافظ، وینای کوچک» و او را بوسیدم؛ سپس او را پایین گذاشتم و شروع کردم به گشتن لبه چاه برای پیدا کردن قلابهای بالارونده. باید اعتراف کنم که کمی با عجله این کار را کردم، چون میترسیدم شجاعتم از دست برود! ابتدا با حیرت مرا تماشا میکرد. بعد فریادی بسیار دلخراش سر داد و دواندوان به سویم آمد و با دستهای کوچکش شروع کرد به کشیدن من. فکر میکنم مخالفت او بیش از پیش مرا برای ادامه کار مصمم کرد. شاید کمی خشن او را از خود دور کردم و لحظهای بعد، در گلوی چاه بودم. چهره رنجور او را بالای لبه چاه دیدم و برای دلداریاش لبخند زدم. بعد مجبور شدم به قلابهای لرزانی که به آنها چنگ زده بودم، نگاه کنم.
Page did not exist
«مجبور شدم از چاهی به عمق شاید دویست یارد پایین بروم. این پایین رفتن با کمک میلههای فلزی که از دیوارههای چاه بیرون زده بود، انجام میشد. از آنجا که این میلهها برای موجودی بسیار کوچکتر و سبکتر از من طراحی شده بودند، به سرعت دچار گرفتگی عضلات و خستگی مفرط شدم. و فقط خستگی نبود! یکی از میلهها ناگهان زیر وزن من خم شد و تقریباً مرا به درون سیاهیِ زیر پایم پرتاب کرد. برای لحظهای با یک دست آویزان ماندم و پس از آن تجربه، دیگر جرأت نکردم لحظهای استراحت کنم. اگرچه بازوها و کمرم به شدت درد میکرد، با سریعترین حرکتی که میتوانستم، به پایین خزیدن ادامه دادم. وقتی به بالا نگاه کردم، دهانه چاه را دیدم؛ دایرهای آبی و کوچک که ستارهای در آن نمایان بود و سرِ کوچک وینا مانند برآمدگی سیاهی به چشم میآمد. صدای کوبش ماشینی در پایین، بلندتر و آزاردهندهتر میشد. همه چیز، بهجز آن دایره کوچک در بالا، در تاریکی مطلق فرو رفته بود و وقتی دوباره به بالا نگاه کردم، وینا ناپدید شده بود.
«در عذاب و ناراحتی شدیدی بودم. فکری به سرم زد که سعی کنم دوباره از چاه بالا بروم و دنیای زیرین را به حال خود رها کنم. اما حتی در حالی که این موضوع را در ذهنم میچرخاندم، به پایین رفتن ادامه دادم. سرانجام با احساس آرامشی عمیق، در فاصله یک فوتی سمت راستم، شکاف باریکی را در دیوار دیدم که نوری ضعیف از آن به بیرون میتابید. خودم را به داخل آن تاب دادم و متوجه شدم که دهانه تونل افقی باریکی است که میتوانستم در آن دراز بکشم و استراحت کنم. اصلاً زود نبود. بازوهایم درد میکرد، کمرم گرفته بود و از وحشتِ طولانیمدتِ سقوط، میلرزیدم. علاوه بر این، تاریکی مطلق تأثیر ناگواری بر چشمانم گذاشته بود. هوا پر از طپش و صدای همهمه دستگاههایی بود که هوا را به پایین چاه پمپاژ میکردند.
«نمیدانم چقدر خوابیدم. با لمس دست نرمی روی صورتم بیدار شدم. در تاریکی ناگهان پریدم و کبریتهایم را برداشتم و با شتاب یکی را روشن کردم. سه موجود سفیدِ خمیده را دیدم که شبیه همان موجودی بودند که بالای زمین در ویرانهها دیده بودم و با دیدن نور، با عجله عقبنشینی کردند. از آنجا که آنها در آنچه برای من تاریکیِ غیرقابلنفوذ به نظر میرسید زندگی میکردند، چشمانشان بهطور غیرعادی بزرگ و حساس بود، درست مانند مردمک چشمان ماهیهای اعماق دریا، و نور را به همان شکل بازتاب میدادند. شک ندارم که میتوانستند مرا در آن ظلمتِ بینور ببینند و به جز نور، ترسی از من نداشتند. اما به محض اینکه کبریتی روشن کردم تا آنها را ببینم، بیدرنگ گریختند و در جویها و تونلهای تاریک ناپدید شدند و چشمانشان از آنجا به عجیبترین شکل به من خیره شده بود.
«سعی کردم صدایشان کنم، اما زبانی که داشتند ظاهراً با زبان مردم دنیای روی زمین متفاوت بود؛ بنابراین چارهای نداشتم جز اینکه به تلاشهای خودم تکیه کنم و حتی در آن لحظه نیز به فکر فرار پیش از کاوش بیشتر بودم. اما با خود گفتم: حالا دیگر راه بازگشتی نداری؛ و در حالی که دستبهدیوار در طول تونل پیش میرفتم، صدای ماشینآلات را بلندتر شنیدم. طولی نکشید که دیوارها کنار رفتند و به فضای باز و بزرگی رسیدم. کبریت دیگری روشن کردم و دیدم که وارد غاری عظیم و طاقدار شدهام که در دوردست، فراتر از شعاع نورم، در تاریکی مطلق امتداد داشت. منظرهای که از آن دیدم تنها به اندازه شعله یک کبریت بود.
«حافظهام طبیعتاً مبهم است. اشکال بزرگی شبیه به ماشینهای غولپیکر از دل تاریکی بیرون زده بودند و سایههای سیاه عجیبی میساختند که در آن، مورلاکهای شبحوارِ تاریک از خیرگی نور پنهان میشدند. ضمناً هوا در آنجا بسیار گرفته و خفقانآور بود و بوی ضعیفی از خون تازه در فضا پیچیده بود. کمی پایینتر در مسیر مرکزی، میز کوچکی از فلز سفید قرار داشت که با چیزی شبیه به یک وعده غذایی چیده شده بود. مورلاکها به هر حال گوشتخوار بودند! حتی در آن زمان به یاد دارم که حیران بودم چه حیوان بزرگی توانسته زنده بماند تا آن تکه گوشت قرمزی که دیدم را تأمین کند. همه چیز بسیار نامشخص بود: بوی سنگین، آن اشکال بزرگ بیمعنی، پیکرهای کریهی که در سایهها کمین کرده بودند و فقط منتظر بودند که تاریکی دوباره فرا برسد و به من حمله کنند! سپس کبریت سوخت، انگشتانم را سوزاند و به زمین افتاد؛ نقطهای قرمز و لرزان در سیاهی مطلق.»
Page did not exist
«از آن زمان به بعد فکر کردهام که چقدر برای چنین تجربهای بیمجهز بودم. وقتی با ماشین زمان سفرم را آغاز کردم، با این فرض پوچ شروع کرده بودم که انسانهای آینده قطعاً در تمام ابزارهایشان بینهایت از ما جلوتر هستند. بدون سلاح، بدون دارو، بدون چیزی برای کشیدن - گاهی اوقات به طرز وحشتناکی دلم برای تنباکو تنگ میشد - و حتی بدون کبریت کافی آمده بودم. کاش به فکر دوربین کداک بودم! میتوانستم در یک لحظه از آن دنیای زیرزمینی عکس بگیرم و در فرصت مناسب آن را بررسی کنم. اما در آن وضعیت، تنها با سلاحها و تواناییهایی که طبیعت به من عطا کرده بود آنجا ایستاده بودم - دستها، پاها و دندانها؛ اینها و چهار کبریت بیخطری که برایم باقی مانده بود.
«در تاریکی میترسیدم که خودم را به میان این همه ماشینآلات بکشم و تنها با آخرین کورسوی نوری که داشتم فهمیدم ذخیره کبریتهایم کم شده است. تا آن لحظه هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که نیازی به صرفهجویی در آنها باشد و تقریباً نیمی از جعبه را برای شگفتزده کردن ساکنان سطح زمین هدر داده بودم، کسانی که آتش برایشان تازگی داشت. حالا همانطور که گفتم، چهار تا برایم باقی مانده بود و در حالی که در تاریکی ایستاده بودم، دستی دست مرا لمس کرد، انگشتانی لاغر صورتم را جستجو کردند و متوجه بوی بسیار ناخوشایندی شدم. گمان کردم صدای نفسنفس زدن گروهی از آن موجودات کوچک وحشتناک را در اطرافم میشنوم. حس کردم جعبه کبریت در دستم به آرامی از من گرفته میشود و دستهای دیگری از پشت، لباسهایم را میکشند. حس اینکه این موجودات نادیده مرا بررسی میکردند، بهطرزی وصفناپذیر ناخوشایند بود. در تاریکی، ناگهان با وضوح تمام دریافتم که چقدر نسبت به شیوههای فکر کردن و رفتار آنها بیخبرم. تا جایی که میتوانستم بر سرشان فریاد کشیدم. آنها دور شدند و بعد دوباره حس کردم که به من نزدیک میشوند. آنها با جسارت بیشتری مرا چنگ میزدند و صداهای عجیبی در گوش یکدیگر زمزمه میکردند. به شدت لرزیدم و دوباره فریاد کشیدم - با لحنی ناهنجار. این بار دیگر آنقدر ترسیده نبودند و وقتی دوباره به سمتم برگشتند، صدای خنده عجیبی از خود درآوردند. اعتراف میکنم که به شدت ترسیده بودم. تصمیم گرفتم کبریت دیگری روشن کنم و زیر نور خیرهکننده آن فرار کنم. همین کار را کردم و با کمک یک تکه کاغذ از جیبم، شعله را زنده نگه داشتم و راه بازگشتم را به سمت تونل باریک پیدا کردم. اما به محض ورود، نورم خاموش شد و در سیاهی مطلق، صدای مورلاکها را میشنیدم که مانند وزش باد در میان برگها خشخش میکردند و هنگام دویدن به دنبالم، صدایی شبیه به صدای باران داشتند.
«در یک لحظه چندین دست مرا گرفتند و شکی نبود که سعی دارند مرا به عقب بکشند. کبریت دیگری روشن کردم و آن را مقابل صورتهای خیرهزدهشان تکان دادم. بهسختی میتوانید تصور کنید که چقدر غیرانسانی و مشمئزکننده به نظر میرسیدند - آن صورتهای رنگپریده و بدون چانه با چشمهای بزرگ و بیپلک و خاکستری-صورتی! - در حالی که در کوری و سردرگمیشان خیره شده بودند. اما به شما قول میدهم که برای تماشا نماندم: دوباره عقبنشینی کردم و وقتی کبریت دومم تمام شد، سومی را روشن کردم. تقریباً تا انتها سوخته بود که به دهانه چاه رسیدم. روی لبه دراز کشیدم، چون لرزش پمپ بزرگ زیر پایم مرا دچار سرگیجه کرده بود. سپس با دست به دنبال قلابهای برجسته گشتم، و در همان حال، پاهایم از پشت گرفته شد و به شدت به عقب کشیده شدم. آخرین کبریتم را روشن کردم... و بیدرنگ خاموش شد. اما حالا دستم به میلههای صعود رسیده بود و با لگد زدن شدید، خودم را از چنگال مورلاکها رها کردم و بهسرعت از چاه بالا رفتم، در حالی که آنها همانجا ایستاده بودند و به من خیره شده و پلک میزدند: همه به جز یک موجود کوچک پست که تا مسافتی مرا دنبال کرد و نزدیک بود چکمهام را به عنوان غنیمت بگیرد.
«آن صعود برایم بیپایان به نظر میرسید. در بیست یا سی فوت آخر، حالت تهوع مرگباری به سراغم آمد. برای نگه داشتن خودم با بزرگترین مشکل مواجه بودم. چند یارد آخر، مبارزهای وحشتناک با این ضعف بود. چندین بار سرم گیج رفت و تمام حس سقوط را تجربه کردم. با این حال، سرانجام به نحوی از دهانه چاه گذشتم و تلوتلوخوران از میان ویرانهها به زیر نور خیرهکننده خورشید رسیدم. با صورت به زمین افتادم. حتی خاک هم بوی شیرین و پاکی میداد. بعد به یاد میآورم که وینا دستان و گوشهایم را میبوسید و صدای دیگران در میان الویها شنیده میشد. سپس، برای مدتی، از هوش رفتم.»
Page did not exist
«حالا واقعاً احساس میکردم در شرایطی بدتر از قبل هستم. تا آن لحظه، بهجز در دوران اضطراب شبانهام بابت گم شدن ماشین زمان، امید پایداری به فرار نهایی در دلم بود، اما آن امید با این کشفیات تازه متزلزل شد. تا آن زمان تصور میکردم تنها توسط سادگیِ کودکانه آن موجودات کوچک و نیروهای ناشناختهای که فقط کافی بود آنها را درک کنم تا برشان غلبه کنم، محدود شدهام؛ اما در کیفیتِ تهوعآور مورلاکها عنصر کاملاً تازهای وجود داشت؛ چیزی غیرانسانی و بدخواهانه. غریزی از آنها متنفر بودم. پیشتر، احساسم مانند مردی بود که در چالهای افتاده باشد: تمام دغدغهام چاله بود و اینکه چطور از آن بیرون بیایم. حالا احساس حیوانی در تله افتاده را داشتم که دشمنش بهزودی به سراغش خواهد آمد.
«دشمنی که از او وحشت داشتم ممکن است شما را شگفتزده کند. آن دشمن، تاریکیِ ماه نو بود. وینا با برخی گفتههای اولیهاش که در ابتدا برایم غیرقابلفهم بود درباره شبهای تاریک، این فکر را به سرم انداخته بود. دیگر حدس زدن اینکه شبهای تاریکِ پیشِ رو چه معنایی میتوانند داشته باشند، مسئله خیلی دشواری نبود. ماه رو به افول بود: هر شب فاصله تاریکی طولانیتر میشد. و حالا تا حدودی به دلیل ترسِ آن موجودات کوچکِ دنیای بالا از تاریکی پی برده بودم. مبهم در این فکر بودم که مورلاکها زیر نور ماه نو چه خباثتهای شومی مرتکب میشوند. حالا تقریباً مطمئن بودم که فرضیه دومم کاملاً اشتباه بوده است. مردم دنیای بالا ممکن بود روزگاری اشرافِ صاحبامتیاز بوده باشند و مورلاکها خدمتکاران مکانیکیشان؛ اما آن دوران مدتها پیش سپری شده بود. دو گونهای که از تکامل انسان پدید آمده بودند، داشتند بهسمت رابطهای کاملاً جدید میلغزیدند یا شاید هم به آن رسیده بودند. ایلویها، همچون پادشاهان کارولنژی، به پوچیِ صرفاً زیبایی سقوط کرده بودند. آنها هنوز زمین را بهصورت موقت در اختیار داشتند، چرا که مورلاکها که نسلهای بیشماری زیر زمین زیسته بودند، سرانجام دریافته بودند که سطحِ روشن از نور خورشید برایشان غیرقابلتحمل است. و من استنباط کردم که مورلاکها لباسهایشان را تهیه میکردند و نیازهای معمولشان را برآورده میساختند، شاید بهخاطر بقای عادتی قدیمی از خدمتگزاری. آنها این کار را مثل اسبی که ایستاده با سم خود به زمین میکوبد یا مردی که از کشتن حیوانات برای تفریح لذت میبرد انجام میدادند: چون ضرورتهای باستانی و ازبینرفته، آن را در وجودشان حک کرده بود. اما مشخصاً نظم قدیم تا حدودی وارونه شده بود. انتقامِ آن موجودات ظریف بهسرعت در حال نزدیک شدن بود. هزاران سال پیش، هزاران نسل پیش، انسان برادرِ انسانِ خود را از آسایش و آفتاب بیرون رانده بود. و حالا آن برادر داشت تغییریافته بازمیگشت! ایلویها همین حالا هم شروع کرده بودند به آموختنِ درسی قدیمی از نو. آنها داشتند دوباره با ترس آشنا میشدند. و ناگهان خاطره گوشتی که در دنیای زیرین دیده بودم به ذهنم خطور کرد. عجیب بود که چطور این فکر به ذهنم آمد: نه چنان که گویی در جریانِ تأملاتم برانگیخته شده باشد، بلکه تقریباً مانند پرسشی از بیرون وارد شد. سعی کردم شکلش را به یاد بیاورم. حس مبهمی از چیزی آشنا داشتم، اما در آن لحظه نمیتوانستم بگویم چه بود.
«با این حال، هرچقدر هم آن موجودات کوچک در برابرِ ترسِ مرموزشان درمانده بودند، ساختارِ من متفاوت بود. من از این دورانِ خودمان برخاسته بودم، از این دورانِ کمالِ بلوغِ بشر که در آن ترس فلجکننده نیست و رمز و راز، هیبتِ خود را از دست داده است. من دستکم از خودم دفاع میکردم. بیدرنگ تصمیم گرفتم برای خودم سلاح و پناهگاهی بسازم که بتوانم در آن بخوابم. با داشتنِ آن پناهگاه بهعنوان پایگاه، میتوانستم با بخشی از آن اعتمادی که با درکِ اینکه شببهشب در معرض چه موجوداتی هستم از دست داده بودم، با این دنیای عجیب روبرو شوم. احساس میکردم تا زمانی که جای خوابم از دست آنها در امان نباشد، هرگز نمیتوانم دوباره بخوابم. از وحشتِ اینکه آنها حتماً قبلاً مرا زیر نظر گرفتهاند، به لرزه افتادم.»
Page did not exist
«عصر آن روز در امتداد دره تیمز قدم میزدم، اما چیزی نیافتم که به نظرم غیرقابلدسترس بیاید. با قضاوت از روی چاههایشان، به نظر میرسید تمام ساختمانها و درختان برای کوهنوردان ماهری مانند مورلاکها بهراحتی قابلصعود باشند. سپس منارههای بلند کاخ چینی سبز و درخشش صیقلی دیوارهایش به خاطرم آمد؛ و هنگام غروب، ویینا را مانند کودکی بر شانه گذاشتم و از تپهها به سمت جنوب غربی رفتم. گمان میکردم مسافت هفت یا هشت مایل باشد، اما باید نزدیک به هجده مایل بوده باشد. اولین بار آن مکان را در عصری مهآلود دیده بودم که فاصلهها بهطرز فریبندهای کم به نظر میرسیدند. بهعلاوه، پاشنه یکی از کفشهایم لق بود و میخی از کفی آن بیرون زده بود—کفشهای قدیمی و راحتی بودند که در خانه میپوشیدم—و به همین خاطر میلنگیدم. مدتها از غروب آفتاب گذشته بود که به دیدن کاخ رسیدم که سیاه بر پسزمینه زرد کمرنگ آسمان خودنمایی میکرد.
«ویینا وقتی شروع به حمل او کردم بسیار خوشحال بود، اما پس از مدتی از من خواست او را پایین بگذارم و در کنارم میدوید و گاهی به این سو و آن سو میجهید تا گلهایی بچیند و در جیبهایم بگذارد. جیبهایم همیشه برای ویینا معما بودند، اما در نهایت به این نتیجه رسیده بود که آنها نوعی گلدان عجیب برای تزئین گل هستند. حداقل او از آنها برای این منظور استفاده میکرد. و این مرا به یاد چیزی میاندازد! هنگام عوض کردن کتم، یافتم...»
مسافر زمان مکثی کرد، دست در جیبش برد و بیصدا دو گل پژمرده، که شبیه گلهای ختمی سفید بسیار بزرگ بودند، روی میز کوچک گذاشت. سپس روایتش را از سر گرفت.
«همانطور که سکوت عصر بر جهان سایه میانداخت و ما از بالای تپه به سمت ویمبلدون پیش میرفتیم، ویینا خسته شد و میخواست به خانه سنگی خاکستری بازگردد. اما من منارههای دوردست کاخ چینی سبز را به او نشان دادم و سعی کردم به او بفهمانم که ما به دنبال پناهگاهی از ترس او در آنجا هستیم. آن سکوت بزرگ قبل از گرگومیش را میشناسید؟ حتی نسیم هم در میان درختان متوقف میشود. برای من همیشه حالتی از انتظار در آن سکوت عصرگاهی وجود دارد. آسمان صاف، دوردست و خالی بود، بهجز چند نوار افقی دوردست در غروب. خب، آن شب آن انتظار رنگ ترسهای مرا به خود گرفت. در آن آرامش تاریک، حواسم بهطور غیرطبیعی تیز شده بود. تصور میکردم حتی میتوانم پوچی زمین را زیر پایم حس کنم: میتوانستم، در واقع، تقریباً از میان آن مورلاکها را در لانه مورچهشان ببینم که اینسو و آنسو میرفتند و منتظر تاریکی بودند. در هیجانم تصور میکردم که آنها تهاجم مرا به لانههایشان بهعنوان اعلام جنگ تلقی خواهند کرد. و چرا ماشین زمان مرا برده بودند؟
«بنابراین در سکوت ادامه دادیم و گرگومیش به شب گرایید. آبی شفاف افق محو شد و ستارهها یکی پس از دیگری پدیدار شدند. زمین تیره شد و درختان سیاه. ترسها و خستگی ویینا بر او چیره میشد. او را در آغوش گرفتم، با او حرف زدم و نوازشش کردم. سپس، هرچه تاریکی عمیقتر میشد، او دستانش را دور گردنم حلقه کرد و چشمانش را بست و صورتش را محکم به شانهام فشرد. پس از شیب طولانی به پایین درهای رفتیم و آنجا در تاریکی، نزدیک بود داخل رودخانه کوچکی بیفتم. از آن عبور کردم و از سمت دیگر دره بالا رفتم، از کنار تعدادی خانه که در خواب بودند و مجسمهای—یک فان یا فیگوری شبیه آن، بدون سر. اینجا هم درختان اقاقیا بودند. تا آنجا چیزی از مورلاکها ندیده بودم، اما هنوز اول شب بود و ساعات تاریکتر قبل از طلوع ماه قدیمی هنوز در پیش بود.
«از فراز تپه بعدی، جنگلی انبوه دیدم که سیاه و گسترده پیش رویم بود. در آن تردید کردم. نه در سمت راست و نه در سمت چپ، پایانی برایش نمیدیدم. احساس خستگی میکردم—پاهایم، بهویژه، بسیار دردناک بودند—وقتی ایستادم، با احتیاط ویینا را از روی شانهام پایین آوردم و روی چمن نشستم. دیگر نمیتوانستم کاخ چینی سبز را ببینم و در مسیرم شک داشتم. به تاریکی جنگل خیره شدم و به این فکر کردم که چه چیزی ممکن است در آن پنهان باشد. زیر آن درهمتنیدگی متراکم شاخهها، انسان از دید ستارهها پنهان میماند. حتی اگر خطر دیگری در کمین نبود—خطری که نمیخواستم ذهنم را درگیرش کنم—هنوز هم ریشههایی وجود داشت که باید مراقب میبودم به آنها برخورد نکنم و تنههای درختی که ممکن بود به آنها برخورد کنم.»
Page did not exist
«من هم پس از هیجانهای آن روز بسیار خسته بودم؛ بنابراین تصمیم گرفتم که با آن روبرو نشوم و شب را بر تپه باز سپری کنم.
«خوشحال بودم که دیدم وینا در خواب عمیقی فرو رفته است. او را با دقت در کت خود پیچیدم و کنارش نشستم تا منتظر طلوع ماه بمانم. دامنه تپه ساکت و متروک بود، اما از دل سیاهی جنگل، هر از گاهی صدای جنبوجوش موجودات زنده به گوش میرسید. ستارگان در بالای سرم میدرخشیدند، چرا که شب بسیار صاف بود. حس دلپذیری از همراهی در چشمک زدن آنها مییافتم. با این حال، تمام صورتهای فلکی قدیمی از آسمان ناپدید شده بودند: آن حرکت کندی که در طول صد عمر انسانی نامحسوس است، مدتها پیش آنها را در گروهبندیهای ناآشنایی دوباره چیده بود. اما به نظرم کهکشان راه شیری همان نوار تکهتکه غبار ستارهای از دیرباز بود. در سمت جنوب (آنطور که حدس میزدم) یک ستاره سرخ بسیار درخشان بود که برایم تازگی داشت؛ حتی از شعرای یمانی سبز خودمان هم باشکوهتر بود. و در میان تمام این نقاط نورانی لرزان، یک سیاره درخشان مانند چهره یک دوست قدیمی با مهربانی و ثبات میدرخشید.
«نگاه کردن به این ستارگان ناگهان مشکلات خودم و تمام سنگینیهای زندگی زمینی را کوچک کرد. به فاصله غیرقابل درک آنها و جریان آهسته و ناگزیر حرکاتشان از گذشته ناشناخته به آینده ناشناخته فکر کردم. به چرخه تقدیمی بزرگی فکر کردم که محور زمین توصیف میکند. تنها چهل بار آن چرخش خاموش در تمام سالهایی که پشت سر گذاشته بودم، رخ داده بود. و در طول همین چند چرخش، تمام فعالیتها، تمام سنتها، سازمانهای پیچیده، ملتها، زبانها، ادبیات، آرزوها، حتی یاد و خاطره انسان آنگونه که میشناختم، از هستی ساقط شده بود. به جای آن، این موجودات نحیف بودند که تبار والای خود را فراموش کرده بودند، و آن موجودات سفیدپوش که من با وحشت از آنها یاد میکردم. سپس به ترس بزرگی که میان این دو گونه وجود داشت فکر کردم و برای اولین بار، با لرزشی ناگهانی، درک روشنی از آنچه ممکن بود آن گوشتی باشد که دیده بودم، به سراغم آمد. با این حال، بسیار وحشتناک بود! به وینا کوچک که کنارم خوابیده بود نگاه کردم، چهرهاش در زیر ستارگان سفید و ستارهمانند بود، و بلافاصله آن فکر را از خود دور کردم.
«در طول آن شب طولانی، تا جایی که میتوانستم ذهنم را از مورلاکها دور نگه داشتم و وقت را با تلاش برای تصور یافتن نشانههایی از صورتهای فلکی قدیمی در این آشفتگی جدید گذراندم. آسمان بسیار صاف باقی ماند، به جز یکی دو ابر غبارآلود. بیشک گاهی چرت میزدم. سپس، با گذشتن زمان بیداریام، روشنایی ضعیفی در آسمان شرقی پدیدار شد، مانند بازتاب آتشی بیرنگ، و ماه کهن طلوع کرد، باریک و نوکتیز و سفید. و درست در پشت سرش، با پیشی گرفتن از آن و فرا گرفتن آن، سپیدهدم فرا رسید، ابتدا رنگپریده و سپس صورتی و گرم شد. هیچ مورلاکی به ما نزدیک نشده بود. در واقع، آن شب هیچکدام را روی تپه ندیده بودم. و با اطمینانِ بازگشت روز، تقریباً به نظرم رسید که ترسم غیرمنطقی بوده است. بلند شدم و فهمیدم پایم با آن پاشنه لق، در قسمت مچ ورم کرده و زیر پاشنه دردناک است؛ پس دوباره نشستم، کفشهایم را درآوردم و به دور پرت کردم.
«وینا را بیدار کردم و به داخل جنگل رفتیم، که اکنون به جای سیاه و هراسانگیز، سبز و دلپذیر بود. مقداری میوه پیدا کردیم تا روزهمان را با آن بشکنیم. بهزودی با دیگر موجودات ظریف برخورد کردیم که در نور خورشید میخندیدند و میرقصیدند، انگار که چیزی به نام شب در طبیعت وجود نداشت. و آنگاه دوباره به گوشتی که دیده بودم فکر کردم. اکنون مطمئن بودم که آن چیست، و از اعماق قلبم برای این آخرین جویبار ناچیز از سیل عظیم بشریت دلسوزی کردم. واضح است که در زمانی از روزگاران بسیار دور زوال بشری، غذای مورلاکها کم شده بود. احتمالاً آنها از موشها و حیوانات موذی از این دست تغذیه میکردند. حتی اکنون هم انسان در انتخاب غذای خود بسیار کمتر از گذشته حساس و سختگیر است؛ بسیار کمتر از هر میمونی. پیشداوری او علیه گوشت انسان هیچ غریزه ریشهداری نیست. و بنابراین این فرزندان غیرانسانیِ آدم...! سعی کردم با روحیهای علمی به موضوع نگاه کنم. هرچه باشد، آنها از نیاکان آدمخوار ما در سه یا چهار هزار سال پیش، کمتر انسانی و دورتر بودند. و آن هوشی که این وضعیت را به یک شکنجه تبدیل میکرد، از میان رفته بود. چرا باید خودم را ناراحت کنم؟ این الویها فقط گاوهای پروارشدهای بودند که مورلاکهای مورچهمانند آنها را حفظ میکردند و از آنها تغذیه میکردند؛ احتمالاً بر تولید مثلشان نظارت داشتند. و آنجا وینا بود که در کنارم میرقصید!»
Page did not exist
سپس سعی کردم با در نظر گرفتن آن به عنوان مجازاتی سخت برای خودخواهی بشر، خود را از وحشتی که به سراغم میآمد حفظ کنم. انسان راضی بود که در آسایش و لذت، از دسترنج همنوعانش زندگی کند، ضرورت را شعار و بهانهی خود قرار داده بود و با گذشت زمان، آن ضرورت به سراغ خودش آمده بود. حتی سعی کردم با نگاهی کارلایلگونه، این اشرافیت نگونبختِ رو به زوال را تحقیر کنم. اما چنین نگرشی غیرممکن بود. هرچقدر هم که انحطاط فکریشان عمیق بود، الوییها هنوز بخش زیادی از فرم انسانی خود را حفظ کرده بودند که نتوانم با آنها همدردی نکنم و ناگزیر، شریکِ انحطاط و ترسشان نشوم.
در آن زمان ایدههای بسیار مبهمی در مورد مسیری که باید دنبال میکردم داشتم. اولین فکرم این بود که پناهگاهی امن پیدا کنم و برای خود سلاحهایی از فلز یا سنگ بسازم. این یک ضرورت فوری بود. در وهلهی بعد، امیدوار بودم وسیلهای برای ایجاد آتش فراهم کنم تا بتوانم یک مشعل به عنوان سلاح در دست داشته باشم، چرا که میدانستم هیچ چیز در برابر این مورلاکها مؤثرتر از آتش نیست. سپس میخواستم وسیلهای دست و پا کنم تا درهای برنزی زیر ابوالهول سفید را بشکنم. به فکر استفاده از یک دژکوب بودم. متقاعد شده بودم که اگر بتوانم وارد آن درها شوم و شعلهای از نور با خود ببرم، ماشین زمان را پیدا کرده و فرار خواهم کرد. نمیتوانستم تصور کنم که مورلاکها آنقدر قدرت داشته باشند که آن را به جای دوری ببرند. تصمیم گرفته بودم وینا را با خود به زمان خودمان بیاورم. و در حالی که این طرحها را در ذهنم مرور میکردم، به سمت ساختمانی که در خیالم به عنوان سکونتگاهمان انتخاب کرده بودم، به راهم ادامه دادم.
Page did not exist
«وقتی حدود ظهر به کاخ چینی سبز نزدیک شدیم، آن را متروکه و رو به ویرانی یافتم. تنها بقایای تکهپارهای از شیشه در پنجرههایش باقی مانده بود و ورقههای بزرگی از نمای سبز آن از چارچوب فلزی زنگزدهاش جدا شده بود. کاخ بر فراز تپهای چمنزار قرار داشت و پیش از ورود به آن، وقتی به سمت شمال شرقی نگاه کردم، از دیدن خور یا شاید نهری بزرگ، در جایی که تصور میکردم زمانی واندزوورث و باترسی بوده، شگفتزده شدم. در آن لحظه با خود اندیشیدم—هرچند هرگز آن فکر را دنبال نکردم—که چه اتفاقی ممکن است برای موجودات زنده در دریا افتاده باشد یا در حال افتادن باشد.
«بررسیها نشان داد که جنس کاخ حقیقتاً از چینی است و در امتداد نمای آن، کتیبهای با خطی ناشناخته دیدم. احمقانه تصور کردم که وینا ممکن است در رمزگشایی آن به من کمک کند، اما تنها دریافتم که مفهوم نوشتن هرگز به ذهنش خطور نکرده است. گمان میکنم او همیشه برایم انسانیتر از آنچه بود به نظر میرسید، شاید به این دلیل که عواطفش بسیار انسانی بود.
«درون لنگههای بزرگ در—که باز و شکسته بودند—به جای تالار معمول، گالری طویلی یافتیم که از پنجرههای جانبی متعددی نور میگرفت. در اولین نگاه، یاد موزهای افتادم. کف کاشیکاریشده پوشیده از غبار بود و مجموعهای خیرهکننده از اشیای گوناگون در همان پوشش خاکستری فرو رفته بودند. سپس، در مرکز تالار، آنچه به وضوح بخش پایینی اسکلت عظیمی بود را دیدم که عجیب و استخوانی ایستاده بود. با توجه به پاهای مایل، تشخیص دادم که موجودی منقرضشده از تبار مگاتریوم است. جمجمه و استخوانهای بالایی در کنار آن در میان غبار غلیظ افتاده بودند و در یک نقطه که آب باران از سقف چکه کرده بود، خودِ شیء دچار فرسایش شده بود. در ادامه گالری، اسکلت عظیم برونتوزوروس قرار داشت. فرضیه موزه بودن مکان تأیید شد. به سمت کناره رفتم و قفسههای شیبداری یافتم که با پاک کردن غبار ضخیم از روی آنها، ویترینهای شیشهای آشنای دوران خودمان را دیدم. اما با قضاوت از روی حفظ نسبتاً خوب برخی محتویاتشان، حتماً باید هوابند بوده باشند.
«به وضوح در میان ویرانههای موزهای از دوران متأخر کنزینگتون جنوبی ایستاده بودیم! ظاهراً اینجا بخش دیرینهشناسی بود و باید مجموعه بسیار باشکوهی از سنگوارهها بوده باشد؛ هرچند فرآیند اجتنابناپذیر فساد که مدتی به تعویق افتاده بود و به دلیل انقراض باکتریها و قارچها نود و نه صدمِ قدرت خود را از دست داده بود، با این حال با اطمینان بسیار، اگرچه با سرعتی بسیار کند، دوباره در حال اثرگذاری بر تمام گنجینههای آنجا بود. در این سو و آن سو، ردپایی از آن مردمان کوچک به شکل سنگوارههای نادری یافتم که شکسته شده یا به صورت رشتههایی بر نیها کشیده شده بودند. و ویترینها در برخی موارد به طور کامل برداشته شده بودند—که به گمانم کار مورلاکها بود. مکان بسیار ساکت بود. غبار غلیظ صدای قدمهایمان را میگرفت. وینا که مشغول غلتاندن یک توتیای دریایی روی شیشه شیبدار یکی از ویترینها بود، کمی بعد، در حالی که من به اطراف خیره شده بودم، نزد من آمد و بسیار آرام دستم را گرفت و کنارم ایستاد.
«و در ابتدا چنان از این بنای باستانیِ یک عصر عقلانی شگفتزده بودم که به احتمالات پیش رویم فکر نکردم. حتی مشغله ذهنیام در مورد ماشین زمان، کمی از ذهنم دور شد.»
Page did not exist
«اگر بخواهم از روی اندازه مکان قضاوت کنم، این قصر چینی سبز رنگ، چیزهای بسیار بیشتری از یک گالری دیرینهشناسی در خود داشت؛ شاید گالریهای تاریخی؛ یا حتی ممکن بود یک کتابخانه باشد! برای من، حداقل در شرایط کنونیام، اینها بسیار جالبتر از تماشای زمینشناسی کهن در حال زوال بودند. در حین کاوش، گالری کوتاه دیگری پیدا کردم که به صورت عرضی نسبت به اولی قرار داشت. به نظر میرسید این بخش به کانیها اختصاص دارد و دیدن یک تکه گوگرد ذهن مرا به سمت باروت برد. اما نتوانستم هیچ شوره (نیترات پتاسیم) یا در واقع هیچ نوع نیتراتی پیدا کنم. بیتردید آنها قرنها پیش آب شده بودند. با این حال، فکر گوگرد در ذهنم ماند و رشتهای از افکار را برانگیخت. در مورد سایر محتویات آن گالری، اگرچه روی هم رفته به بهترین شکل در میان تمام چیزهایی که دیده بودم حفظ شده بودند، علاقه چندانی به آنها نداشتم. من متخصص کانیشناسی نیستم و به سمت راهرویی بسیار ویران که موازی با اولین تالاری بود که واردش شده بودم، ادامه مسیر دادم. ظاهراً این بخش به تاریخ طبیعی اختصاص داشته، اما همه چیز مدتها بود که دیگر قابل شناسایی نبود. چند بقایای چروکیده و سیاه شده از آنچه زمانی حیوانات تاکسیدرمی شده بودند، مومیاییهای خشکیده در شیشههایی که زمانی حاوی مایع نگهدارنده بودند، گرد و غباری قهوهای از گیاهان از دست رفته: این تمام چیزی بود که مانده بود! از این بابت متأسف بودم، زیرا خوشحال میشدم که تطبیقهای هوشمندانهای را که منجر به پیروزی بر طبیعت جاندار شده بود، دنبال کنم. سپس به گالریای با ابعاد بسیار عظیم رسیدیم، اما بهطرز عجیبی کمنور بود و کف آن از سمتی که وارد شدم با زاویه کمی به سمت پایین شیب داشت. در فواصل معین، گویهای سفیدی از سقف آویزان بودند - که بسیاری از آنها ترک خورده و شکسته بودند - که نشان میداد در اصل آن مکان به صورت مصنوعی روشن میشده است. اینجا بیشتر در دنیای خودم بودم، زیرا در دو طرف من تودههای عظیمی از ماشینهای بزرگ قرار داشت که همگی به شدت دچار خوردگی شده و بسیاری از کار افتاده بودند، اما برخی هنوز نسبتاً کامل بودند. میدانید که من ضعف خاصی برای مکانیسمها دارم و مایل بودم میان آنها توقف کنم؛ به ویژه که بیشتر آنها جذابیت معماها را داشتند و من فقط میتوانستم حدسهای بسیار مبهمی درباره کاربردشان بزنم. تصور میکردم اگر بتوانم معمای آنها را حل کنم، به قدرتهایی دست خواهم یافت که ممکن است در برابر مورلاکها به کارم بیاید.
«ناگهان وینا بسیار به من نزدیک شد. آنقدر ناگهانی که مرا ترساند. اگر او نبود، فکر نمیکنم اصلاً متوجه میشدم که کف گالری شیب دارد. 1 سمتی که از آن وارد شده بودم کاملاً بالاتر از سطح زمین بود و با پنجرههای باریک و کمی روشن میشد. هرچه در طول آن پیش میرفتم، زمین به این پنجرهها نزدیکتر میشد تا اینکه در نهایت، قبل از هر کدام گودالی مانند حیاط خلوت خانههای لندن ایجاد شده بود و فقط خط باریکی از نور روز در بالا دیده میشد. به آرامی در طول مسیر حرکت کردم و در فکر ماشینها بودم و آنقدر غرق در آنها شده بودم که متوجه کاهش تدریجی نور نشدم، تا اینکه هراس فزاینده وینا توجهم را جلب کرد. سپس دیدم که گالری در نهایت به تاریکی غلیظی منتهی میشود. تردید کردم و وقتی به اطرافم نگاه کردم، دیدم که گرد و غبار کمتر شده و سطح زمین ناهموارتر است. دورتر به سمت تاریکی، به نظر میرسید که با تعدادی ردپای کوچک و باریک شکسته شده است. حس حضور فوری مورلاکها با این دیدن دوباره زنده شد. احساس کردم که وقتم را در بررسی آکادمیک ماشینآلات تلف میکنم. به یاد آوردم که از بعدازظهر مدت زیادی گذشته و من هنوز هیچ سلاح، پناهگاه و وسیلهای برای روشن کردن آتش ندارم. و سپس در سیاهی دوردست گالری، صدای راه رفتن خاصی را شنیدم، همان صداهای عجیبی که پایین چاه شنیده بودم.
«دست وینا را گرفتم. سپس، با ایدهای ناگهانی، او را رها کردم و به سمت ماشینی برگشتم که اهرمی شبیه به اهرمهای جعبههای سیگنال از آن بیرون زده بود. از پایه بالا رفتم و با گرفتن این اهرم در دستانم، تمام وزنم را به صورت جانبی روی آن انداختم. ناگهان وینا که در راهروی مرکزی تنها مانده بود، شروع به ناله کرد. قدرت اهرم را به درستی حدس زده بودم، زیرا پس از یک دقیقه فشار شکست و من با گرز بزرگی در دست به او ملحق شدم که فکر میکردم برای خرد کردن جمجمه هر مورلاکی که با آن مواجه شوم بیش از حد کافی است. و خیلی مشتاق بودم که یک یا دو مورلاک را بکشم. شاید به نظرتان خیلی غیرانسانی بیاید که بخواهم نوادگان خود را بکشم! اما به نوعی، احساس هرگونه انسانیت در آن موجودات غیرممکن بود. فقط بیمیلیام به ترک کردن وینا و این باور که اگر شروع به فرو نشاندن عطش خود برای قتل کنم ممکن است ماشین زمانم آسیب ببیند، مرا از رفتن مستقیم به پایین گالری و کشتن جانورانی که میشنیدم، باز داشت.
Page did not exist
«خوب، با گرز در یک دست و وینا در دست دیگر، از آن تالار بیرون آمدم و وارد تالار بزرگتری شدم که در نگاه اول مرا به یاد نمازخانهای نظامی انداخت که پرچمهای پارهپاره از آن آویزان بود. آن تکههای قهوهای و سوختهای که از دیوارهایش آویزان بودند را به زودی به عنوان بقایای رو به زوال کتابها شناختم. آنها مدتها بود که از هم پاشیده بودند و هرگونه اثری از چاپ از روی آنها پاک شده بود. اما در اینجا و آنجا، تختههای کجشده و گیرههای فلزی ترکخوردهای بودند که داستان را به خوبی بازگو میکردند. اگر من مردی اهل ادبیات بودم، شاید میتوانستم درباره پوچی تمام جاهطلبیها موعظه کنم. اما در آن وضعیت، آنچه با بیشترین شدت مرا تحت تأثیر قرار داد، اسراف عظیم در کار و تلاشی بود که این بیابان تیره و تار کاغذهای پوسیده گواهی بر آن بود. اعتراف میکنم در آن زمان، بیشتر به «فلسفیکال ترنزکشنز» (نشریه انجمن سلطنتی) و هفده مقاله خودم درباره اپتیک فیزیکی فکر میکردم.
«سپس، با بالا رفتن از یک پلکان پهن، به جایی رسیدیم که شاید روزگاری گالری شیمی فنی بوده است. و در اینجا امید زیادی به اکتشافات مفید داشتم. به جز در یک انتها که سقف فرو ریخته بود، این گالری به خوبی حفظ شده بود. با اشتیاق به سراغ تکتک محفظههای سالم رفتم. و سرانجام، در یکی از محفظههایی که واقعاً هواگیری شده بود، یک قوطی کبریت پیدا کردم. با اشتیاق فراوان آنها را امتحان کردم. کاملاً سالم بودند. حتی نمزده هم نشده بودند. رو به وینا کردم. با زبان خودش به او گفتم: «برقص». زیرا حالا سلاحی واقعی در برابر موجودات وحشتناکی که از آنها میترسیدیم، داشتم. و اینگونه بود که در آن موزه متروکه، روی فرش ضخیم و نرمی از گرد و غبار، به شادی بیپایان وینا، من با وقار نوعی رقص ترکیبی اجرا کردم و در حالی که با شادی هر چه تمامتر آهنگ «سرزمین وفاداران» را سوت میزدم، رقصیدم. این رقص تا حدی یک رقص کنکن ساده، تا حدی رقص پا، تا حدی رقص دامن (تا جایی که کت دنبالهدارم اجازه میداد)، و تا حدی ابداعی بود. چرا که همانطور که میدانید، من ذاتاً خلاق هستم.
«حالا، هنوز هم فکر میکنم که سالم ماندن این قوطی کبریت در برابر فرسایش زمان در طول سالیان بیپایان، امری بسیار عجیب و برای من بسیار خوشاقبالانه بود. با این حال، به طرز عجیبی مادهای بسیار دور از ذهنتر پیدا کردم و آن کافور بود. آن را در ظرفی مهر و موم شده یافتم که تصور میکنم از روی شانس واقعاً به طور کامل هواگیری شده بود. ابتدا فکر کردم پارافین است و به همین دلیل شیشهاش را شکستم. اما بوی کافور غیرقابل انکار بود. در زوال همگانی، این ماده فرار به طریقی شاید در طول هزاران قرن زنده مانده بود. مرا به یاد نقاشی سپیا انداخت که زمانی دیده بودم و با جوهر یک بلمنیت فسیلشده کشیده شده بود؛ موجودی که باید میلیونها سال پیش از بین رفته و فسیل شده باشد. میخواستم آن را دور بیندازم، اما به یاد آوردم که قابل اشتعال است و با شعلهای روشن و خوب میسوزد - در واقع یک شمع عالی بود - و آن را در جیبم گذاشتم. هرچند هیچ مواد منفجرهای پیدا نکردم و وسیلهای هم برای شکستن درهای برنزی نیافتم. تا آن لحظه، دیلم آهنی من مفیدترین چیزی بود که پیدا کرده بودم. با این وجود، آن گالری را با هیجان فراوان ترک کردم.
«نمیتوانم تمام ماجرای آن بعدازظهر طولانی را برایتان تعریف کنم. تلاش حافظه زیادی میطلبد تا اکتشافاتم را به ترتیب درست به یاد بیاورم. گالری طولانیای از پایههای زنگزده اسلحه را به یاد دارم، و اینکه چگونه بین دیلمم و یک تبر یا شمشیر مردد ماندم. با این حال نمیتوانستم هر دو را حمل کنم و دیلم آهنیام بهترین گزینه برای مقابله با دروازههای برنزی به نظر میرسید. تعداد زیادی تفنگ، تپانچه و تفنگ سرپر وجود داشت. بیشترشان تودههایی از زنگزدگی بودند، اما بسیاری از فلز جدیدی ساخته شده بودند و هنوز نسبتاً سالم بودند. اما هر فشنگ یا باروتی که شاید زمانی وجود داشته، به گرد و غبار تبدیل شده بود. دیدم که یک گوشه سوخته و متلاشی شده است؛ با خودم فکر کردم شاید بر اثر انفجاری در میان نمونهها بوده باشد. در جای دیگری آرایش وسیعی از بتها وجود داشت - بتهای پولینزی، مکزیکی، یونانی، فنیقی، گمان میکنم از هر کشوری در جهان. و در آنجا، تسلیم تکانهای غیرقابل مقاومت شدم و نامم را روی بینی یک هیولای سنگ صابونی از آمریکای جنوبی که به خصوص نظرم را جلب کرده بود، نوشتم.
Page did not exist
همانطور که عصر میگذشت، علاقهام فروکش کرد. از گالری به گالری دیگر رفتم؛ پر از گرد و غبار، ساکت و اغلب ویران، که اشیاء نمایشی گاه تودهای از زنگزدگی و زغالسنگ قهوهای بودند و گاه تازهتر. در جایی ناگهان خود را نزدیک مدل یک معدن قلع یافتم و بعد به طور کاملاً تصادفی، در یک محفظه هوابندیشده، دو فشنگ دینامیت کشف کردم! فریاد زدم «یافتم!» و با خوشحالی محفظه را شکستم. سپس تردیدی به سراغم آمد. دودل ماندم. بعد، با انتخاب یک گالری جانبی کوچک، تلاشم را کردم. هرگز ناامیدیای مانند انتظار پنج، ده، پانزده دقیقهای برای انفجاری که هرگز رخ نداد، تجربه نکرده بودم. البته که آن اشیاء ساختگی بودند، همانطور که میتوانستم از وجودشان حدس بزنم. واقعاً معتقدم اگر اینطور نبود، بیمحابا میدویدم و ابوالهول، درهای برنزی و (همانطور که ثابت شد) فرصتهایم برای یافتن ماشین زمان را با هم به نیستی میفرستادم.
به گمانم بعد از آن بود که به حیاط باز کوچکی در داخل کاخ رسیدیم. چمنکاری شده بود و سه درخت میوه داشت. پس استراحت کردیم و تجدید قوا نمودیم. نزدیک غروب شروع به بررسی وضعیتمان کردم. شب داشت فرا میرسید و مخفیگاه غیرقابل دسترس من هنوز پیدا نشده بود. اما این دیگر برایم اهمیت چندانی نداشت. من وسیلهای در اختیار داشتم که شاید بهترین دفاع در برابر مورلاکها بود؛ کبریت داشتم! اگر نیاز به آتشسوزی میشد، کافور هم در جیبم داشتم. به نظرم رسید بهترین کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که شب را در فضای باز و زیر محافظت آتش بگذرانیم. صبح روز بعد نوبت به به دست آوردن ماشین زمان میرسید. برای آن کار، تا این لحظه فقط گرز آهنیام را داشتم. اما اکنون، با دانشی که در حال افزایش بود، احساس متفاوتی نسبت به آن درهای برنزی داشتم. تا به حال از شکستن آنها خودداری کرده بودم، عمدتاً به خاطر رازی که در پشتشان نهفته بود. آنها هرگز به نظرم خیلی مستحکم نیامدند و امیدوار بودم که میله آهنیام برای انجام این کار کاملاً ناکافی نباشد.
Page did not exist
«حدود ساعت هشت یا نه صبح، به همان جایگاه فلزی زردرنگی رسیدم که عصر روز ورودم، دنیا را از آن تماشا کرده بودم. به نتیجهگیریهای شتابزدهام در آن عصر اندیشیدم و نتوانستم جلوی خندهای تلخ را به خاطر اعتمادبهنفسم بگیرم. همان منظره زیبا، همان شاخ و برگهای انبوه، همان کاخهای باشکوه و ویرانههای مجلل، و همان رودخانه نقرهای که میان کرانههای حاصلخیزش جریان داشت، دوباره پیش رویم بود. جامههای شادمانه مردم زیبا در میان درختان به اینسو و آنسو میرفتند. برخی درست در همان جایی که من وینا را نجات داده بودم، تن به آب میزدند و این ناگهان دردی عمیق بر دلم نشاند. و گنبدهای بالای ورودیهای دنیای زیرین، همچون لکههایی بر چهره آن منظره خودنمایی میکردند. حالا میفهمیدم که تمام زیبایی مردم دنیای بالادست، چه چیزی را پنهان کرده است. روزگارشان بسیار دلپذیر بود، به همان اندازه دلپذیر که روزگار گلههای گاو در دشت. آنها هم مثل گلههای گاو، نه از دشمنی خبر داشتند و نه نگران نیازی بودند. و سرانجامشان نیز همان بود.
«اندوهگین شدم که به این فکر کنم رویای عقل بشری چقدر کوتاه بوده است. آن رویا خودکشی کرده بود. با استواری تمام به سوی آسایش و راحتی گام برداشته بود؛ جامعهای متعادل که امنیت و ماندگاری شعارش بود، به آرزوهایش رسیده بود تا در نهایت به اینجا برسد. روزگاری، زندگی و دارایی باید به امنیت مطلق دست یافته باشند. ثروتمند از ثروت و آسایش خود مطمئن بود و کارگر از زندگی و کارش. بیشک در آن دنیای کامل، دیگر مشکلی به نام بیکاری و هیچ پرسش اجتماعی حلنشدهای باقی نمانده بود. و سکوتی بزرگ بر آن حکمفرما گشت.
«این قانون طبیعت است که نادیدهاش میگیریم: تطبیقپذیری فکری، پاداش تغییر، خطر و دردسر است. حیوانی که کاملاً با محیط خود هماهنگ است، ماشینی بینقص است. طبیعت تا زمانی که عادت و غریزه کارساز هستند، هرگز به هوش متوسل نمیشود. جایی که تغییر و نیاز به تغییر نباشد، هوشی در کار نیست. تنها حیواناتی از هوش بهرهمندند که مجبورند با تنوع عظیمی از نیازها و خطرات مواجه شوند.
«بنابراین، آنطور که من میبینم، انسان دنیای بالادست به سوی ظرافتِ سستگونه خود لغزیده بود و دنیای زیرین به سوی صنعتی مکانیکی صرف. اما آن وضعیت کامل، حتی برای کمال مکانیکی نیز یک چیز کم داشت؛ ماندگاری مطلق. ظاهراً با گذشت زمان، تغذیه دنیای زیرین، هرچند انجام میشد، از هم گسیخته بود. مادرِ ضرورت، که برای چند هزار سال از در رانده شده بود، دوباره بازگشت و کارش را از پایین آغاز کرد. دنیای زیرین که با ماشینآلات در ارتباط بود، ماشینی که هرچقدر هم کامل باشد، باز هم به کمی فکر فراتر از عادت نیاز دارد، احتمالاً به ناچار ابتکار عمل بیشتری نسبت به دنیای بالادست حفظ کرده بود، هرچند که سایر خصلتهای انسانیاش کمتر شده بود. و وقتی گوشتِ دیگری برایشان نماند، به آنچه عادتِ قدیمی تا آن زمان ممنوع کرده بود، روی آوردند. پس میگویم در آخرین نگاهی که به دنیای سال هشتصد و دو هزار و هفتصد و یک انداختم، این را دیدم. ممکن است این توضیحی به همان غلطی باشد که ذهن فانی میتواند اختراع کند. این همان چیزی است که برای من شکل گرفت و من نیز همان را به تو میگویم.
«پس از خستگیها، هیجانها و وحشتهای روزهای گذشته، و علیرغم اندوهم، این جایگاه، منظره آرام و نور گرم خورشید بسیار دلپذیر بود. بسیار خسته و خوابآلود بودم و بهزودی نظریهپردازیهایم به چرتزدن بدل شد. با متوجه شدن این حالت، به ندای درونم گوش دادم و با پهن کردن بدنم روی چمنها، خوابی طولانی و نیروبخش داشتم.
«کمی پیش از غروب آفتاب بیدار شدم. حالا احساس میکردم در برابر غافلگیر شدن توسط مورلاکها در خواب، ایمنم. بدنم را کش و قوسی دادم و از تپه به سمت ابوالهول سفید پایین آمدم. دیلم در یک دستم بود و دست دیگرم با کبریتهای توی جیبم بازی میکرد.
«و اکنون اتفاقی بسیار غیرمنتظره رخ داد. وقتی به پایه ابوالهول نزدیک شدم، دیدم دریچههای برنزی باز هستند. آنها درون شیارها به پایین لغزیده بودند.
«در برابرشان متوقف شدم و برای ورود تردید کردم.
«درون آن، اتاق کوچکی بود و بر جایگاهی مرتفع در گوشهای از آن، ماشین زمان قرار داشت. اهرمهای کوچک را در جیبم داشتم. پس اینجا، پس از تمام تدارکات پیچیدهام برای محاصره ابوالهول سفید، تسلیمی بیصدا در انتظارم بود. دیلم آهنیام را به دور انداختم، تقریباً از اینکه از آن استفاده نکردم، متاسف بودم.»
Page did not exist
«همانطور که به سمت درگاه خم شده بودم، فکر ناگهانی به ذهنم خطور کرد. دستکم برای یک بار، عملیات ذهنی مورلاکها را درک کردم. با سرکوب تمایل شدیدی به خنده، از چارچوب برنزی عبور کردم و به سراغ ماشین زمان رفتم. از دیدن اینکه آن را با دقت روغنکاری و تمیز کرده بودند، شگفتزده شدم. از آن زمان شک کردهام که مورلاکها حتی تا حدی آن را از هم باز کرده بودند تا به شیوه مبهم خود، هدف آن را دریابند.
«حالا همانطور که ایستاده بودم و آن را بررسی میکردم و از صرف لمس آن وسیله لذت میبردم، آنچه انتظارش را داشتم اتفاق افتاد. پنلهای برنزی ناگهان بالا رفتند و با صدای برخورد به چارچوب چسبیدند. در تاریکی بودم—به دام افتاده بودم. مورلاکها اینطور فکر میکردند. با این فکر، با خوشحالی خندیدم.
«صدای خنده زمزمهوار آنها را که به سمتم میآمدند، میشنیدم. با آرامش کامل سعی کردم کبریت را روشن کنم. فقط کافی بود اهرمها را تنظیم کنم و مثل یک روح ناپدید شوم. اما یک نکته کوچک را نادیده گرفته بودم. کبریتها از آن نوع مزخرفی بودند که فقط روی قوطی خود روشن میشدند.
«میتوانید تصور کنید که چطور تمام آرامشم از بین رفت. موجودات کوچک به من نزدیک شده بودند. یکی مرا لمس کرد. در تاریکی با اهرمها ضربهای به سمت آنها زدم و شروع کردم به بالا رفتن از زین ماشین. سپس دستی روی من قرار گرفت و بعد دست دیگری. بعد، صرفاً باید برای اهرمهایم با انگشتان 집جآنها میجنگیدم و همزمان به دنبال میخهایی میگشتم که اهرمها روی آنها سوار میشدند. یکی از آنها را نزدیک بود از دست بدهم. همانطور که از دستم لیز خورد، مجبور شدم با سر در تاریکی ضربهای بزنم—صدای برخورد جمجمه مورلاک را شنیدم—تا آن را پس بگیرم. فکر میکنم این کشمکش آخر، از مبارزه در جنگل هم نزدیکتر بود.
«اما بالاخره اهرم جا افتاد و کشیده شد. دستهای چسبناک از رویم لغزیدند. تاریکی از چشمانم رخت بربست. خود را در همان نور خاکستری و هیاهویی یافتم که قبلاً توصیف کردهام.»
Page did not exist
من پیش از این درباره بیماری و گیجیای که با سفر در زمان همراه است به شما گفتهام. و این بار من بهدرستی روی زین ننشسته بودم، بلکه بهصورت کج و ناپایدار قرار داشتم. برای مدتی نامعلوم به ماشین چسبیدم، در حالی که تکان میخورد و میلرزید و اصلاً به این توجه نداشتم که چگونه میروم، و وقتی بالاخره توانستم دوباره به صفحههای عقربهدار نگاه کنم، از دیدن اینکه به کجا رسیدهام شگفتزده شدم. یک صفحه روزها را ثبت میکند، دیگری هزاران روز، یکی میلیونها روز، و دیگری هزاران میلیون روز را. اکنون، بهجای اینکه اهرمها را به عقب برگردانم، آنها را به جلو کشیده بودم، و وقتی به این نشانگرها نگاه کردم، دیدم که عقربه هزاران روز، با سرعتی بهاندازه عقربه ثانیهشمار ساعت، به سوی آینده در چرخش است.
همانطور که پیش میرفتم، تغییر عجیبی در ظاهر اشیا پدیدار شد. خاکستریِ لرزان تیرهتر شد؛ سپس، با اینکه هنوز با سرعتی شگفتآور سفر میکردم، توالی چشمکزن روز و شب، که معمولاً نشاندهنده سرعت آهستهتر بود، بازگشت و بیشتر و بیشتر نمایان شد. این موضوع در ابتدا مرا بسیار گیج کرد. تناوب شب و روز آهستهتر و آهستهتر شد و حرکت خورشید در پهنه آسمان نیز همینطور، تا جایی که به نظر میرسید این تغییرات قرنها به طول میانجامد. سرانجام، گرگومیشی پایدار بر زمین سایه افکند؛ گرگومیشی که تنها گهگاه با درخشش ستاره دنبالهداری در آسمان تیره شکسته میشد. نوار نوری که نشاندهنده خورشید بود، مدتها پیش ناپدید شده بود؛ زیرا خورشید دیگر غروب نمیکرد، بلکه صرفاً در غرب بالا و پایین میرفت و هر لحظه پهناورتر و سرختر میشد. تمام آثار ماه ناپدید گشته بود. چرخش ستارگان که لحظهبهلحظه کندتر میشد، جای خود را به نقاط نوریِ خزنده داده بود. سرانجام، مدتی پیش از آنکه توقف کنم، خورشید، سرخ و بسیار بزرگ، بیحرکت بر افق ایستاد؛ گنبدی عظیم که با گرمایی کدر میدرخشید و گهگاه دچار خاموشی لحظهای میشد. زمانی برای مدتی کوتاه دوباره درخشانتر شد، اما بهسرعت به همان گرمای سرخ و عبوس خود بازگشت. از این کند شدنِ طلوع و غروب خورشید دریافتم که کارِ نیروی کِشندی به پایان رسیده است. زمین آرام گرفته بود و یک روی آن همیشه به سوی خورشید بود، درست همانطور که در زمان ما ماه همیشه به سوی زمین است. بسیار محتاطانه، چرا که سقوطِ شتابزده قبلیام را به یاد داشتم، شروع به معکوس کردن حرکتم کردم. عقربههای چرخان کند و کندتر شدند تا جایی که عقربه هزاران روز بیحرکت به نظر میرسید و عقربه روزانه دیگر تنها یک مه روی صفحه نبود. باز هم کندتر، تا اینکه خطوط محو یک ساحل متروک پدیدار شد.
من بهآرامی متوقف شدم و بر ماشین زمان نشستم و اطراف را نگریستم. آسمان دیگر آبی نبود. در سمت شمال شرقی، سیاهِ جوهری بود و از دل آن سیاهی، ستارگانِ رنگپریده و سفید بهطور مداوم و درخشان میتابیدند. در بالای سرم، رنگ سرخ تیره هندی بود و بدون ستاره، و در سمت جنوب شرقی، نور به سرخیِ درخشانی میگرایید که در آنجا، جایی که در افق بریده میشد، بدنه عظیم خورشید، سرخ و بیحرکت، قرار داشت. صخرههای اطرافم رنگی سرخ و خشن داشتند و تمام آثار حیاتی که در ابتدا میتوانستم ببینم، پوشش گیاهیِ سبزِ تندی بود که هر نقطه برجسته در سمت جنوب شرقی صخرهها را پوشانده بود. همان سبزی غنیای بود که در خزه جنگلها یا گلسنگهای درون غارها دیده میشود؛ گیاهانی که مانند اینها، در گرگومیشِ ابدی رشد میکنند.
ماشین روی ساحلی شیبدار ایستاده بود. دریا تا جنوب غربی امتداد داشت و در برابر آسمانِ رنگپریده، افقی تیز و روشن را شکل میداد. هیچ موجشکنی و هیچ موجی وجود نداشت، زیرا حتی نسیمی نمیوزید. تنها برآمدگیِ اندکی شبیه روغن، مانند نفسی ملایم بالا و پایین میرفت و نشان میداد که دریای ابدی هنوز در حرکت و زنده است. و در امتداد حاشیه جایی که آب گاهی به ساحل میخورد، پوستهای ضخیم از نمک بود که زیر آسمانِ هولناک به رنگ صورتی مینمود. احساس فشاری در سرم داشتم و متوجه شدم که بسیار تند نفس میکشم. این احساس تنها تجربه کوهنوردیام را به یادم آورد و از آن نتیجه گرفتم که هوا بسیار رقیقتر از اکنون است.
Page did not exist
«دور دستها در بالای دامنهای بایر، فریادی گوشخراش شنیدم و موجودی شبیه به پروانهای سفید و غولپیکر دیدم که کجومعوج پرواز میکرد و به سمت آسمان میرفت و پس از چرخیدن، پشت چند تپه کوچک در دوردست ناپدید شد. صدای فریادش آنچنان غمانگیز بود که لرزیدم و محکمتر بر روی ماشین نشستم. دوباره به اطرافم نگاه کردم و دیدم که در نزدیکی من، چیزی که تصور میکردم تودهای سرخرنگ از صخره باشد، بهآرامی به سمت من میخزد. آنگاه دیدم که آن موجود در واقع یک خرچنگ هیولایی است. آیا میتوانید خرچنگی به بزرگی آن میز را تصور کنید، با پاهای پرشمارش که بهکندی و با تردید حرکت میکردند، چنگالهای بزرگش که تاب میخوردند، شاخکهای بلندش که مانند شلاق کالسکهرانها تکان میخوردند و جستوجو میکردند، و چشمان ساقهدارش که در دو سوی پیشانی فلزیاش به شما خیره مانده بودند؟ پشتش چینخورده بود و با برجستگیهای زشت تزئین شده بود و پوستهای سبزرنگ آن را در اینجا و آنجا لکهدار کرده بود. میتوانستم ببینم که پاهای کوچک دهان پیچیدهاش، در حین حرکت، میلرزیدند و جستوجو میکردند.
«همانطور که به این هیولای شوم که بهسویم میخزید خیره شده بودم، احساس قلقلکی روی گونهام کردم، انگار مگسی آنجا نشسته باشد. سعی کردم با دست آن را دور کنم، اما لحظهای بعد برگشت و بلافاصله یکی دیگر کنار گوشم حس کردم. ضربهای به آن زدم و چیزی شبیه نخ را گرفتم. بهسرعت از دستم کشیده شد. با وحشتی مرگبار برگشتم و دیدم شاخک یک خرچنگ هیولایی دیگر را گرفتهام که درست پشت سرم ایستاده بود. چشمان پلیدش روی ساقهها میلرزید، دهانش از اشتهای حریصانه در جنبوجوش بود و چنگالهای بزرگ و زشتش که به لجن جلبکی آلوده بود، داشتند روی سرم فرود میآمدند. در یک لحظه دستم را روی اهرم گذاشتم و یک ماه فاصله بین خود و این هیولاها ایجاد کردم. اما هنوز در همان ساحل بودم و همین که توقف کردم، آنها را بهوضوح دیدم. دهها تن از آنها در نور تیره، میان برگهای سبز تند، در حال خزیدن در اینجا و آنجا بودند.
«نمیتوانم حس ویرانی هولناکی را که بر جهان سایه افکنده بود، توصیف کنم. آسمان سرخ شرق، سیاهی شمال، دریای مردهی شور، ساحل سنگی که با این هیولاهای کریه و کندخیز پوشیده شده بود، رنگ سبز یکدست و مسمومکننده گیاهان گلسنگمانند، هوای رقیقی که ریهها را آزار میداد: همه به تأثیری وحشتناک دامن میزدند. صد سال جلوتر رفتم و همان خورشید سرخ بود—کمی بزرگتر، کمی کدرتر—همان دریای در حال مرگ، همان هوای سرد و همان انبوه سختپوستان زمینی که میان علفهای سبز و صخرههای سرخ در رفتوآمد بودند. و در آسمان غرب، خط کمرنگ و منحنیشکلی دیدم که شبیه به ماه نوی عظیمی بود.
«بدینسان سفر کردم، پیدرپی با گامهای بلند هزار ساله یا بیشتر متوقف میشدم، در حالی که راز سرنوشت زمین مرا به پیش میکشید و با کنجکاوی عجیبی نظارهگر بزرگتر و کدرتر شدن خورشید در آسمان غرب و تحلیل رفتن جان از کالبد زمین پیر بودم. سرانجام، بیش از سی میلیون سال بعد، گنبد سرخ و گداخته خورشید نزدیک به یک دهم آسمان تاریک را فرا گرفته بود. آنگاه بار دیگر توقف کردم، زیرا انبوه خرچنگهای خزنده ناپدید شده بودند و ساحل سرخ، بهجز جگرواشها و گلسنگهای سبز رنگپریدهاش، بیجان به نظر میرسید. و اکنون آن ساحل با لکههای سفید پوشیده شده بود. سرمایی گزنده مرا فرا گرفت. تکههای سفید و کمیاب برف پیدرپی میباریدند. به سمت شمال شرقی، درخشش برف زیر نور ستارگان آسمان سیاه خودنمایی میکرد و میتوانستم خطوط مواج تپههای صورتیسفید را ببینم. حاشیههایی از یخ در کنار دریا وجود داشت و تودههای شناور دورتر دیده میشدند؛ اما گستره اصلی آن اقیانوس شور، که زیر غروب ابدی به رنگ خون درآمده بود، هنوز یخ نزده بود.
«به اطرافم نگاه کردم تا ببینم آیا اثری از زندگی جانوری باقی مانده است یا خیر. نوعی نگرانی مبهم هنوز مرا بر زین ماشین نگه داشته بود. اما هیچ چیزی ندیدم که در زمین، آسمان یا دریا حرکت کند. تنها لجن سبز روی صخرهها گواهی میداد که زندگی هنوز منقرض نشده است. تپه شنی کمعمقی در دریا ظاهر شده بود و آب از ساحل عقبنشینی کرده بود. خیال کردم موجود سیاهی را دیدم که روی آن تپه دستوپازنان میگشت، اما با نگاه دقیقتر بیحرکت ماند و به این نتیجه رسیدم که چشمانم خطا کرده و آن شیء سیاه تنها یک صخره بوده است. ستارگان در آسمان بهشدت میدرخشیدند و به نظرم میرسید که بسیار کمسو و کمتلالو هستند.
Page did not exist
«ناگهان متوجه شدم که خط دایرهای سمت غرب خورشید تغییر کرده است؛ فرورفتگی یا خلیجی در آن منحنی پدیدار شده بود. دیدم که این فرورفتگی بزرگتر شد. شاید برای یک دقیقه با وحشت به این سیاهی که داشت روز را میپوشاند خیره ماندم و بعد دریافتم که خورشیدگرفتگی آغاز شده است. یا ماه یا سیاره عطارد در حال عبور از مقابل قرص خورشید بود. طبیعتاً در ابتدا تصور کردم که ماه است، اما دلایل بسیاری مرا به این باور متمایل میکند که آنچه واقعاً دیدم گذر یک سیاره درونی بود که بسیار نزدیک به زمین میگذشت.
تاریکی به سرعت رو به فزونی گذاشت؛ باد سردی در وزشهای تند و تازه از سمت شرق شروع به وزیدن کرد و دانههای برف سفید که در هوا میباریدند، بیشتر شدند. از کرانه دریا موجی کوچک و زمزمهای برخاست. فراتر از این صداهای بیجان، دنیا در سکوت فرو رفته بود. سکوت؟ توصیف آن سکوت کار دشواری است. تمام صداهای بشری، بعبع گوسفندان، فریاد پرندگان، وزوز حشرات، جنبوجوشی که پسزمینه زندگی ما را میسازد—همه آن پایان یافته بود. همانطور که تاریکی غلیظتر میشد، دانههای برف چرخان فراوانتر میگشتند و در برابر چشمانم میرقصیدند؛ و سرمای هوا شدیدتر میشد. سرانجام، یکی پس از دیگری، با سرعتی زیاد، قلههای سفید تپههای دوردست در سیاهی ناپدید شدند. نسیم به بادی زوزهکش بدل شد. سایه سیاه مرکزی خورشیدگرفتگی را دیدم که به سویم میآمد. در لحظهای دیگر تنها ستارگان کمنور دیده میشدند. همه چیز در تیرگی مطلق بود. آسمان کاملاً سیاه بود.
وحشتی از این تاریکی عظیم بر من مستولی شد. سرمایی که تا مغز استخوانم نفوذ میکرد و دردی که در تنفس حس میکردم، بر من چیره شد. لرزیدم و حالت تهوعی مرگبار مرا فرا گرفت. سپس لبه خورشید همچون کمانی گداخته در آسمان پدیدار شد. از روی ماشین پایین آمدم تا حالم را بازیابم. احساس سرگیجه داشتم و ناتوان از رویارویی با سفر بازگشت بودم. در حالی که بیمار و گیج ایستاده بودم، دوباره آن موجود متحرک را روی آبسنگ دیدم—دیگر شکی نبود که آن موجودی متحرک است—که در برابر آب سرخرنگ دریا نمایان بود. موجودی گرد بود، شاید به اندازه یک توپ فوتبال یا شاید بزرگتر، و شاخکهایی از آن آویزان بود؛ در برابر آب جوشان و خونرنگ دریا سیاه به نظر میرسید و با حرکاتی نامنظم به اطراف میجهید. سپس احساس کردم که دارم از هوش میروم. اما ترس هولناک از اینکه در آن گرگومیش دوردست و مهیب بیدفاع بمانم، مرا یاری کرد تا دوباره روی زین بالا بروم.»
Page did not exist
«پس من بازگشتم. برای مدتی طولانی باید روی دستگاه بیهوش بوده باشم. توالی چشمکزن روزها و شبها از سر گرفته شد، خورشید دوباره طلایی و آسمان آبی گشت. با آزادی بیشتری نفس کشیدم. خطوط محیطی متغیر زمین بالا و پایین میرفتند. عقربهها روی صفحههای مدرج به عقب میچرخیدند. سرانجام دوباره سایههای محو خانهها، شواهد انسانیت رو به زوال را دیدم. اینها نیز تغییر کردند و گذشتند، و دیگرانی آمدند. هنگامی که عقربه میلیون روی صفر بود، سرعت را کم کردم. شروع به تشخیص معماری کوچک و آشنای خودمان کردم، عقربه هزار به نقطه شروع برگشت، و شب و روز آرامتر و آرامتر پر میزدند. سپس دیوارهای قدیمی آزمایشگاه گرد من آمدند. حالا، بسیار ملایم، مکانیسم را کند کردم.
«یک چیز کوچک دیدم که به نظرم عجیب آمد. فکر میکنم به شما گفته بودم که وقتی راه افتادم، قبل از اینکه سرعتم بسیار زیاد شود، خانم واتچت از اتاق عبور کرده بود و به نظر من، مثل یک موشک حرکت میکرد. همانطور که برمیگشتم، دوباره از همان لحظهای گذشتم که او آزمایشگاه را طی میکرد. اما حالا تمام حرکات او وارونهی حرکات قبلیاش به نظر میرسید. درِ انتهایی پایین باز شد و او به آرامی از آزمایشگاه به سمت بالا سُر خورد، پشتبهجلو، و پشت دری که قبلاً از آن وارد شده بود، ناپدید شد. درست قبل از آن، گویی هیلیر را برای لحظهای دیدم؛ اما او مانند یک برق گذشت.
«سپس دستگاه را متوقف کردم و دوباره آزمایشگاه قدیمی آشنا، ابزارها و وسایلم را همانطور که رهایشان کرده بودم، دور و برم دیدم. با لرزش از روی دستگاه پیاده شدم و روی نیمکتم نشستم. برای چندین دقیقه به شدت میلرزیدم. سپس آرامتر شدم. اطرافم کارگاه قدیمیام بود، دقیقاً همانطور که بود. ممکن بود آنجا خوابیده باشم و همه اینها یک رویا بوده باشد.
«و با این حال، نه دقیقاً! دستگاه از گوشه جنوب شرقی آزمایشگاه شروع به کار کرده بود. دوباره در شمال غربی، کنار دیواری که آن را دیدید، متوقف شده بود. این دقیقاً همان فاصله از چمن کوچک من تا پایه ابوالهول سفید است، جایی که مورلاکها دستگاه مرا به آنجا برده بودند.
«برای مدتی مغزم از کار افتاد. پس از مدتی بلند شدم و لنگلنگان از راهرو آمدم، چون پاشنهام هنوز درد میکرد و احساس میکردم بسیار کثیف شدهام. پال مال گازت را روی میز کنار در دیدم. متوجه شدم که تاریخ واقعاً امروز است و با نگاه به ساعت، دیدم که ساعت تقریباً هشت است. صدای شما و صدای به هم خوردن بشقابها را شنیدم. تردید کردم—احساس بیماری و ضعف شدیدی داشتم. سپس بوی گوشت خوب و سالم را حس کردم و در را به روی شما باز کردم. بقیه را میدانید. شستم، شام خوردم و حالا دارم داستان را برایتان تعریف میکنم.
«میدانم،» او پس از مکثی گفت، «که همه اینها برای شما کاملاً غیرقابل باور است. برای من تنها چیزی که غیرقابل باور است این است که امشب اینجا در این اتاق آشنای قدیمی هستم و به چهرههای دوستانهتان نگاه میکنم و این ماجراهای عجیب را برایتان تعریف میکنم.»
او به پزشک نگاه کرد. «نه. نمیتوانم انتظار داشته باشم که آن را باور کنید. آن را به عنوان یک دروغ—یا یک پیشگویی بگیرید. بگویید در کارگاه خوابش را دیدم. فرض کنید آنقدر درباره سرنوشت نژادمان گمانهزنی کردهام که این داستان خیالی را ساختهام. ادعای حقیقت بودن آن را به عنوان یک ترفند هنری برای افزایش جذابیتش تلقی کنید. و حالا که آن را به عنوان یک داستان در نظر میگیرید، نظرتان دربارهاش چیست؟»
او پیپش را برداشت و به شیوه معمول و قدیمیاش، عصبی شروع به کوبیدن آن بر میلههای اجاق کرد. لحظهای سکوت برقرار شد. سپس صندلیها شروع به جیرجیر کردند و کفشها روی فرش کشیده شدند. چشم از صورت مسافر زمان برداشتم و به اطرافیانش نگاه کردم. آنها در تاریکی بودند و لکههای کوچک رنگ جلوی چشمانشان شناور بود. پزشک غرق در تماشای میزبانمان به نظر میرسید. سردبیر به ته سیگارش—ششمین سیگار—خیره شده بود. روزنامهنگار به دنبال ساعتش میگشت. بقیه، تا جایی که به یاد دارم، بیحرکت بودند.
سردبیر با آهی ایستاد. او در حالی که دستش را روی شانه مسافر زمان میگذاشت، گفت: «چه حیف که تو نویسنده داستان نیستی!»
Page did not exist
«باور نمیکنید؟»
«خب...»
«میدانستم.»
ماشینسوار زمان به سمت ما چرخید و گفت: «کبریتها کجا هستند؟» یکی روشن کرد و در حالی که به پیپش پُک میزد، گفت: «راستش را بخواهید... خودم هم بهسختی باورش میکنم... با این وجود...»
چشمانش با پرسشی خاموش بر گلهای سفید پژمرده روی میز کوچک افتاد. سپس دستی را که پیپ در آن بود چرخاند و دیدم که به جای زخمهای نیمهترمیمشده روی بند انگشتانش نگاه میکند.
پزشک برخاست، نزد چراغ آمد و گلها را بررسی کرد. گفت: «تخمدان این گلها عجیب است.» روانشناس برای دیدن جلوتر خم شد و دستش را برای گرفتن نمونهای دراز کرد.
خبرنگار گفت: «عجب، ساعت یک ربع به یک است. چطور به خانه برگردیم؟»
روانشناس گفت: «تا دلتان بخواهد در ایستگاه درشکهها هستند.»
پزشک گفت: «عجیب است؛ اما من قطعاً ردهبندی طبیعی این گلها را نمیدانم. میشود آنها را داشته باشم؟»
ماشینسوار زمان درنگ کرد. بعد ناگهان گفت: «قطعاً نه.»
پزشک پرسید: «واقعاً آنها را از کجا آوردی؟»
ماشینسوار زمان دستش را روی سرش گذاشت. مثل کسی حرف میزد که میکوشد فکری را که از ذهنش میگریزد حفظ کند. «آنها را وینا در جیبم گذاشت، وقتی که به زمان سفر کردم.» نگاهی به اطراف اتاق انداخت. «لعنتی، اگر همه چیز دارد میرود چه؟ این اتاق و شما و جو هر روزه، برای حافظهام بیش از حد است. آیا من واقعاً ماشین زمان ساختم، یا مدلی از یک ماشین زمان؟ یا همه چیز فقط یک رویاست؟ میگویند زندگی یک رویاست، گاهی رویایی بسیار بد و ناچیز، اما من نمیتوانم یکی دیگر را که جور در نمیآید تحمل کنم. این دیوانگی است. و این رویا از کجا آمد؟... باید آن ماشین را ببینم. اگر واقعاً وجود داشته باشد!»
او چراغ را بهسرعت برداشت و با شعلهای سرخ، آن را از در بیرون برد و به راهرو رفت. ما به دنبالش رفتیم. آنجا در نور لرزان چراغ، ماشین قطعاً آنجا بود، کوتاه، زشت و کجومعوج؛ چیزی ساخته از برنج، آبنوس، عاج و کوارتز شفاف درخشان. لمسکردنی و جامد بود، چرا که دستم را دراز کردم و نردهاش را حس کردم، با لکهها و اثرات قهوهای روی عاج، تکههای علف و خزه در قسمتهای پایینی، و یک نرده که کج شده بود.
ماشینسوار زمان چراغ را روی نیمکت گذاشت و دستش را روی نرده آسیبدیده کشید. گفت: «حالا دیگر درست است. داستانی که برایتان تعریف کردم حقیقت داشت. متاسفم که شما را به اینجا در سرما کشاندم.» چراغ را برداشت و در سکوتی مطلق، به اتاق دودکشدار برگشتیم.
او با ما به سرسرا آمد و به سردبیر کمک کرد کتش را بپوشد. پزشک به چهرهاش نگاهی انداخت و با تردیدی خاص به او گفت که از فشار کاری زیاد رنج میبرد، که او با صدای بلند خندید. به یاد دارم که در آستانه در باز ایستاده بود و با فریاد شبخیر میگفت.
Page did not exist
من با سردبیر همسفر شدم. او فکر میکرد که این داستان یک «دروغ پرزرقوبرق» است. از طرف خودم، نتوانستم به نتیجهای برسم. داستان بسیار عجیب و باورنکردنی بود، اما نحوه روایتش بسیار موثق و جدی بود. بیشتر شب را بیدار ماندم و به آن فکر کردم. تصمیم گرفتم روز بعد دوباره به دیدن مسافر زمان بروم. به من گفتند که او در آزمایشگاه است و چون با خانه راحت بودم، به سمت او رفتم. با این حال، آزمایشگاه خالی بود. لحظهای به ماشین زمان خیره شدم و دستم را دراز کردم و اهرم را لمس کردم. با این کار، آن توده پهن و توپر، همچون شاخهای که باد آن را تکان میدهد، به لرزه درآمد. ناپایداری آن مرا بهشدت وحشتزده کرد و خاطرهای عجیب از دوران کودکیام برایم زنده شد، زمانی که از دستکاری وسایل منع میشدم. از راهرو برگشتم. مسافر زمان در اتاق سیگارکشیدن به پیشوازم آمد. او از سمت خانه میآمد. یک دوربین کوچک زیر یک بازو و یک کولهپشتی زیر بازوی دیگر داشت. وقتی مرا دید خندید و آرنجش را برای دست دادن به سمتم گرفت. گفت: «بهشدت سرم شلوغ است، با آن چیزی که آن داخل است.»
گفتم: «اما آیا این یک شوخی نیست؟ آیا واقعاً در زمان سفر میکنی؟»
«واقعاً و حقیقتاً سفر میکنم.» و او صادقانه به چشمانم نگاه کرد. تردید کرد. چشمانش در اتاق چرخید. گفت: «فقط نیم ساعت وقت میخواهم. میدانم برای چه آمدی و لطف بزرگی در حق من میکنی. چند مجله اینجا هست. اگر برای ناهار بمانی، این سفر در زمان را تا آخرین حد ممکن، با نمونهها و همه چیز برایت ثابت میکنم. اگر مرا ببخشی که الان ترکت میکنم؟»
من موافقت کردم، در حالی که آن موقع اهمیت کامل سخنانش را بهدرستی درک نمیکردم، او سرش را تکان داد و در راهرو به راهش ادامه داد. صدای بسته شدن در آزمایشگاه را شنیدم، روی صندلی نشستم و روزنامهای برداشتم. او قرار بود قبل از ناهار چه کار کند؟ ناگهان با دیدن یک آگهی به یاد آوردم که قول داده بودم ساعت دو ریچاردسون، ناشر را ببینم. به ساعتم نگاه کردم و دیدم بهسختی میتوانم به آن قرار برسم. بلند شدم و به سمت راهرو رفتم تا به مسافر زمان بگویم.
همانطور که دستگیره در را گرفتم، فریادی شنیدم که بهطور عجیبی در انتها قطع شد، و صدای کلیک و ضربهای شنیدم. وقتی در را باز کردم، تندبادی دور من چرخید و از درون، صدای شکستن شیشهای که روی زمین میریخت، شنیده شد. مسافر زمان آنجا نبود. لحظهای انگار پیکری شبحوار و نامشخص را دیدم که در تودهای چرخان از سیاهی و برنج نشسته بود؛ پیکری آنقدر شفاف که میز کار پشت سرش با نقشههایش کاملاً مشخص بود؛ اما وقتی چشمانم را مالیدم، این وهم ناپدید شد. ماشین زمان رفته بود. بهجز غباری که در حال فرونشستن بود، انتهای آزمایشگاه خالی بود. ظاهراً یکی از شیشههای سقف درست همان لحظه شکسته و به داخل پرتاب شده بود.
حیرتی غیرمنطقی احساس کردم. میدانستم که اتفاق عجیبی افتاده است، و در آن لحظه نمیتوانستم تشخیص دهم که آن اتفاق عجیب چه میتواند باشد. همانطور که با تعجب ایستاده بودم، درِ باغ باز شد و خدمتکار مرد ظاهر شد.
به یکدیگر نگاه کردیم. سپس ایدهها شروع به شکلگیری کردند. گفتم: «آیا آقای... از آن راه بیرون رفته است؟»
«خیر قربان. هیچکس از این راه خارج نشده است. انتظار داشتم او را اینجا پیدا کنم.»
در آن لحظه فهمیدم. با وجود ریسک ناامید کردن ریچاردسون، همانجا ماندم، منتظر مسافر زمان؛ منتظر دومین داستان که شاید حتی عجیبتر از اولی باشد، و نمونهها و عکسهایی که او با خود میآورد. اما حالا شروع کردهام به ترسیدن از اینکه شاید مجبور باشم تمام عمر منتظر بمانم. مسافر زمان سه سال پیش ناپدید شد. و همانطور که اکنون همه میدانند، او هرگز بازنگشت.