همراهم است، بر تمامی گفتگوهای روزمرهام سایه افکنده و از پشت شانههایم به کارهای کوچک و مضحک روزنامهنگاریام که ناچار به انجامشان هستم، سرک میکشد. این اثر مرا پریشان و سرمست میکند.
سپس ناگهان طوفان بر سرش آوار میشود. ابرها کنار میروند، رعد میغرد و آذرخش در پیرامونش میجهد. هزاران تأثر همزمان بر او هجوم میآورند، دیدگانی عظیم. او نمیتواند بیندیشد، نمیتواند عمل کند، تنها میتواند بنویسد؛ نفسزنان، بیتأمل، ناتوان از مهار خویش، ناتوان از بهکارگیری قوه نقد مبادا که فوران را سد کند، افکارش را بر
تکهکاغذها مینگارد — «در حال راه رفتن، ایستادن، دراز کشیدن، در خیابان، سر میز، در دل شب»، گویی تحت فرمانی بیوقفه است.
و سپس تردیدها از اعماق برمیخیزند. او با افرادی مرفه، تحصیلکرده و تحتستم شام میخورد که در برابر مسئله یهودستیزی در وضعیتی از استیصال کامل قرار دارند: «آنها به این موضوع گمان نمیبرند، اما ذاتاً گتونشین، آرام، نجیب و ترسو هستند. بیشتر ما همینطوریم. آیا آنها ندای آزادی و مردانگی را درک خواهند کرد؟ وقتی آنها را ترک کردم، روحیهام بسیار پایین بود. دوباره نقشهام در نظرم دیوانهوار جلوه کرد.» سپس بیدرنگ به این میرسد که: «امروز دوباره همچون پولاد استوارم.» او صبح روز بعد یادداشت میکند: «سستیِ کسانی که دیروز ملاقات کردم، دلایل بیشتری برای اقدام به من میدهد.»
تصویری که او از خود و از رسالتش در تاریخ مردمانش دارد، روز به روز روشنتر میشود. «من بار دیگر رشتهی گسستهی سنت مردمانمان را بر گرفتم. من آن را به سوی سرزمین موعود هدایت میکنم.»
«سرزمین موعود، جایی که میتوانیم بینیهای عقابی، ریشهای سیاه یا سرخ و پاهای پرانتزی داشته باشیم، بیآنکه به این خاطر تحقیر شویم؛ جایی که سرانجام میتوانیم همچون انسانهایی آزاد در خاک خود زندگی کنیم و در میهن خویش به آرامش بمیریم. در آنجا میتوانیم انتظار پاداش افتخار برای کارهای بزرگ را داشته باشیم، تا فریاد توهینآمیز «یهودی!» به لقبی شرافتمندانه بدل شود، همچون آلمانی، انگلیسی، فرانسوی؛ کوتاه سخن، همچون همه مردمان متمدن؛ تا بتوانیم دولت خود را شکل دهیم و مردمانمان را برای وظایفی که در حال حاضر فراتر از دیدگاه ماست، آموزش دهیم. چرا که یقیناً خداوند ما را تا بدینجا زنده نگاه نمیداشت، اگر نقش ویژهای در تاریخ بشریت برایمان مقدر نشده بود.» او میافزاید: «دولت یهود، یک نیاز جهانی است.» او نتیجه منطقی را