«ساختمان ورودی عظیمی داشت و کلاً ابعادی غول‌آسا داشت. من طبیعتاً بیش از هر چیز با جمعیت رو به افزایش مردم کوچک و درگاه‌های بزرگ و بازی که در مقابلم دهان گشوده و مرموز و پر از سایه بودند، سرگرم بودم. برداشت کلی من از دنیایی که بالای سر آن‌ها می‌دیدم، پهنه‌ای درهم‌تنیده از بوته‌ها و گل‌های زیبا بود؛ باغی که مدت‌ها رها شده بود اما علف هرزی نداشت. تعدادی ساقه‌ی بلند از گل‌های سفید عجیب دیدم که عرض گلبرگ‌های مومی‌شکلشان شاید به یک فوت می‌رسید. آن‌ها به‌صورت پراکنده، گویی وحشی، میان درختچه‌های رنگارنگ روییده بودند، اما همان‌طور که گفتم، در آن زمان به‌دقت بررسی‌شان نکردم. ماشین زمان بر روی چمن‌ها میان گل‌های صدتومانی رها شده بود.

«طاق درگاه به‌طرز غنی حکاکی شده بود، اما طبیعتاً من حکاکی‌ها را خیلی دقیق مشاهده نکردم، هرچند وقتی از میان آن می‌گذشتم به نظرم رسید که نشانه‌هایی از تزئینات قدیمی فنیقی در آن دیدم، و به ذهنم رسید که آن‌ها بسیار بد شکسته و بر اثر آب‌وهوا فرسوده شده‌اند. چندین نفر دیگر با لباس‌های روشن‌تر در درگاه به پیشوازم آمدند و بدین ترتیب وارد شدیم؛ من، با لباس‌های کهنه و مندرس قرن نوزدهمی که به قدر کافی مضحک به نظر می‌رسید، با حلقه‌های گل آراسته شده بودم و در احاطه‌ی توده‌ای متحرک از لباس‌های روشن و نرم و اندام‌های سفید و درخشان، در چرخشی گوش‌نواز از خنده و گفتگوی خندان قرار داشتم.

«درگاه بزرگ به تالاری به‌همان اندازه عظیم باز می‌شد که با پرده‌های قهوه‌ای پوشیده شده بود. سقف در سایه بود و پنجره‌ها، که بخشی با شیشه‌های رنگی و بخشی بدون شیشه بودند، نوری ملایم را عبور می‌دادند. کف تالار از بلوک‌های عظیمی از نوعی فلز سفید بسیار سخت ساخته شده بود، نه صفحه‌ای و نه ورقی، بلکه بلوک‌هایی که بر اثر رفت‌وآمد نسل‌های گذشته، آن‌قدر ساییده شده بود که در مسیرهای پرتردد شیارهای عمیقی ایجاد شده بود. در عرض تالار میزهای بی‌شماری از تخته‌سنگ‌های صیقل‌خورده قرار داشت که شاید یک فوت از کف تالار ارتفاع داشتند و بر روی آن‌ها توده‌هایی از میوه چیده شده بود. برخی را به‌عنوان نوعی تمشک و پرتقال غول‌آسا تشخیص دادم، اما بیشتر آن‌ها عجیب بودند.

«بین میزها تعداد زیادی بالش پراکنده بود. همراهان من روی این بالش‌ها نشستند و با اشاره از من خواستند که همین کار را بکنم. آن‌ها با بی‌تکلفیِ زیبایی شروع به خوردن میوه‌ها با دست کردند و پوست و ساقه‌ها و باقی‌مانده‌ها را به درون حفره‌های گردِ تعبیه‌شده در کنار میزها می‌انداختند. من هم بی‌میل نبودم که از آن‌ها پیروی کنم، چرا که تشنه و گرسنه بودم. در همان حال، با فراغ‌بال تالار را برانداز کردم.

«و شاید چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، ظاهر مخروبه‌ی آن بود. پنجره‌های شیشه‌رنگی که فقط نقش‌های هندسی داشتند، در بسیاری از جاها شکسته بودند و پرده‌هایی که در انتهای پایین تالار آویزان بود، پر از گرد و غبار بود. و به چشمم آمد که گوشه‌ی میز مرمری نزدیکم ترک خورده بود. با این حال، تأثیر کلی بسیار باشکوه و تماشایی بود. شاید حدود دویست نفر در تالار مشغول صرف غذا بودند و بیشتر آن‌ها که تا حد امکان نزدیک به من نشسته بودند، با کنجکاوی مرا تماشا می‌کردند و چشمان کوچکشان بر فراز میوه‌هایی که می‌خوردند، می‌درخشید. همگی لباس‌هایی از همان جنس نرم و در عین حال محکم و ابریشم‌مانند به تن داشتند.

«میوه، به هر حال، تنها خوراک آن‌ها بود. این مردمانِ آینده‌ی دور، گیاهخواران محض بودند و تا زمانی که پیش آن‌ها بودم، با وجود برخی هوس‌های گوشت‌خواری، من هم مجبور بودم گیاهخوار باشم. در واقع، بعدها فهمیدم که اسب‌ها، گاوها، گوسفندان و سگ‌ها همگی به سرنوشت ایکتیوسور دچار شده و منقرض شده‌اند. اما میوه‌ها بسیار لذت‌بخش بودند؛ یکی از آن‌ها به‌ویژه، که به نظر می‌رسید در تمام مدتی که آنجا بودم فصلش بود، یک میوه‌ی آردی درون پوسته‌ای سه طرفه بود که بسیار خوشمزه بود و من آن را غذای اصلی خود کردم. در ابتدا از تمام این میوه‌های عجیب و گل‌های غریبی که می‌دیدم گیج شده بودم، اما بعدها شروع به درک اهمیت آن‌ها کردم.

15