من گفتم: «فقط یک کلمه. آیا به سفر در زمان رفتهای؟»
مسافر زمان، در حالی که دهانش پر بود، با تکان دادن سر گفت: «بله.»
سردبیر گفت: «من برای یک یادداشت کلمه به کلمه، یک شیلینگ به ازای هر سطر میدهم.» مسافر زمان لیوانش را به سمت مرد خاموش هل داد و با ناخنش به آن ضربه زد؛ در این هنگام مرد خاموش، که به چهرهاش خیره شده بود، با تشنج از جا پرید و برایش شراب ریخت. بقیه شام با ناراحتی گذشت. از طرف خودم، سوالات ناگهانی مدام به ذهنم خطور میکرد و جرات میکنم بگویم برای دیگران هم همینطور بود. روزنامهنگار سعی کرد با تعریف حکایتهایی از هتی پاتر، تنش را کاهش دهد. مسافر زمان تمام توجهش را به شام خود معطوف کرده بود و اشتهای یک ولگرد را به نمایش میگذاشت. پزشک سیگاری روشن کرد و از لای مژههایش مسافر زمان را زیر نظر گرفت. مرد خاموش حتی از همیشه دست و پا چلفتیتر به نظر میرسید و از روی عصبی بودن محض، با نظم و اراده شامپاین مینوشید. سرانجام مسافر زمان بشقابش را کنار زد و به اطراف ما نگاه کرد. او گفت: «گمان میکنم باید عذرخواهی کنم. من واقعاً گرسنه بودم. زمان فوقالعادهای را سپری کردم.» او دستش را برای برداشتن سیگار دراز کرد و سر آن را برید. «اما بیایید به اتاق سیگار برویم. داستان طولانیتر از آن است که بتوان سر بشقابهای چرب تعریف کرد.» و در حین عبور زنگ را به صدا درآورد و راهی اتاق مجاور شد.
او در حالی که روی صندلی راحتیاش لم داده بود و نام سه مهمان جدید را میبرد، به من گفت: «تو به بلنک، و داش، و شوز در مورد ماشین گفتهای؟»
سردبیر گفت: «اما این موضوع یک پارادوکس محض است.»
او ادامه داد: «من امشب نمیتوانم بحث کنم. بدم نمیآید داستان را برایتان تعریف کنم، اما نمیتوانم بحث کنم. اگر بخواهید، داستان آنچه را که برایم اتفاق افتاده برایتان تعریف میکنم، اما باید از قطع کردن صحبت خودداری کنید. میخواهم آن را بگویم. بسیار بد. بیشتر آن شبیه دروغ به نظر میرسد. باشد! با این همه، حقیقت دارد، تکتک کلماتش حقیقت دارد. من ساعت چهار در آزمایشگاهم بودم و از آن زمان تا کنون… هشت روز زندگی کردهام… روزهایی که هیچ انسانی قبلاً هرگز تجربه نکرده است! تقریباً از پا افتادهام، اما تا این ماجرا را برایتان نگویم نخواهم خوابید. بعد از آن به رختخواب میروم. اما هیچ وقفه و قطعی در کار نباشد! توافق کردیم؟»
سردبیر گفت: «توافق کردیم» و بقیه ما نیز تکرار کردیم: «توافق کردیم.» و با این سخن، مسافر زمان داستانش را همانطور که من بازگو کردهام آغاز کرد. او ابتدا روی صندلیاش تکیه داد و مانند مردی خسته صحبت کرد. بعداً پرشورتر شد. در نوشتن آن، با شدتی بیش از حد، ناتوانی قلم و مرکب را احساس میکنم—و بیش از همه، ناتوانی خودم را—برای بیان کیفیت آن. فرض میکنم شما با دقت کافی میخوانید؛ اما نمیتوانید چهره سفید و صادق گوینده را در حلقه روشن چراغ کوچک ببینید، و نه لحن صدای او را بشنوید. شما نمیتوانید بدانید که چگونه حالات چهره او با پیچ و خمهای داستانش تغییر میکرد! بیشتر ما شنوندگان در سایه بودیم، زیرا شمعهای اتاق سیگار روشن نشده بود و تنها چهره روزنامهنگار و پاهای مرد خاموش از زانو به پایین روشن بود. در ابتدا هر از گاهی به یکدیگر نگاه میکردیم. پس از مدتی دیگر این کار را نکردیم و فقط به چهره مسافر زمان خیره شدیم.