«وقت آن بود که کبریتی روشن کنم. اما برای این کار باید او را زمین می‌گذاشتم. همین کار را کردم و در حالی که با جیبم کلنجار می‌رفتم، در تاریکی اطراف زانوهایم کشمکشی درگرفت؛ از جانب او کاملاً در سکوت و با همان صداهای خاص «کوکو» مانند مورلاک‌ها. دست‌های کوچک و نرمی هم داشتند روی کتم و پشتم می‌خزیدند و حتی گردنم را لمس می‌کردند. سپس کبریت کشیده شد و جرقه زد. آن را شعله‌ور نگه داشتم و پشت سفید مورلاک‌ها را دیدم که میان درختان می‌گریختند. با عجله تکه‌ای کافور از جیبم درآوردم و آماده شدم تا به محض اینکه شعله کبریت رو به خاموشی رفت، آن را روشن کنم. بعد به وینا نگاه کردم. او بی‌حرکت، روی زمین چنگ زده و صورتش به سمت خاک بود. با ترسی ناگهانی بالای سرش خم شدم. به سختی نفس می‌کشید. قطعه کافور را روشن کردم و به زمین انداختم؛ همان‌طور که کافور خرد شد و شعله کشید و مورلاک‌ها و سایه‌ها را عقب راند، زانو زدم و او را بلند کردم. به نظر می‌رسید جنگل پشت سرمان مملو از جنب‌وجوش و زمزمه جمعیتی بزرگ است!

«به نظر می‌رسید که بیهوش شده باشد. او را با احتیاط روی شانه‌ام گذاشتم و بلند شدم تا به راهم ادامه دهم، که ناگهان به حقیقتی هولناک پی بردم. در حین کلنجار رفتن با کبریت‌ها و وینا، چندین بار دور خودم چرخیده بودم و حالا کوچک‌ترین تصوری نداشتم که مسیرم به کدام سمت است. تا جایی که می‌دانستم، ممکن بود دوباره رو به سوی کاخ چینی سبز داشته باشم. عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. باید سریع تصمیم می‌گرفتم چه کنم. تصمیم گرفتم آتشی روشن کنم و همان‌جا اردو بزنم. وینا را که هنوز بی‌حرکت بود، روی تنه درختی پوشیده از گیاه گذاشتم و با عجله، همان‌طور که اولین تکه کافور رو به خاموشی می‌رفت، شروع به جمع‌آوری چوب و برگ کردم. از گوشه و کنار تاریکی اطرافم، چشم‌های مورلاک‌ها مثل یاقوت می‌درخشید.

«کافور سوسو زد و خاموش شد. کبریتی روشن کردم و در همان لحظه، دو موجود سفید که به وینا نزدیک می‌شدند، با عجله دور شدند. یکی از آن‌ها چنان از نور کور شده بود که مستقیم به سمت من آمد و حس کردم استخوان‌هایش زیر ضربه مشتم خرد شد. او فریاد وحشت‌زده‌ای کشید، کمی تلوتلو خورد و بر زمین افتاد. تکه کافور دیگری روشن کردم و به جمع کردن هیزم برای آتش بزرگم ادامه دادم. خیلی زود متوجه شدم که شاخ و برگ‌های بالای سرم چقدر خشک هستند، چرا که از زمان ورودم با ماشین زمان، یعنی حدود یک هفته، هیچ بارانی نباریده بود. بنابراین، به جای گشتن میان درختان برای یافتن شاخه‌های افتاده، شروع کردم به بالا پریدن و کشیدن شاخه‌ها به پایین. خیلی زود آتشی خفه‌کننده و پردود از چوب‌های تر و شاخه‌های خشک درست کردم و توانستم در مصرف کافور صرفه‌جویی کنم. سپس به سمتی که وینا کنار گرز آهنینم افتاده بود، برگشتم. هر کاری توانستم برای به هوش آوردنش انجام دادم، اما او مثل مرده‌ها افتاده بود. حتی نمی‌توانستم بفهمم نفس می‌کشد یا نه.

«حالا دود آتش به سمتم می‌وزید و حتماً باعث شده بود ناگهان احساس سنگینی کنم. علاوه بر این، بخار کافور هم در هوا پیچیده بود. آتشم تا یکی دو ساعت نیازی به هیزم نداشت. بعد از تلاش‌هایم بسیار خسته بودم و نشستم. جنگل هم پر از زمزمه‌ای خواب‌آلود بود که معنایش را نمی‌فهمیدم. انگار فقط چرت زدم و چشم‌هایم را باز کردم. اما همه جا تاریک بود و مورلاک‌ها دست‌هایشان را روی بدنم گذاشته بودند. با کنار زدن انگشتان چسبناکشان، با عجله در جیبم به دنبال جعبه کبریت گشتم، و... ناپدید شده بود! دوباره به من هجوم آوردند و مرا محاصره کردند. در یک لحظه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. خوابیده بودم و آتشم خاموش شده بود و تلخی مرگ سراسر وجودم را فرا گرفت. جنگل بوی چوب سوخته می‌داد. از گردن، موها و بازوها مرا گرفتند و به زمین کشیدند. در تاریکی، حس کردن این همه موجود نرم که روی بدنم تلنبار شده بودند، وصف‌ناپذیر و وحشتناک بود. حس می‌کردم در تاری عنکبوتی هیولاگونه گیر افتاده‌ام. مغلوب شدم و بر زمین آمدم. حس کردم دندان‌های کوچکی گردنم را می‌گزند. غلت زدم و در همان حال دستم به اهرم آهنینم خورد. این به من نیرو داد. با تکان دادن و دور کردن موش‌های انسان‌نما از خودم، برخاستم و در حالی که اهرم را کوتاه گرفته بودم، به جایی که گمان می‌کردم صورتشان باشد، ضربه زدم. می‌توانستم زیر ضرباتم فرو رفتن گوشت و استخوان را حس کنم و برای لحظه‌ای آزاد شدم.

41