«باید اعتراف کنم که رضایت من از نظریات اولیهام درباره یک تمدن خودکار و انسانیت رو به زوال، چندان نپایید. با این حال، نظریه دیگری به ذهنم نمیرسید. بگذارید مشکلاتم را مطرح کنم. چندین کاخ بزرگی که کاویده بودم، صرفاً مکانهای اقامتی، تالارهای بزرگ پذیرایی و اتاقهای خواب بودند. هیچ دستگاه یا ابزاری از هیچ نوعی پیدا نکردم. با این حال، این مردم پارچههای دلپذیری به تن داشتند که قطعاً گاهی نیاز به جایگزینی داشتند، و صندلهایشان، اگرچه بیتزئین بود، نمونههای نسبتاً پیچیدهای از فلزکاری محسوب میشد. به هر طریقی چنین چیزهایی باید ساخته میشدند. و آن موجودات کوچک هیچ نشانی از استعداد خلاقانه نشان نمیدادند. در میان آنها نه مغازهای بود، نه کارگاهی، و نه نشانهای از واردات. آنها تمام وقت خود را به بازی ملایم، آبتنی در رودخانه، عشقورزی به شیوهای نیمهبازیگوشانه، خوردن میوه و خوابیدن میگذراندند. نمیتوانستم بفهمم چگونه همه چیز در جریان بود.
«سپس، دوباره درباره ماشین زمان: چیزی، نمیدانستم چه، آن را به درون پایه توخالی ابوالهول سفید برده بود. چرا؟ به جان خودم نمیتوانستم تصور کنم. آن چاههای بدون آب هم، آن ستونهای لرزان. احساس کردم سرنخی ندارم. احساس کردم... چگونه بگویم؟ فرض کنید کتیبهای پیدا کنید که جملاتی اینجا و آنجا به انگلیسی ساده و عالی در آن باشد، و در میان آنها، جملات دیگری متشکل از کلمات، حتی حروفی که مطلقاً برای شما ناشناخته است، گنجانده شده باشد؟ خب، در روز سوم اقامتم، دنیای هشتصد و دو هزار و هفتصد و یک اینگونه خودش را به من نشان داد!
«آن روز، همچنین دوستی پیدا کردم، به نوعی. اتفاقاً وقتی داشتم تماشای تعدادی از آن موجودات کوچک را که در جای کمعمقی آبتنی میکردند، میکردم، یکی از آنها دچار گرفتگی عضله شد و شروع کرد به شناور شدن به سمت پایین رودخانه. جریان اصلی نسبتاً تند بود، اما برای یک شناگر متوسط خیلی قوی نبود. بنابراین، وقتی به شما بگویم که هیچکدام کوچکترین تلاشی برای نجات موجود کوچک ضعیف و گریان که داشت جلوی چشمانشان غرق میشد نکردند، به عمق نقص عجیب در این موجودات پی خواهید برد. وقتی این را فهمیدم، با عجله لباسهایم را درآوردم و با وارد شدن به آب در نقطهای پایینتر، آن موجود بیچاره را گرفتم و به سلامت به خشکی رساندم. کمی مالش اندامها زود او را به هوش آورد و من قبل از ترک او، از دیدن اینکه حالش خوب است، رضایت یافتم. به چنان برآورد پایینی از گونه او رسیده بودم که انتظار هیچ قدردانیای از او نداشتم. اما در این مورد، در اشتباه بودم.
«این اتفاق صبح افتاد. بعدازظهر، همانطور که از یک اکتشاف به سمت مرکز خود برمیگشتم، با آن زن کوچک - همانطور که فکر میکردم - ملاقات کردم، و او با فریادهای شادی از من استقبال کرد و یک تاج گل بزرگ به من هدیه داد؛ ظاهراً برای من و فقط برای من ساخته شده بود. این موضوع تخیلم را تسخیر کرد. خیلی احتمال داشت که احساس تنهایی کرده باشم. به هر حال، تمام تلاشم را کردم تا قدردانیام را از این هدیه نشان دهم. خیلی زود در یک آلاچیق سنگی کوچک کنار هم نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، که عمدتاً با لبخند بود. دوستانه بودن آن موجود دقیقاً همان حسی را در من ایجاد کرد که یک کودک ممکن بود ایجاد کند. ما به هم گل دادیم و او دستانم را بوسید. من هم همین کار را با دستان او کردم. سپس سعی کردم صحبت کنم و متوجه شدم نامش وینا است، که اگرچه نمیدانم چه معنایی داشت، اما به نوعی کاملاً مناسب به نظر میرسید. این شروع یک دوستی عجیب بود که یک هفته طول کشید و پایان یافت... همانطور که برایتان خواهم گفت!
«او دقیقاً مانند یک کودک بود. میخواست همیشه با من باشد. او سعی میکرد همه جا مرا دنبال کند، و در سفر بعدیام به اینطرف و آنطرف، قلبم به درد میآمد که او را خسته کنم و در نهایت رهایش کنم، در حالی که خسته بود و با التماس مرا صدا میکرد. اما مشکلات جهان باید حل میشد. به خودم گفتم که برای راه انداختن یک معاشقه مینیاتوری به آینده نیامدهام. با این حال، ناراحتی او وقتی ترکش میکردم بسیار زیاد بود، اعتراضاتش هنگام جدایی گاهی دیوانهوار بود، و فکر میکنم در مجموع، به همان اندازه که از فداکاریاش آرامش میگرفتم، دردسر هم داشتم. با این وجود، او به نوعی مایه آرامش بسیار بزرگی بود. فکر میکردم این فقط یک محبت کودکانه است که باعث میشود او به من بچسبد. تا زمانی که خیلی دیر نشده بود، به وضوح نمیدانستم وقتی ترکش کردم چه بلایی بر سرش آوردهام. و تا زمانی که خیلی دیر نشده بود، به وضوح نفهمیدم که او برای من چه بود. زیرا، با صرفِ نشان دادن علاقه به من، و نشان دادن اینکه در راه ضعیف و بیهوده خود به من اهمیت میدهد، آن موجود عروسکمانند، بازگشت من به حوالی ابوالهول سفید را تقریباً به حس بازگشت به خانه تبدیل کرد؛ و به محض اینکه از تپه عبور میکردم، منتظر پیکره کوچک سفید و طلاییاش میشدم.»