«از دیدن من در حالی که دستم را به ستون واژگون تکیه داده بودم و به داخل چاه مینگریستم، پریشان به نظر میرسیدند. ظاهراً اشاره به این حفرهها کار ناپسندی شمرده میشد؛ چرا که وقتی به یکی از آنها اشاره کردم و سعی کردم پرسشی در موردش به زبان خودشان مطرح کنم، بیش از پیش به وضوح مضطرب شدند و روی برگرداندند. اما آنها به کبریتهای من علاقهمند بودند و من برای سرگرم کردنشان چندتایی را روشن کردم. دوباره سعی کردم درباره چاه از آنها بپرسم و باز هم ناکام ماندم. بنابراین پس از مدتی آنها را ترک کردم، با این قصد که نزد وینا بازگردم و ببینم چه چیزی میتوانم از او بفهمم. اما ذهنم در حال دگرگونی بود؛ حدسها و برداشتهایم در حال لغزیدن و حرکت به سوی درک تازهای بودند. اکنون سرنخی از اهمیت این چاهها، برجهای تهویه و راز ارواح یافته بودم؛ بگذریم از اشارهای به معنای دروازههای برنزی و سرنوشت ماشین زمان! و بسیار مبهم، پیشنهادی برای حل مسئله اقتصادی که مرا سردرگم کرده بود، به ذهنم خطور کرد.
«این دیدگاه جدید بود. آشکارا، این گونه دوم از انسان، زیرزمینی بود. سه دلیل خاص وجود داشت که مرا به این فکر میانداخت که بیرون آمدن نادرشان از زمین، نتیجه عادت طولانیمدت به زندگی در زیر زمین است. اولاً، آن ظاهر رنگپریدهای که در اکثر جانورانی که عمدتاً در تاریکی زندگی میکنند رایج است—برای مثال ماهیهای سفید غارهای کنتاکی. سپس، آن چشمان بزرگ با آن قابلیت بازتاب نور، از ویژگیهای مشترک موجودات شبزی است—شاهدش جغد و گربه. و در آخر، آن سردرگمی آشکار در نور خورشید، آن فرار شتابزده و در عین حال دستوپاچلفتی به سوی سایههای تاریک، و آن طرز خاص نگاه کردن در زیر نور—همه اینها نظریه حساسیت شدید شبکیه چشم را تقویت میکرد.
«بنابراین، زیر پاهای من، زمین باید به شکلی عظیم تونلکشی شده باشد و این تونلها زیستگاه نژاد جدید بود. وجود شفتهای تهویه و چاهها در امتداد دامنههای تپه—در واقع همه جا، به جز در امتداد دره رودخانه—نشان میداد که گستردگی آنها چقدر فراگیر بوده است. پس چه چیزی طبیعیتر از این فرض که در این دنیای زیرین مصنوعی بود که کارهای لازم برای آسایش نژاد روززی انجام میشد؟ این تصور چنان پذیرفتنی بود که بلافاصله آن را پذیرفتم و به فرض کردن چگونگی این تقسیم شدن گونه بشر ادامه دادم. جرئت میکنم بگویم شما شکل نظریه مرا پیشبینی خواهید کرد؛ هرچند، برای خودم، خیلی زود احساس کردم که این نظریه تا رسیدن به حقیقت فاصله زیادی دارد.
«در ابتدا، با حرکت از مشکلات عصر خودمان، برایم مثل روز روشن بود که گسترش تدریجی تفاوت فعلی که صرفاً موقتی و اجتماعی بین سرمایهدار و کارگر است، کلید تمام این وضعیت است. بیشک برای شما کاملاً مضحک—و به شکلی باورنکردنی عجیب!—به نظر خواهد رسید، اما حتی اکنون نیز شرایطی وجود دارد که به آن سو اشاره میکند. تمایلی برای استفاده از فضای زیرزمینی برای اهداف کماهمیتتر تمدن وجود دارد؛ برای مثال راهآهن متروپولیتن در لندن، راهآهنهای برقی جدید، زیرگذرها، کارگاهها و رستورانهای زیرزمینی وجود دارند و آنها در حال افزایش و تکثیر هستند. به گمانم آشکار بود که این روند تا جایی ادامه یافته که صنعت به تدریج حق طبیعی خود را در آسمان از دست داده است. منظورم این است که عمیقتر و عمیقتر به درون کارخانههای زیرزمینی بزرگ و بزرگتر رفته و مقدار بیشتری از زمان خود را در آنجا سپری کرده است، تا اینکه در نهایت—! حتی حالا، آیا کارگر شرق لندن در چنان شرایط مصنوعی زندگی نمیکند که عملاً از سطح طبیعی زمین جدا شده است؟