«بیشتر آن شب را متقاعد شده بودم که کابوسی بیش نیست. خودم را گاز گرفتم و با آرزویی پرشور برای بیدار شدن، فریاد کشیدم. با دستهایم بر زمین کوبیدم، بلند شدم و دوباره نشستم، اینجا و آنجا پرسه زدم و باز دوباره نشستم. سپس شروع به مالیدن چشمهایم کردم و از خدا خواستم که بگذارد بیدار شوم. سه بار دیدم که مورلاکها سرهایشان را با نوعی عذاب پایین انداختند و به میان شعلهها دویدند. اما سرانجام، فراتر از سرخیِ رو به خاموشیِ آتش، فراتر از تودههای خروشان دود سیاه و تنه درختان که سفید و سیاه میشدند، و تعدادِ رو به کاهشِ این موجوداتِ مبهم، نور سفید روز پدیدار شد.
«دوباره به دنبال اثری از وینا گشتم، اما هیچ نبود. آشکار بود که آنها پیکر کوچک و بیچارهاش را در جنگل رها کرده بودند. نمیتوانم توصیف کنم که فکر کردن به اینکه او از آن سرنوشتِ هولناکی که به نظر مقدرش میرسید گریخته است، چقدر مرا آرام کرد. وقتی به آن فکر کردم، تقریباً بر آن شدم که کشتاری از آن موجوداتِ پلید و بیپناهِ اطرافم راه بیندازم، اما خودم را کنترل کردم. تپهی کوچک، همانطور که گفتم، نوعی جزیره در میان جنگل بود. از فراز آن حالا میتوانستم از میان غبار دود، قصر چینی سبز را تشخیص دهم و از آنجا جهتیابیام را برای رسیدن به ابوالهول سفید پیدا کنم. و بدین ترتیب، در حالی که باقیماندهی این ارواحِ نفرینشده هنوز در رفت و آمد بودند و ناله میکردند، و با روشنتر شدن روز، مقداری علف به دور پاهایم بستم و لنگلنگان از میان خاکسترهای دودآلود و میان ساقههای سیاهی که هنوز از درون با آتش میتپیدند، به سمت مخفیگاه ماشین زمان حرکت کردم. به آرامی راه میرفتم، زیرا تقریباً از پا افتاده بودم و همچنین میلنگیدم، و برای مرگ هولناک وینای کوچک، عمیقترین تیره روزی را احساس میکردم. این مصیبتی طاقتفرسا به نظر میرسید. اکنون، در این اتاق قدیمی و آشنا، بیشتر شبیه اندوهی در یک رویاست تا یک فقدان واقعی. اما آن صبح، مرا دوباره کاملاً تنها گذاشت؛ بهطور وحشتناکی تنها. شروع کردم به فکر کردن به این خانهام، به کنار این بخاری، به برخی از شما، و با چنین افکاری، اشتیاقی در من پدید آمد که دردناک بود.
«اما همانطور که زیر آسمان روشن صبح بر روی خاکسترهای دودآلود قدم میزدم، به کشفی رسیدم. در جیب شلوارم هنوز چند کبریتِ رها وجود داشت. جعبه باید پیش از گم شدن، نشت کرده باشد.»