«بار دیگر، گرایش انحصاری ثروتمندان - که بی‌تردید ناشی از ظرافت روزافزون آموزش آن‌ها و شکاف فزاینده میان آنان و خشونتِ زمختِ فقراست - هم‌اکنون به بستن بخش‌های قابل‌توجهی از سطح زمین به نفع خودشان منجر شده است. برای نمونه، پیرامون لندن، شاید نیمی از زیباترین مناطق روستایی به روی دیگران بسته شده است. و همین شکافِ در حال گسترش - که به دلیل طولانی و پرهزینه بودن روند آموزش عالی و افزایش امکانات و وسوسه‌ها برای رسیدن به عاداتِ تجملی از سوی ثروتمندان است - باعث می‌شود که آن دادوستد میان طبقات و آن ارتقای جایگاه از طریق ازدواج که در حال حاضر مانع از شکافته شدن گونه‌ی ما بر اساس لایه‌بندی‌های اجتماعی می‌شود، کمتر و کمتر رخ دهد. بنابراین، در نهایت، شما در سطح زمین شاهد داشتن‌ها (Haves) خواهید بود که به دنبال لذت، آسایش و زیبایی هستند، و در زیر زمین شاهد نداشتن‌ها (Have-nots)، یعنی کارگرانی که دائماً با شرایط کارشان سازگار می‌شوند. هنگامی که آن‌ها در آنجا مستقر شدند، بی‌شک باید اجاره‌بها، و نه مبلغ کمی، برای تهویه غارهایشان می‌پرداختند؛ و اگر سر باز می‌زدند، از گرسنگی می‌مردند یا به دلیل عقب افتادن اجاره، خفه می‌شدند. کسانی از میان آن‌ها که به گونه‌ای ساخته شده بودند که بدبخت و شورشی باشند، از بین می‌رفتند؛ و در نهایت، با دائمی شدن این تعادل، بازماندگان همان‌قدر با شرایط زندگی زیرزمینی سازگار می‌شدند و به شیوه‌ی خود همان‌قدر خوشحال بودند که مردم دنیای بالا با دنیای خود سازگار بودند. آن‌طور که به نظرم می‌رسید، زیباییِ ظریف و رنگ‌پریدگیِ ناشی از فقدان نور، پیامد کاملاً طبیعی این شرایط بود.

پیروزی بزرگی که از بشریت در سر می‌پروراندم، شکل متفاوتی در ذهنم گرفت. آن پیروزی، نه آن‌گونه که تصور می‌کردم، دستاوردِ تربیت اخلاقی و همکاری عمومی نبود. در عوض، من یک اشرافیت واقعی را دیدم که به دانشی تکامل‌یافته مسلح بود و سیستم صنعتی امروز را تا رسیدن به نتیجه‌ای منطقی به پیش می‌برد. پیروزی آن، صرفاً پیروزی بر طبیعت نبود، بلکه پیروزی بر طبیعت و همنوع بود. باید هشدار دهم که این تئوریِ من در آن زمان بود. من هیچ راهنمای کارآمدی به سبک کتاب‌های آرمان‌شهری نداشتم. توضیح من ممکن است کاملاً اشتباه باشد. با این حال، همچنان فکر می‌کنم محتمل‌ترین توضیح است. اما حتی با این فرض، تمدنِ متعادلی که سرانجام به دست آمده بود، مدت‌ها پیش از اوج خود عبور کرده و اکنون به شدت رو به زوال گذاشته بود. امنیتِ بیش از حدِ ساکنان دنیای بالا، آن‌ها را به سمت حرکتی کند به سوی تباهی و کاهشِ عمومی در ابعاد، قدرت و هوش سوق داده بود. این را می‌توانستم به وضوح ببینم. نمی‌دانستم چه بر سر ساکنان زیرزمینی آمده است؛ اما از آنچه از «مورلاک‌ها» - که اتفاقاً نامی بود که به این موجودات داده شده بود - دیده بودم، می‌توانستم تصور کنم که تغییر نوعِ بشر در میان آن‌ها حتی بسیار عمیق‌تر از «اِلوی‌ها» بود؛ همان نژاد زیبایی که از پیش می‌شناختم.

سپس تردیدهای آزاردهنده‌ای به سراغم آمد. چرا مورلاک‌ها ماشین زمان مرا برده بودند؟ چرا که مطمئن بودم آن‌ها بودند که آن را برده‌اند. همچنین چرا اگر اِلوی‌ها اربابان بودند، نمی‌توانستند ماشین را به من بازگردانند؟ و چرا آن‌ها تا این حد از تاریکی وحشت داشتند؟ همان‌طور که گفتم، به پرس‌وجو از «وینا» درباره این دنیای زیرین پرداختم، اما در اینجا نیز ناامید شدم. ابتدا او پرسش‌های مرا درک نمی‌کرد و پس از مدتی از پاسخ دادن به آن‌ها سرباز زد. او چنان می‌لرزید که گویی موضوع برایش غیرقابل‌تحمل است. و وقتی کمی با تندی به او فشار آوردم، به گریه افتاد. آن‌ها تنها اشک‌هایی بودند که در آن عصر طلایی، به جز اشک‌های خودم، دیده بودم. وقتی اشک‌هایش را دیدم، بلافاصله دست از سرِ مورلاک‌ها برداشتم و تنها دغدغه‌ام این بود که این نشانه‌های میراث بشری را از چشمان وینا پاک کنم. و خیلی زود او لبخند زد و دستانش را به هم کوبید، در حالی که من با حالتی جدی کبریتی می‌سوزاندم.

28