«ناگهان متوجه شدم که خط دایرهای سمت غرب خورشید تغییر کرده است؛ فرورفتگی یا خلیجی در آن منحنی پدیدار شده بود. دیدم که این فرورفتگی بزرگتر شد. شاید برای یک دقیقه با وحشت به این سیاهی که داشت روز را میپوشاند خیره ماندم و بعد دریافتم که خورشیدگرفتگی آغاز شده است. یا ماه یا سیاره عطارد در حال عبور از مقابل قرص خورشید بود. طبیعتاً در ابتدا تصور کردم که ماه است، اما دلایل بسیاری مرا به این باور متمایل میکند که آنچه واقعاً دیدم گذر یک سیاره درونی بود که بسیار نزدیک به زمین میگذشت.
تاریکی به سرعت رو به فزونی گذاشت؛ باد سردی در وزشهای تند و تازه از سمت شرق شروع به وزیدن کرد و دانههای برف سفید که در هوا میباریدند، بیشتر شدند. از کرانه دریا موجی کوچک و زمزمهای برخاست. فراتر از این صداهای بیجان، دنیا در سکوت فرو رفته بود. سکوت؟ توصیف آن سکوت کار دشواری است. تمام صداهای بشری، بعبع گوسفندان، فریاد پرندگان، وزوز حشرات، جنبوجوشی که پسزمینه زندگی ما را میسازد—همه آن پایان یافته بود. همانطور که تاریکی غلیظتر میشد، دانههای برف چرخان فراوانتر میگشتند و در برابر چشمانم میرقصیدند؛ و سرمای هوا شدیدتر میشد. سرانجام، یکی پس از دیگری، با سرعتی زیاد، قلههای سفید تپههای دوردست در سیاهی ناپدید شدند. نسیم به بادی زوزهکش بدل شد. سایه سیاه مرکزی خورشیدگرفتگی را دیدم که به سویم میآمد. در لحظهای دیگر تنها ستارگان کمنور دیده میشدند. همه چیز در تیرگی مطلق بود. آسمان کاملاً سیاه بود.
وحشتی از این تاریکی عظیم بر من مستولی شد. سرمایی که تا مغز استخوانم نفوذ میکرد و دردی که در تنفس حس میکردم، بر من چیره شد. لرزیدم و حالت تهوعی مرگبار مرا فرا گرفت. سپس لبه خورشید همچون کمانی گداخته در آسمان پدیدار شد. از روی ماشین پایین آمدم تا حالم را بازیابم. احساس سرگیجه داشتم و ناتوان از رویارویی با سفر بازگشت بودم. در حالی که بیمار و گیج ایستاده بودم، دوباره آن موجود متحرک را روی آبسنگ دیدم—دیگر شکی نبود که آن موجودی متحرک است—که در برابر آب سرخرنگ دریا نمایان بود. موجودی گرد بود، شاید به اندازه یک توپ فوتبال یا شاید بزرگتر، و شاخکهایی از آن آویزان بود؛ در برابر آب جوشان و خونرنگ دریا سیاه به نظر میرسید و با حرکاتی نامنظم به اطراف میجهید. سپس احساس کردم که دارم از هوش میروم. اما ترس هولناک از اینکه در آن گرگومیش دوردست و مهیب بیدفاع بمانم، مرا یاری کرد تا دوباره روی زین بالا بروم.»