«آن شعف عجیبی که اغلب به نظر می‌رسد همراه با نبردهای سخت است، بر من چیره شد. می‌دانستم که هم من و هم وینا از دست رفته‌ایم، اما تصمیم گرفتم مورلاک‌ها را بابت گوشتی که می‌خواستند بهای سنگینی وادار کنم. پشتم را به درختی تکیه دادم و میله آهنی را جلوی خود می‌چرخاندم. تمام جنگل پر از هیاهو و فریادهای آن‌ها بود. یک دقیقه گذشت. صدایشان انگار به اوج هیجان می‌رسید و حرکاتشان تندتر می‌شد. با این حال، هیچ‌کدام به دستم نمی‌رسیدند. خیره به سیاهی ایستاده بودم. ناگهان امیدی در دلم جوانه زد. اگر مورلاک‌ها می‌ترسیدند چه؟ و بلافاصله پس از آن، اتفاق عجیبی رخ داد. تاریکی شروع به درخشش کرد. به شکلی بسیار مبهم، شروع به دیدن مورلاک‌ها در اطرافم کردم - سه تا پای من افتاده بودند - و بعد با حیرتی باورنکردنی تشخیص دادم که بقیه دارند به صورت جریانی بی‌وقفه از پشت سرم و از میان جنگل به سمت جلو می‌گریزند. پشتشان دیگر سفید نبود، بلکه به سرخی می‌زد. در حالی که دهانم از تعجب باز مانده بود، جرقه قرمز کوچکی را دیدم که از میان شکاف ستارگان بین شاخه‌ها گذشت و ناپدید شد. و در آن لحظه بود که بوی چوب سوخته، زمزمه‌ای که حالا داشت به غرش تند باد تبدیل می‌شد، درخشش قرمز و فرار مورلاک‌ها را درک کردم.

«از پشت درختی که به آن تکیه داده بودم بیرون آمدم و به پشت سر نگاه کردم؛ از میان ستون‌های سیاه درختان نزدیک‌تر، شعله‌های جنگل در حال سوختن را دیدم. این اولین باری بود که آتش به دنبال من می‌آمد. با این فکر به دنبال وینا گشتم، اما او رفته بود. هیس‌هیس و ترق‌وتروق پشت سرم و صدای انفجاری هر درختی که آتش می‌گرفت، فرصت زیادی برای تفکر باقی نمی‌گذاشت. همچنان میله آهنی را محکم گرفته بودم و در مسیر مورلاک‌ها فرار می‌کردم. مسابقه تنگاتنگی بود. یک بار شعله‌ها در سمت راستم چنان با شتاب پیش می‌آمدند که راه را بر من بستند و مجبور شدم به سمت چپ تغییر مسیر دهم. اما سرانجام به فضای باز کوچکی رسیدم و همان‌طور که می‌دویدم، یک مورلاک با دست‌پاچگی به سمت من آمد و از کنارم گذشت و مستقیم به دل آتش رفت!

«و حالا قرار بود عجیب‌ترین و وحشتناک‌ترین چیزی را ببینم که فکر می‌کنم در تمام آن دوران آینده به چشم دیدم. تمام این فضا با بازتاب آتش به اندازه روز روشن بود. در مرکز، تپه‌ای کوچک یا گورپشته‌ای قرار داشت که یک بوته زالزالک سوخته بر فراز آن بود. فراتر از آن، شاخه دیگری از جنگل در حال سوختن بود که زبانه‌های زرد آتش از آن به بیرون می‌خزید و فضا را با حصاری از آتش احاطه کرده بود. بر روی دامنه تپه حدود سی یا چهل مورلاک بودند که از نور و گرما گیج شده بودند و در سرگشتگی خود به این سو و آن سو با هم برخورد می‌کردند. ابتدا متوجه کوری‌شان نشدم و در اوج ترس، با میله‌ام با خشم به آن‌ها ضربه می‌زدم؛ یکی را کشتم و چند نفر دیگر را زخمی کردم. اما وقتی حرکات یکی از آن‌ها را دیدم که در زیر زالزالک در برابر آسمان سرخ دست می‌زد و ناله‌هایشان را شنیدم، از درماندگی مطلق و بدبختی‌شان در آن تابش اطمینان یافتم و دیگر به هیچ‌کدامشان ضربه‌ای نزدم.

«با این حال، هر از گاهی یکی مستقیماً به سمت من می‌آمد و وحشتی لرزان در وجودم می‌انداخت که باعث می‌شد سریع از دستش بگریزم. در یک لحظه شعله‌ها کمی فروکش کرد و ترسیدم که این موجودات پلید به‌زودی قادر به دیدن من شوند. به این فکر می‌کردم که قبل از وقوع این اتفاق، با کشتن چند تا از آن‌ها نبرد را شروع کنم، اما آتش دوباره با شدت شعله‌ور شد و دست نگه داشتم. در میان آن‌ها روی تپه قدم زدم و از آن‌ها دوری می‌کردم، در جستجوی ردی از وینا بودم. اما وینا رفته بود.

«سرانجام بر فراز تپه نشستم و به این گروه عجیب و باورنکردنی از موجودات کور که سرگردان بودند و در حالی که تابش آتش بر آن‌ها می‌تابید، صداهای نامفهومی از خود درمی‌آوردند، نگریستم. توده دود که پیچ‌پیچ بالا می‌رفت، در آسمان پخش شد و از میان تکه‌های پراکنده آن سقف سرخ، ستارگان کوچک چنان دوردست می‌درخشیدند که گویی به جهانی دیگر تعلق داشتند. دو یا سه مورلاک با من برخورد کردند و من با ضربات مشت آن‌ها را راندم، در حالی که تمام بدنم می‌لرزید.

42