سپس سعی کردم با در نظر گرفتن آن به عنوان مجازاتی سخت برای خودخواهی بشر، خود را از وحشتی که به سراغم می‌آمد حفظ کنم. انسان راضی بود که در آسایش و لذت، از دسترنج همنوعانش زندگی کند، ضرورت را شعار و بهانه‌ی خود قرار داده بود و با گذشت زمان، آن ضرورت به سراغ خودش آمده بود. حتی سعی کردم با نگاهی کارلایل‌گونه، این اشرافیت نگون‌بختِ رو به زوال را تحقیر کنم. اما چنین نگرشی غیرممکن بود. هرچقدر هم که انحطاط فکری‌شان عمیق بود، الویی‌ها هنوز بخش زیادی از فرم انسانی خود را حفظ کرده بودند که نتوانم با آن‌ها همدردی نکنم و ناگزیر، شریکِ انحطاط و ترس‌شان نشوم.

در آن زمان ایده‌های بسیار مبهمی در مورد مسیری که باید دنبال می‌کردم داشتم. اولین فکرم این بود که پناهگاهی امن پیدا کنم و برای خود سلاح‌هایی از فلز یا سنگ بسازم. این یک ضرورت فوری بود. در وهله‌ی بعد، امیدوار بودم وسیله‌ای برای ایجاد آتش فراهم کنم تا بتوانم یک مشعل به عنوان سلاح در دست داشته باشم، چرا که می‌دانستم هیچ چیز در برابر این مورلاک‌ها مؤثرتر از آتش نیست. سپس می‌خواستم وسیله‌ای دست‌ و پا کنم تا درهای برنزی زیر ابوالهول سفید را بشکنم. به فکر استفاده از یک دژکوب بودم. متقاعد شده بودم که اگر بتوانم وارد آن درها شوم و شعله‌ای از نور با خود ببرم، ماشین زمان را پیدا کرده و فرار خواهم کرد. نمی‌توانستم تصور کنم که مورلاک‌ها آن‌قدر قدرت داشته باشند که آن را به جای دوری ببرند. تصمیم گرفته بودم وینا را با خود به زمان خودمان بیاورم. و در حالی که این طرح‌ها را در ذهنم مرور می‌کردم، به سمت ساختمانی که در خیالم به عنوان سکونتگاه‌مان انتخاب کرده بودم، به راهم ادامه دادم.

35