«من دیدم که سرهای دو نفر با لباس‌های نارنجی از میان بوته‌ها و زیر چند درخت سیب شکوفه‌دار به سمت من می‌آیند. لبخندزنان به سمتشان برگشتم و آن‌ها را به سوی خود خواندم. نزدیک شدند، و من با اشاره به پایه برنزی، سعی کردم تمایل خود را برای باز کردن آن نشان دهم. اما با اولین حرکتم در این جهت، آن‌ها بسیار عجیب رفتار کردند. نمی‌دانم چطور حالت چهره‌شان را برایتان توصیف کنم. فرض کنید ژستی بسیار نامناسب در برابر زنی با روحیات ظریف بگیرید؛ او همان‌طور نگاهتان خواهد کرد. آن‌ها طوری دور شدند که انگار به نهایت توهین ممکن دچار شده باشند. بعد، سراغ یک موجود کوچک و شیرین‌چهره با لباس سفید رفتم که دقیقاً همان نتیجه را داد. به طریقی، رفتارش باعث شد از خودم خجالت بکشم. اما همان‌طور که می‌دانید، من ماشین زمان را می‌خواستم و یک بار دیگر هم او را امتحان کردم. وقتی مثل بقیه رویش را برگرداند، کنترلم را از دست دادم. در سه قدم به او رسیدم، یقه گشاد لباسش را گرفتم و شروع به کشیدن او به سمت ابوالهول کردم. آنگاه ترس و انزجار را در چهره‌اش دیدم و ناگهان رهایش کردم.

«اما هنوز شکست نخورده بودم. با مشت به صفحات برنزی کوبیدم. فکر کردم صدای حرکتی را از درون می‌شنوم—به صراحت بگویم، فکر کردم صدایی شبیه خنده می‌شنوم—اما حتماً اشتباه کرده بودم. سپس قلوه‌سنگ بزرگی از رودخانه برداشتم و آمدم و آن‌قدر کوبیدم که یکی از پیچک‌های تزئینی صاف شد و زنگار برنز به‌صورت پوسته‌های پودری جدا شد. آن موجودات کوچک و ظریف باید صدای کوبیدن من را که به‌صورت متناوب تا یک مایل آن‌طرف‌تر هم می‌رسید شنیده باشند، اما هیچ فایده‌ای نداشت. گروهی از آن‌ها را روی دامنه‌ها دیدم که دزدکی مرا نگاه می‌کردند. سرانجام، خسته و گرم‌زده، نشستم تا آن مکان را زیر نظر بگیرم. اما آن‌قدر بی‌قرار بودم که نتوانستم زیاد مراقب باشم؛ من برای یک کشیک طولانی بیش از حد غربی هستم. می‌توانم سال‌ها روی یک مسئله کار کنم، اما بیست و چهار ساعت غیرفعال ماندن—این دیگر ماجرای دیگری است.

«بعد از مدتی بلند شدم و بی‌هدف شروع به قدم زدن از میان بوته‌ها به سمت تپه کردم. با خودم گفتم: «شکیبایی.» اگر دوباره ماشینت را می‌خواهی، باید آن ابوالهول را به حال خود بگذاری. اگر آن‌ها قصد دارند ماشینت را ببرند، خراب کردن صفحات برنزی‌شان فایده‌ای ندارد، و اگر نه، هر وقت که بتوانی از آن‌ها بخواهی، آن را پس خواهی گرفت. نشستن میان این همه چیزهای ناشناخته در برابر معمایی چنین، بیهوده است. این راه به جنون ختم می‌شود. با این دنیا روبرو شو. راه‌هایش را بیاموز، تماشایش کن، در حدس زدن‌های شتاب‌زده درباره معنایش محتاط باش. سرانجام سرنخ‌هایی برای همه آن خواهی یافت.» آنگاه ناگهان جنبه خنده‌دار موقعیت به ذهنم خطور کرد: یاد سال‌هایی که صرف مطالعه و تلاش کرده بودم تا به عصر آینده برسم، و حالا اشتیاق و اضطرابم برای فرار از آن. من خود را در پیچیده‌ترین و ناامیدکننده‌ترین دامی که تا به حال بشری طراحی کرده، گرفتار کرده بودم. با اینکه به قیمت جان خودم تمام می‌شد، نتوانستم جلوی خود را بگیرم. بلند خندیدم.

«هنگام عبور از کاخ بزرگ، به نظرم رسید که آن موجودات کوچک از من دوری می‌کنند. شاید تصور خودم بوده، یا شاید به کوبیدن من بر دروازه‌های برنزی مربوط می‌شده. با این حال، مطمئن بودم که از من دوری می‌کنند. با این وجود، مراقب بودم که نگرانی نشان ندهم و از دنبال کردن آن‌ها پرهیز کنم، و طی یک یا دو روز اوضاع به روال سابق بازگشت. تا جایی که می‌توانستم در یادگیری زبان پیشرفت کردم و علاوه بر آن، کاوش‌هایم را به این‌سو و آن‌سو گسترش دادم. یا نکته‌ای ظریف را از قلم انداخته بودم یا زبانشان بیش از حد ساده بود—تقریباً منحصراً از اسم‌های ذات و فعل‌ها تشکیل شده بود. به نظر می‌رسید کلمات انتزاعی اندکی وجود دارد یا اصلاً وجود ندارد، و از زبان مجازی استفاده ناچیزی می‌شد. جملاتشان معمولاً ساده و دوکلمه‌ای بود و من در انتقال یا درک هر چیزی جز ساده‌ترین گزاره‌ها ناتوان بودم. تصمیم گرفتم فکر ماشین زمان و راز درهای برنزی زیر ابوالهول را تا حد ممکن در گوشه‌ای از حافظه‌ام پنهان کنم تا زمانی که دانش رو به رشدم مرا به شکلی طبیعی به سوی آن‌ها بازگرداند. با این حال، می‌فهمید که نوعی احساس، مرا در حلقه‌ای به شعاع چند مایل اطراف محل ورودم زنجیر کرده بود.

22