«اگر بخواهم از روی اندازه مکان قضاوت کنم، این قصر چینی سبز رنگ، چیزهای بسیار بیشتری از یک گالری دیرینهشناسی در خود داشت؛ شاید گالریهای تاریخی؛ یا حتی ممکن بود یک کتابخانه باشد! برای من، حداقل در شرایط کنونیام، اینها بسیار جالبتر از تماشای زمینشناسی کهن در حال زوال بودند. در حین کاوش، گالری کوتاه دیگری پیدا کردم که به صورت عرضی نسبت به اولی قرار داشت. به نظر میرسید این بخش به کانیها اختصاص دارد و دیدن یک تکه گوگرد ذهن مرا به سمت باروت برد. اما نتوانستم هیچ شوره (نیترات پتاسیم) یا در واقع هیچ نوع نیتراتی پیدا کنم. بیتردید آنها قرنها پیش آب شده بودند. با این حال، فکر گوگرد در ذهنم ماند و رشتهای از افکار را برانگیخت. در مورد سایر محتویات آن گالری، اگرچه روی هم رفته به بهترین شکل در میان تمام چیزهایی که دیده بودم حفظ شده بودند، علاقه چندانی به آنها نداشتم. من متخصص کانیشناسی نیستم و به سمت راهرویی بسیار ویران که موازی با اولین تالاری بود که واردش شده بودم، ادامه مسیر دادم. ظاهراً این بخش به تاریخ طبیعی اختصاص داشته، اما همه چیز مدتها بود که دیگر قابل شناسایی نبود. چند بقایای چروکیده و سیاه شده از آنچه زمانی حیوانات تاکسیدرمی شده بودند، مومیاییهای خشکیده در شیشههایی که زمانی حاوی مایع نگهدارنده بودند، گرد و غباری قهوهای از گیاهان از دست رفته: این تمام چیزی بود که مانده بود! از این بابت متأسف بودم، زیرا خوشحال میشدم که تطبیقهای هوشمندانهای را که منجر به پیروزی بر طبیعت جاندار شده بود، دنبال کنم. سپس به گالریای با ابعاد بسیار عظیم رسیدیم، اما بهطرز عجیبی کمنور بود و کف آن از سمتی که وارد شدم با زاویه کمی به سمت پایین شیب داشت. در فواصل معین، گویهای سفیدی از سقف آویزان بودند - که بسیاری از آنها ترک خورده و شکسته بودند - که نشان میداد در اصل آن مکان به صورت مصنوعی روشن میشده است. اینجا بیشتر در دنیای خودم بودم، زیرا در دو طرف من تودههای عظیمی از ماشینهای بزرگ قرار داشت که همگی به شدت دچار خوردگی شده و بسیاری از کار افتاده بودند، اما برخی هنوز نسبتاً کامل بودند. میدانید که من ضعف خاصی برای مکانیسمها دارم و مایل بودم میان آنها توقف کنم؛ به ویژه که بیشتر آنها جذابیت معماها را داشتند و من فقط میتوانستم حدسهای بسیار مبهمی درباره کاربردشان بزنم. تصور میکردم اگر بتوانم معمای آنها را حل کنم، به قدرتهایی دست خواهم یافت که ممکن است در برابر مورلاکها به کارم بیاید.
«ناگهان وینا بسیار به من نزدیک شد. آنقدر ناگهانی که مرا ترساند. اگر او نبود، فکر نمیکنم اصلاً متوجه میشدم که کف گالری شیب دارد. 1 سمتی که از آن وارد شده بودم کاملاً بالاتر از سطح زمین بود و با پنجرههای باریک و کمی روشن میشد. هرچه در طول آن پیش میرفتم، زمین به این پنجرهها نزدیکتر میشد تا اینکه در نهایت، قبل از هر کدام گودالی مانند حیاط خلوت خانههای لندن ایجاد شده بود و فقط خط باریکی از نور روز در بالا دیده میشد. به آرامی در طول مسیر حرکت کردم و در فکر ماشینها بودم و آنقدر غرق در آنها شده بودم که متوجه کاهش تدریجی نور نشدم، تا اینکه هراس فزاینده وینا توجهم را جلب کرد. سپس دیدم که گالری در نهایت به تاریکی غلیظی منتهی میشود. تردید کردم و وقتی به اطرافم نگاه کردم، دیدم که گرد و غبار کمتر شده و سطح زمین ناهموارتر است. دورتر به سمت تاریکی، به نظر میرسید که با تعدادی ردپای کوچک و باریک شکسته شده است. حس حضور فوری مورلاکها با این دیدن دوباره زنده شد. احساس کردم که وقتم را در بررسی آکادمیک ماشینآلات تلف میکنم. به یاد آوردم که از بعدازظهر مدت زیادی گذشته و من هنوز هیچ سلاح، پناهگاه و وسیلهای برای روشن کردن آتش ندارم. و سپس در سیاهی دوردست گالری، صدای راه رفتن خاصی را شنیدم، همان صداهای عجیبی که پایین چاه شنیده بودم.
«دست وینا را گرفتم. سپس، با ایدهای ناگهانی، او را رها کردم و به سمت ماشینی برگشتم که اهرمی شبیه به اهرمهای جعبههای سیگنال از آن بیرون زده بود. از پایه بالا رفتم و با گرفتن این اهرم در دستانم، تمام وزنم را به صورت جانبی روی آن انداختم. ناگهان وینا که در راهروی مرکزی تنها مانده بود، شروع به ناله کرد. قدرت اهرم را به درستی حدس زده بودم، زیرا پس از یک دقیقه فشار شکست و من با گرز بزرگی در دست به او ملحق شدم که فکر میکردم برای خرد کردن جمجمه هر مورلاکی که با آن مواجه شوم بیش از حد کافی است. و خیلی مشتاق بودم که یک یا دو مورلاک را بکشم. شاید به نظرتان خیلی غیرانسانی بیاید که بخواهم نوادگان خود را بکشم! اما به نوعی، احساس هرگونه انسانیت در آن موجودات غیرممکن بود. فقط بیمیلیام به ترک کردن وینا و این باور که اگر شروع به فرو نشاندن عطش خود برای قتل کنم ممکن است ماشین زمانم آسیب ببیند، مرا از رفتن مستقیم به پایین گالری و کشتن جانورانی که میشنیدم، باز داشت.