«با این حال، من اکنون دارم درباره‌ی شام میوه‌ای خودم در آینده‌ی دور برایتان می‌گویم. همین که اشتهایم کمی فروکش کرد، تصمیم گرفتم تلاشی جدی برای یادگیری زبان این آدم‌های جدید خودم بکنم. واضح بود که این کار بعدی است که باید انجام دهم. میوه‌ها به نظر وسیله‌ی مناسبی برای شروع می‌آمدند و من در حالی که یکی از آن‌ها را بالا گرفته بودم، مجموعه‌ای از اصوات و حرکات پرسشی را آغاز کردم. در رساندن منظورم با دشواری قابل توجهی روبرو بودم. در ابتدا تلاش‌هایم با نگاه‌های متعجب یا خنده‌های بی‌پایان مواجه می‌شد، اما پس از مدتی موجود کوچک موطلایی‌ای به نظر می‌رسید که مقصودم را درک کرد و نامی را تکرار کرد. آن‌ها مجبور بودند با کلی صحبت و توضیح درباره‌ی این موضوع با یکدیگر چانه بزنند و اولین تلاش‌های من برای ادای آن صداهای کوچک و ظریف زبانشان باعث سرگرمی زیادی شد. با این حال، من مثل معلمی در میان کودکان احساس می‌کردم و پافشاری می‌کردم، و به‌زودی دست‌کم بیست اسم در اختیار داشتم؛ و سپس به سراغ ضمایر اشاره و حتی فعل «خوردن» رفتم. اما کار کند پیش می‌رفت و آن مردم کوچک به‌زودی خسته می‌شدند و می‌خواستند از دست پرسش‌های من فرار کنند، بنابراین از روی ناچاری تصمیم گرفتم بگذارم هر وقت مایل بودند، درس‌هایشان را در دوزهای کوچک به من بدهند. و طولی نکشید که فهمیدم این دوزها چقدر کوچک هستند، چرا که هرگز مردمی تنبل‌تر یا زودرنج‌تر از آن‌ها ندیده بودم.

«چیز عجیبی که به‌زودی درباره‌ی میزبانان کوچکم کشف کردم، عدم علاقه‌شان بود. آن‌ها مثل کودکان با فریادهای پرشور حیرت به سمتم می‌آمدند، اما مثل کودکان زود دست از بررسی من برمی‌داشتند و به دنبال اسباب‌بازی دیگری می‌رفتند. شام و شروع گفتگوهایم تمام شد، برای اولین بار متوجه شدم که تقریباً تمام کسانی که در ابتدا مرا محاصره کرده بودند، رفته‌اند. عجیب هم هست که چقدر سریع این مردم کوچک را نادیده گرفتم. همین که گرسنگی‌ام برطرف شد، از دروازه دوباره به دنیای آفتابی بیرون رفتم. مدام با افراد بیشتری از این انسان‌های آینده روبرو می‌شدم که کمی دنبالم می‌آمدند، درباره‌ام پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند و بعد از لبخند زدن و حرکات دوستانه، مرا دوباره به حال خودم رها می‌کردند.

«هنگامی که از تالار بزرگ بیرون آمدم، آرامش عصر بر جهان حکمفرما بود و صحنه با درخشش گرم خورشید در حال غروب روشن شده بود. در ابتدا همه چیز بسیار گیج‌کننده بود. همه چیز به کلی با دنیایی که می‌شناختم تفاوت داشت—حتی گل‌ها. ساختمان بزرگی که ترک کرده بودم در دامنه‌ی یک دره رودخانه‌ای وسیع قرار داشت، اما رود تیمز شاید یک مایل از موقعیت کنونی‌اش جابجا شده بود. تصمیم گرفتم به قله‌ی تپه‌ای که شاید یک مایل و نیم دورتر بود بروم تا بتوانم دید وسیع‌تری از این سیاره‌مان در سال هشتصد و دو هزار و هفتصد و یک میلادی داشته باشم. چون همان‌طور که باید بگویم، این تاریخی بود که صفحه‌های کوچک ماشینم ثبت کرده بودند.

«همان‌طور که راه می‌رفتم، مراقب هر برداشتی بودم که ممکن بود به توضیح وضعیت شکوهِ ویرانه‌ای که دنیا را در آن یافته بودم کمک کند—چرا که ویرانه بود. برای مثال، کمی بالاتر از تپه، توده‌ی بزرگی از گرانیت بود که با توده‌های آلومینیوم به هم متصل شده بود، هزارتویی وسیع از دیوارهای پرشیب و توده‌های درهم‌ریخته، که در میان آن‌ها دسته‌های انبوهی از گیاهان بسیار زیبای شبیه پاگودا قرار داشتند—شاید گزنه—اما با رنگ‌های قهوه‌ای شگفت‌انگیز روی برگ‌ها، و ناتوان از گزیدن. مشخصاً بقایای متروکه‌ی ساختار عظیمی بود که نمی‌توانستم بفهمم برای چه هدفی ساخته شده است. همین‌جا بود که قرار بود در تاریخی بعدی، تجربه‌ی بسیار عجیبی داشته باشم—اولین نشانه‌ی یک کشف عجیب‌تر—اما درباره‌ی آن در جای مناسبش صحبت خواهم کرد.

«در حالی که با فکر ناگهانی به اطراف نگاه می‌کردم، از تراسی که مدتی روی آن استراحت کرده بودم، متوجه شدم که هیچ خانه‌ی کوچکی دیده نمی‌شود. ظاهراً خانه‌ی تک‌واحدی و شاید حتی خانواده هم ناپدید شده بود. اینجا و آنجا در میان فضای سبز، ساختمان‌هایی شبیه قصر وجود داشت، اما خانه و کلبه که ویژگی‌های بارز منظره‌ی انگلیسی خودمان را تشکیل می‌دهند، از بین رفته بودند.

«با خودم گفتم: «کمونیسم.»

16