«خوب، با گرز در یک دست و وینا در دست دیگر، از آن تالار بیرون آمدم و وارد تالار بزرگتری شدم که در نگاه اول مرا به یاد نمازخانهای نظامی انداخت که پرچمهای پارهپاره از آن آویزان بود. آن تکههای قهوهای و سوختهای که از دیوارهایش آویزان بودند را به زودی به عنوان بقایای رو به زوال کتابها شناختم. آنها مدتها بود که از هم پاشیده بودند و هرگونه اثری از چاپ از روی آنها پاک شده بود. اما در اینجا و آنجا، تختههای کجشده و گیرههای فلزی ترکخوردهای بودند که داستان را به خوبی بازگو میکردند. اگر من مردی اهل ادبیات بودم، شاید میتوانستم درباره پوچی تمام جاهطلبیها موعظه کنم. اما در آن وضعیت، آنچه با بیشترین شدت مرا تحت تأثیر قرار داد، اسراف عظیم در کار و تلاشی بود که این بیابان تیره و تار کاغذهای پوسیده گواهی بر آن بود. اعتراف میکنم در آن زمان، بیشتر به «فلسفیکال ترنزکشنز» (نشریه انجمن سلطنتی) و هفده مقاله خودم درباره اپتیک فیزیکی فکر میکردم.
«سپس، با بالا رفتن از یک پلکان پهن، به جایی رسیدیم که شاید روزگاری گالری شیمی فنی بوده است. و در اینجا امید زیادی به اکتشافات مفید داشتم. به جز در یک انتها که سقف فرو ریخته بود، این گالری به خوبی حفظ شده بود. با اشتیاق به سراغ تکتک محفظههای سالم رفتم. و سرانجام، در یکی از محفظههایی که واقعاً هواگیری شده بود، یک قوطی کبریت پیدا کردم. با اشتیاق فراوان آنها را امتحان کردم. کاملاً سالم بودند. حتی نمزده هم نشده بودند. رو به وینا کردم. با زبان خودش به او گفتم: «برقص». زیرا حالا سلاحی واقعی در برابر موجودات وحشتناکی که از آنها میترسیدیم، داشتم. و اینگونه بود که در آن موزه متروکه، روی فرش ضخیم و نرمی از گرد و غبار، به شادی بیپایان وینا، من با وقار نوعی رقص ترکیبی اجرا کردم و در حالی که با شادی هر چه تمامتر آهنگ «سرزمین وفاداران» را سوت میزدم، رقصیدم. این رقص تا حدی یک رقص کنکن ساده، تا حدی رقص پا، تا حدی رقص دامن (تا جایی که کت دنبالهدارم اجازه میداد)، و تا حدی ابداعی بود. چرا که همانطور که میدانید، من ذاتاً خلاق هستم.
«حالا، هنوز هم فکر میکنم که سالم ماندن این قوطی کبریت در برابر فرسایش زمان در طول سالیان بیپایان، امری بسیار عجیب و برای من بسیار خوشاقبالانه بود. با این حال، به طرز عجیبی مادهای بسیار دور از ذهنتر پیدا کردم و آن کافور بود. آن را در ظرفی مهر و موم شده یافتم که تصور میکنم از روی شانس واقعاً به طور کامل هواگیری شده بود. ابتدا فکر کردم پارافین است و به همین دلیل شیشهاش را شکستم. اما بوی کافور غیرقابل انکار بود. در زوال همگانی، این ماده فرار به طریقی شاید در طول هزاران قرن زنده مانده بود. مرا به یاد نقاشی سپیا انداخت که زمانی دیده بودم و با جوهر یک بلمنیت فسیلشده کشیده شده بود؛ موجودی که باید میلیونها سال پیش از بین رفته و فسیل شده باشد. میخواستم آن را دور بیندازم، اما به یاد آوردم که قابل اشتعال است و با شعلهای روشن و خوب میسوزد - در واقع یک شمع عالی بود - و آن را در جیبم گذاشتم. هرچند هیچ مواد منفجرهای پیدا نکردم و وسیلهای هم برای شکستن درهای برنزی نیافتم. تا آن لحظه، دیلم آهنی من مفیدترین چیزی بود که پیدا کرده بودم. با این وجود، آن گالری را با هیجان فراوان ترک کردم.
«نمیتوانم تمام ماجرای آن بعدازظهر طولانی را برایتان تعریف کنم. تلاش حافظه زیادی میطلبد تا اکتشافاتم را به ترتیب درست به یاد بیاورم. گالری طولانیای از پایههای زنگزده اسلحه را به یاد دارم، و اینکه چگونه بین دیلمم و یک تبر یا شمشیر مردد ماندم. با این حال نمیتوانستم هر دو را حمل کنم و دیلم آهنیام بهترین گزینه برای مقابله با دروازههای برنزی به نظر میرسید. تعداد زیادی تفنگ، تپانچه و تفنگ سرپر وجود داشت. بیشترشان تودههایی از زنگزدگی بودند، اما بسیاری از فلز جدیدی ساخته شده بودند و هنوز نسبتاً سالم بودند. اما هر فشنگ یا باروتی که شاید زمانی وجود داشته، به گرد و غبار تبدیل شده بود. دیدم که یک گوشه سوخته و متلاشی شده است؛ با خودم فکر کردم شاید بر اثر انفجاری در میان نمونهها بوده باشد. در جای دیگری آرایش وسیعی از بتها وجود داشت - بتهای پولینزی، مکزیکی، یونانی، فنیقی، گمان میکنم از هر کشوری در جهان. و در آنجا، تسلیم تکانهای غیرقابل مقاومت شدم و نامم را روی بینی یک هیولای سنگ صابونی از آمریکای جنوبی که به خصوص نظرم را جلب کرده بود، نوشتم.