«باور نمی‌کنید؟»

«خب...»

«می‌دانستم.»

ماشین‌سوار زمان به سمت ما چرخید و گفت: «کبریت‌ها کجا هستند؟» یکی روشن کرد و در حالی که به پیپش پُک می‌زد، گفت: «راستش را بخواهید... خودم هم به‌سختی باورش می‌کنم... با این وجود...»

چشمانش با پرسشی خاموش بر گل‌های سفید پژمرده روی میز کوچک افتاد. سپس دستی را که پیپ در آن بود چرخاند و دیدم که به جای زخم‌های نیمه‌ترمیم‌شده روی بند انگشتانش نگاه می‌کند.

پزشک برخاست، نزد چراغ آمد و گل‌ها را بررسی کرد. گفت: «تخمدان این گل‌ها عجیب است.» روان‌شناس برای دیدن جلوتر خم شد و دستش را برای گرفتن نمونه‌ای دراز کرد.

خبرنگار گفت: «عجب، ساعت یک ربع به یک است. چطور به خانه برگردیم؟»

روان‌شناس گفت: «تا دلتان بخواهد در ایستگاه درشکه‌ها هستند.»

پزشک گفت: «عجیب است؛ اما من قطعاً رده‌بندی طبیعی این گل‌ها را نمی‌دانم. می‌شود آن‌ها را داشته باشم؟»

ماشین‌سوار زمان درنگ کرد. بعد ناگهان گفت: «قطعاً نه.»

پزشک پرسید: «واقعاً آن‌ها را از کجا آوردی؟»

ماشین‌سوار زمان دستش را روی سرش گذاشت. مثل کسی حرف می‌زد که می‌کوشد فکری را که از ذهنش می‌گریزد حفظ کند. «آن‌ها را وینا در جیبم گذاشت، وقتی که به زمان سفر کردم.» نگاهی به اطراف اتاق انداخت. «لعنتی، اگر همه چیز دارد می‌رود چه؟ این اتاق و شما و جو هر روزه، برای حافظه‌ام بیش از حد است. آیا من واقعاً ماشین زمان ساختم، یا مدلی از یک ماشین زمان؟ یا همه چیز فقط یک رویاست؟ می‌گویند زندگی یک رویاست، گاهی رویایی بسیار بد و ناچیز، اما من نمی‌توانم یکی دیگر را که جور در نمی‌آید تحمل کنم. این دیوانگی است. و این رویا از کجا آمد؟... باید آن ماشین را ببینم. اگر واقعاً وجود داشته باشد!»

او چراغ را به‌سرعت برداشت و با شعله‌ای سرخ، آن را از در بیرون برد و به راهرو رفت. ما به دنبالش رفتیم. آنجا در نور لرزان چراغ، ماشین قطعاً آنجا بود، کوتاه، زشت و کج‌ومعوج؛ چیزی ساخته از برنج، آبنوس، عاج و کوارتز شفاف درخشان. لمس‌کردنی و جامد بود، چرا که دستم را دراز کردم و نرده‌اش را حس کردم، با لکه‌ها و اثرات قهوه‌ای روی عاج، تکه‌های علف و خزه در قسمت‌های پایینی، و یک نرده که کج شده بود.

ماشین‌سوار زمان چراغ را روی نیمکت گذاشت و دستش را روی نرده آسیب‌دیده کشید. گفت: «حالا دیگر درست است. داستانی که برایتان تعریف کردم حقیقت داشت. متاسفم که شما را به اینجا در سرما کشاندم.» چراغ را برداشت و در سکوتی مطلق، به اتاق دودکش‌دار برگشتیم.

او با ما به سرسرا آمد و به سردبیر کمک کرد کتش را بپوشد. پزشک به چهره‌اش نگاهی انداخت و با تردیدی خاص به او گفت که از فشار کاری زیاد رنج می‌برد، که او با صدای بلند خندید. به یاد دارم که در آستانه در باز ایستاده بود و با فریاد شب‌خیر می‌گفت.

50