«خب، یک صبح بسیار گرم - گمان می‌کنم روز چهارمم بود - در حالی که برای پناه گرفتن از گرما و تابش خیره‌کننده خورشید به ویرانه‌ای عظیم در نزدیکی همان خانه بزرگی که در آن می‌خوابیدم و غذا می‌خوردم رفته بودم، این اتفاق عجیب رخ داد: در حین بالا رفتن از میان توده‌های سنگ‌تراشی، راهروی باریکی یافتم که پنجره‌های انتهایی و جانبی‌اش با توده‌های فروریخته سنگ مسدود شده بود. در مقایسه با درخشش بیرون، در ابتدا برای من به شکلی نفوذناپذیر تاریک به نظر می‌رسید. با دست زدن به دیوارها واردش شدم، چرا که تغییر از روشنایی به سیاهی مطلق، لکه‌های رنگی را پیش چشمانم شناور می‌کرد. ناگهان میخکوب ایستادم. جفتی چشم، که با بازتاب نورِ فضای بیرونی می‌درخشید، از میان تاریکی مرا زیر نظر داشت.

«وحشت غریزی قدیمی از جانوران وحشی بر من چیره شد. مشت‌هایم را گره کردم و با ثبات به آن گوی‌های چشمِ درخشان خیره شدم. می‌ترسیدم رویم را برگردانم. سپس به یادِ امنیتِ مطلقی افتادم که به نظر می‌رسید بشریت در آن زندگی می‌کند. و بعد، آن هراسِ عجیب از تاریکی به یادم آمد. با غلبه بر بخشی از ترسم، قدمی پیش گذاشتم و سخن گفتم. باید اعتراف کنم که صدایم خشن و کنترل‌نشده بود. دستم را دراز کردم و چیزی نرم را لمس کردم. بلافاصله چشم‌ها به کناری جهیدند و چیزی سفید از کنارم گریخت. با تپش شدید قلب برگشتم و موجود کوچک عجیب و شبیه به میمونی را دیدم که سرش را به طرز عجیبی پایین گرفته بود و در فضای آفتاب‌گیر پشت سرم می‌دوید. او با دست‌اندازی به یک بلوک گرانیتی، تلوتلو خوران به کناری رفت و در یک لحظه در سایه سیاهِ زیر توده‌ای دیگر از ویرانه‌ها ناپدید شد.

«برداشتم از او البته ناقص است؛ اما می‌دانم که رنگش سفیدِ کدر بود و چشمان مایل به قرمزِ خاکستریِ بزرگ و عجیبی داشت؛ همچنین موهایی کتان‌رنگ بر سر و پایین کمرش دیده می‌شد. اما همان‌طور که گفتم، او چنان سریع حرکت می‌کرد که نتوانستم به‌وضوح ببینمش. حتی نمی‌توانم بگویم که چهار دست و پا می‌دوید یا تنها با دستانی که خیلی پایین نگاه داشته بود. پس از لحظه‌ای درنگ، او را تا توده دوم ویرانه‌ها تعقیب کردم. در ابتدا نتوانستم پیدایش کنم؛ اما پس از مدتی در آن تاریکی عمیق، به یکی از آن دهانه‌های چاه‌مانند که برایتان گفته بودم رسیدم که تا نیمه توسط ستونی فروریخته مسدود شده بود. فکری ناگهانی به ذهنم خطور کرد. آیا این موجود می‌توانست از میان این شفت ناپدید شده باشد؟ کبریتی روشن کردم و با نگاه به پایین، موجود کوچک، سفید و متحرکی را دیدم که چشمان بزرگ و درخشانی داشت و همان‌طور که عقب‌نشینی می‌کرد، با ثبات به من نگاه می‌کرد. این صحنه بدنم را به لرزه انداخت. او بسیار شبیه به یک عنکبوت انسانی بود! داشت از دیواره پایین می‌رفت و حالا برای اولین بار تعدادی جای پا و دست فلزی را دیدم که نوعی نردبان را در طول شفت تشکیل داده بودند. سپس شعله کبریت انگشتانم را سوزاند و از دستم افتاد و خاموش شد، و وقتی کبریت دیگری روشن کردم، آن هیولای کوچک ناپدید شده بود.

«نمی‌دانم چه مدت آنجا نشستم و به پایین چاه خیره شدم. تا مدتی نتوانستم خودم را متقاعد کنم که آنچه دیده‌ام انسانی بوده است. اما به‌تدریج حقیقت بر من آشکار شد: اینکه بشر به یک گونه واحد باقی نمانده، بلکه به دو حیوان متمایز تبدیل شده است: اینکه کودکان برازنده من در دنیای روئین، تنها بازماندگان نسل ما نبودند، بلکه این موجود رنگ‌پریده، کریه و شب‌زی که در برابرم ظاهر شده بود نیز میراث‌دار تمام اعصار بود.

«به ستون‌های لرزان و تئوری‌ام درباره تهویه زیرزمینی فکر کردم. شروع به شک کردن به معنای واقعی آن‌ها کردم. و با خود اندیشیدم که این لمور در طرح من برای یک سازمان‌دهی کاملاً متعادل چه نقشی داشت؟ او چه ارتباطی با آرامشِ بی‌دغدغه دنیای روئین‌نشینان زیبا داشت؟ و در آن پایین، پای آن شفت، چه چیزی نهفته بود؟ بر لبه چاه نشستم و به خود گفتم که به هر حال ترسی وجود ندارد و برای یافتن راه‌حل مشکلاتم باید به آنجا فرود بیایم. و با این حال، بی‌نهایت از رفتن می‌ترسیدم! در حالی که تردید داشتم، دو تن از مردمان زیبای دنیای روئین در حین بازی عاشقانه خود، دوان‌دوان از میان نور آفتاب در سایه گذشتند. مرد، زن را تعقیب می‌کرد و در حین دویدن به سویش گل پرتاب می‌کرد.

26