همانطور که عصر میگذشت، علاقهام فروکش کرد. از گالری به گالری دیگر رفتم؛ پر از گرد و غبار، ساکت و اغلب ویران، که اشیاء نمایشی گاه تودهای از زنگزدگی و زغالسنگ قهوهای بودند و گاه تازهتر. در جایی ناگهان خود را نزدیک مدل یک معدن قلع یافتم و بعد به طور کاملاً تصادفی، در یک محفظه هوابندیشده، دو فشنگ دینامیت کشف کردم! فریاد زدم «یافتم!» و با خوشحالی محفظه را شکستم. سپس تردیدی به سراغم آمد. دودل ماندم. بعد، با انتخاب یک گالری جانبی کوچک، تلاشم را کردم. هرگز ناامیدیای مانند انتظار پنج، ده، پانزده دقیقهای برای انفجاری که هرگز رخ نداد، تجربه نکرده بودم. البته که آن اشیاء ساختگی بودند، همانطور که میتوانستم از وجودشان حدس بزنم. واقعاً معتقدم اگر اینطور نبود، بیمحابا میدویدم و ابوالهول، درهای برنزی و (همانطور که ثابت شد) فرصتهایم برای یافتن ماشین زمان را با هم به نیستی میفرستادم.
به گمانم بعد از آن بود که به حیاط باز کوچکی در داخل کاخ رسیدیم. چمنکاری شده بود و سه درخت میوه داشت. پس استراحت کردیم و تجدید قوا نمودیم. نزدیک غروب شروع به بررسی وضعیتمان کردم. شب داشت فرا میرسید و مخفیگاه غیرقابل دسترس من هنوز پیدا نشده بود. اما این دیگر برایم اهمیت چندانی نداشت. من وسیلهای در اختیار داشتم که شاید بهترین دفاع در برابر مورلاکها بود؛ کبریت داشتم! اگر نیاز به آتشسوزی میشد، کافور هم در جیبم داشتم. به نظرم رسید بهترین کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که شب را در فضای باز و زیر محافظت آتش بگذرانیم. صبح روز بعد نوبت به به دست آوردن ماشین زمان میرسید. برای آن کار، تا این لحظه فقط گرز آهنیام را داشتم. اما اکنون، با دانشی که در حال افزایش بود، احساس متفاوتی نسبت به آن درهای برنزی داشتم. تا به حال از شکستن آنها خودداری کرده بودم، عمدتاً به خاطر رازی که در پشتشان نهفته بود. آنها هرگز به نظرم خیلی مستحکم نیامدند و امیدوار بودم که میله آهنیام برای انجام این کار کاملاً ناکافی نباشد.