«از آن زمان به بعد فکر کردهام که چقدر برای چنین تجربهای بیمجهز بودم. وقتی با ماشین زمان سفرم را آغاز کردم، با این فرض پوچ شروع کرده بودم که انسانهای آینده قطعاً در تمام ابزارهایشان بینهایت از ما جلوتر هستند. بدون سلاح، بدون دارو، بدون چیزی برای کشیدن - گاهی اوقات به طرز وحشتناکی دلم برای تنباکو تنگ میشد - و حتی بدون کبریت کافی آمده بودم. کاش به فکر دوربین کداک بودم! میتوانستم در یک لحظه از آن دنیای زیرزمینی عکس بگیرم و در فرصت مناسب آن را بررسی کنم. اما در آن وضعیت، تنها با سلاحها و تواناییهایی که طبیعت به من عطا کرده بود آنجا ایستاده بودم - دستها، پاها و دندانها؛ اینها و چهار کبریت بیخطری که برایم باقی مانده بود.
«در تاریکی میترسیدم که خودم را به میان این همه ماشینآلات بکشم و تنها با آخرین کورسوی نوری که داشتم فهمیدم ذخیره کبریتهایم کم شده است. تا آن لحظه هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که نیازی به صرفهجویی در آنها باشد و تقریباً نیمی از جعبه را برای شگفتزده کردن ساکنان سطح زمین هدر داده بودم، کسانی که آتش برایشان تازگی داشت. حالا همانطور که گفتم، چهار تا برایم باقی مانده بود و در حالی که در تاریکی ایستاده بودم، دستی دست مرا لمس کرد، انگشتانی لاغر صورتم را جستجو کردند و متوجه بوی بسیار ناخوشایندی شدم. گمان کردم صدای نفسنفس زدن گروهی از آن موجودات کوچک وحشتناک را در اطرافم میشنوم. حس کردم جعبه کبریت در دستم به آرامی از من گرفته میشود و دستهای دیگری از پشت، لباسهایم را میکشند. حس اینکه این موجودات نادیده مرا بررسی میکردند، بهطرزی وصفناپذیر ناخوشایند بود. در تاریکی، ناگهان با وضوح تمام دریافتم که چقدر نسبت به شیوههای فکر کردن و رفتار آنها بیخبرم. تا جایی که میتوانستم بر سرشان فریاد کشیدم. آنها دور شدند و بعد دوباره حس کردم که به من نزدیک میشوند. آنها با جسارت بیشتری مرا چنگ میزدند و صداهای عجیبی در گوش یکدیگر زمزمه میکردند. به شدت لرزیدم و دوباره فریاد کشیدم - با لحنی ناهنجار. این بار دیگر آنقدر ترسیده نبودند و وقتی دوباره به سمتم برگشتند، صدای خنده عجیبی از خود درآوردند. اعتراف میکنم که به شدت ترسیده بودم. تصمیم گرفتم کبریت دیگری روشن کنم و زیر نور خیرهکننده آن فرار کنم. همین کار را کردم و با کمک یک تکه کاغذ از جیبم، شعله را زنده نگه داشتم و راه بازگشتم را به سمت تونل باریک پیدا کردم. اما به محض ورود، نورم خاموش شد و در سیاهی مطلق، صدای مورلاکها را میشنیدم که مانند وزش باد در میان برگها خشخش میکردند و هنگام دویدن به دنبالم، صدایی شبیه به صدای باران داشتند.
«در یک لحظه چندین دست مرا گرفتند و شکی نبود که سعی دارند مرا به عقب بکشند. کبریت دیگری روشن کردم و آن را مقابل صورتهای خیرهزدهشان تکان دادم. بهسختی میتوانید تصور کنید که چقدر غیرانسانی و مشمئزکننده به نظر میرسیدند - آن صورتهای رنگپریده و بدون چانه با چشمهای بزرگ و بیپلک و خاکستری-صورتی! - در حالی که در کوری و سردرگمیشان خیره شده بودند. اما به شما قول میدهم که برای تماشا نماندم: دوباره عقبنشینی کردم و وقتی کبریت دومم تمام شد، سومی را روشن کردم. تقریباً تا انتها سوخته بود که به دهانه چاه رسیدم. روی لبه دراز کشیدم، چون لرزش پمپ بزرگ زیر پایم مرا دچار سرگیجه کرده بود. سپس با دست به دنبال قلابهای برجسته گشتم، و در همان حال، پاهایم از پشت گرفته شد و به شدت به عقب کشیده شدم. آخرین کبریتم را روشن کردم... و بیدرنگ خاموش شد. اما حالا دستم به میلههای صعود رسیده بود و با لگد زدن شدید، خودم را از چنگال مورلاکها رها کردم و بهسرعت از چاه بالا رفتم، در حالی که آنها همانجا ایستاده بودند و به من خیره شده و پلک میزدند: همه به جز یک موجود کوچک پست که تا مسافتی مرا دنبال کرد و نزدیک بود چکمهام را به عنوان غنیمت بگیرد.
«آن صعود برایم بیپایان به نظر میرسید. در بیست یا سی فوت آخر، حالت تهوع مرگباری به سراغم آمد. برای نگه داشتن خودم با بزرگترین مشکل مواجه بودم. چند یارد آخر، مبارزهای وحشتناک با این ضعف بود. چندین بار سرم گیج رفت و تمام حس سقوط را تجربه کردم. با این حال، سرانجام به نحوی از دهانه چاه گذشتم و تلوتلوخوران از میان ویرانهها به زیر نور خیرهکننده خورشید رسیدم. با صورت به زمین افتادم. حتی خاک هم بوی شیرین و پاکی میداد. بعد به یاد میآورم که وینا دستان و گوشهایم را میبوسید و صدای دیگران در میان الویها شنیده میشد. سپس، برای مدتی، از هوش رفتم.»