«مجبور شدم از چاهی به عمق شاید دویست یارد پایین بروم. این پایین رفتن با کمک میله‌های فلزی که از دیواره‌های چاه بیرون زده بود، انجام می‌شد. از آنجا که این میله‌ها برای موجودی بسیار کوچک‌تر و سبک‌تر از من طراحی شده بودند، به سرعت دچار گرفتگی عضلات و خستگی مفرط شدم. و فقط خستگی نبود! یکی از میله‌ها ناگهان زیر وزن من خم شد و تقریباً مرا به درون سیاهیِ زیر پایم پرتاب کرد. برای لحظه‌ای با یک دست آویزان ماندم و پس از آن تجربه، دیگر جرأت نکردم لحظه‌ای استراحت کنم. اگرچه بازوها و کمرم به شدت درد می‌کرد، با سریع‌ترین حرکتی که می‌توانستم، به پایین خزیدن ادامه دادم. وقتی به بالا نگاه کردم، دهانه چاه را دیدم؛ دایره‌ای آبی و کوچک که ستاره‌ای در آن نمایان بود و سرِ کوچک وینا مانند برآمدگی سیاهی به چشم می‌آمد. صدای کوبش ماشینی در پایین، بلندتر و آزاردهنده‌تر می‌شد. همه چیز، به‌جز آن دایره کوچک در بالا، در تاریکی مطلق فرو رفته بود و وقتی دوباره به بالا نگاه کردم، وینا ناپدید شده بود.

«در عذاب و ناراحتی شدیدی بودم. فکری به سرم زد که سعی کنم دوباره از چاه بالا بروم و دنیای زیرین را به حال خود رها کنم. اما حتی در حالی که این موضوع را در ذهنم می‌چرخاندم، به پایین رفتن ادامه دادم. سرانجام با احساس آرامشی عمیق، در فاصله یک فوتی سمت راستم، شکاف باریکی را در دیوار دیدم که نوری ضعیف از آن به بیرون می‌تابید. خودم را به داخل آن تاب دادم و متوجه شدم که دهانه تونل افقی باریکی است که می‌توانستم در آن دراز بکشم و استراحت کنم. اصلاً زود نبود. بازوهایم درد می‌کرد، کمرم گرفته بود و از وحشتِ طولانی‌مدتِ سقوط، می‌لرزیدم. علاوه بر این، تاریکی مطلق تأثیر ناگواری بر چشمانم گذاشته بود. هوا پر از طپش و صدای همهمه دستگاه‌هایی بود که هوا را به پایین چاه پمپاژ می‌کردند.

«نمی‌دانم چقدر خوابیدم. با لمس دست نرمی روی صورتم بیدار شدم. در تاریکی ناگهان پریدم و کبریت‌هایم را برداشتم و با شتاب یکی را روشن کردم. سه موجود سفیدِ خمیده را دیدم که شبیه همان موجودی بودند که بالای زمین در ویرانه‌ها دیده بودم و با دیدن نور، با عجله عقب‌نشینی کردند. از آنجا که آن‌ها در آنچه برای من تاریکیِ غیرقابل‌نفوذ به نظر می‌رسید زندگی می‌کردند، چشمانشان به‌طور غیرعادی بزرگ و حساس بود، درست مانند مردمک چشمان ماهی‌های اعماق دریا، و نور را به همان شکل بازتاب می‌دادند. شک ندارم که می‌توانستند مرا در آن ظلمتِ بی‌نور ببینند و به جز نور، ترسی از من نداشتند. اما به محض اینکه کبریتی روشن کردم تا آن‌ها را ببینم، بی‌درنگ گریختند و در جوی‌ها و تونل‌های تاریک ناپدید شدند و چشمانشان از آنجا به عجیب‌ترین شکل به من خیره شده بود.

«سعی کردم صدایشان کنم، اما زبانی که داشتند ظاهراً با زبان مردم دنیای روی زمین متفاوت بود؛ بنابراین چاره‌ای نداشتم جز اینکه به تلاش‌های خودم تکیه کنم و حتی در آن لحظه نیز به فکر فرار پیش از کاوش بیشتر بودم. اما با خود گفتم: حالا دیگر راه بازگشتی نداری؛ و در حالی که دست‌به‌دیوار در طول تونل پیش می‌رفتم، صدای ماشین‌آلات را بلندتر شنیدم. طولی نکشید که دیوارها کنار رفتند و به فضای باز و بزرگی رسیدم. کبریت دیگری روشن کردم و دیدم که وارد غاری عظیم و طاق‌دار شده‌ام که در دوردست، فراتر از شعاع نورم، در تاریکی مطلق امتداد داشت. منظره‌ای که از آن دیدم تنها به اندازه شعله یک کبریت بود.

«حافظه‌ام طبیعتاً مبهم است. اشکال بزرگی شبیه به ماشین‌های غول‌پیکر از دل تاریکی بیرون زده بودند و سایه‌های سیاه عجیبی می‌ساختند که در آن، مورلاک‌های شبح‌وارِ تاریک از خیرگی نور پنهان می‌شدند. ضمناً هوا در آنجا بسیار گرفته و خفقان‌آور بود و بوی ضعیفی از خون تازه در فضا پیچیده بود. کمی پایین‌تر در مسیر مرکزی، میز کوچکی از فلز سفید قرار داشت که با چیزی شبیه به یک وعده غذایی چیده شده بود. مورلاک‌ها به هر حال گوشت‌خوار بودند! حتی در آن زمان به یاد دارم که حیران بودم چه حیوان بزرگی توانسته زنده بماند تا آن تکه گوشت قرمزی که دیدم را تأمین کند. همه چیز بسیار نامشخص بود: بوی سنگین، آن اشکال بزرگ بی‌معنی، پیکرهای کریهی که در سایه‌ها کمین کرده بودند و فقط منتظر بودند که تاریکی دوباره فرا برسد و به من حمله کنند! سپس کبریت سوخت، انگشتانم را سوزاند و به زمین افتاد؛ نقطه‌ای قرمز و لرزان در سیاهی مطلق.»

30