«در شرایط جدید آسایش و امنیت کامل، آن انرژی بی قرار که نزد ما مایه قدرت است، به ضعف بدل میشود. حتی در زمان خود ما نیز، برخی گرایشها و امیال که زمانی برای بقا ضروری بودهاند، اکنون منبعی همیشگی برای شکست محسوب میشوند. برای نمونه، شجاعت جسمانی و عشق به نبرد، کمکی به انسان متمدن نمیکنند و چهبسا مانع او باشند. در وضعیت تعادل و امنیت جسمانی، قدرت، چه فکری و چه بدنی، جایی نخواهد داشت. سالهای بیشماری را گمان بردم که هیچ خطر جنگ یا خشونت فردی، هیچ خطری از سوی جانوران وحشی، هیچ بیماری فرسایندهای که نیازمند بنیهای قوی باشد، و هیچ نیازی به رنج و کار وجود نداشته است. برای چنین زندگیای، کسانی که ما ضعیف مینامیم، به اندازه قویدستان مجهز هستند و در واقع دیگر ضعیف نیستند. بلکه حتی مجهزتر هم هستند، چرا که قویدستان از انرژیای که راه تخلیهای برایش نیست، دچار فرسایش میشوند. بیگمان زیبایی بینظیر ساختمانهایی که دیدم، نتیجه آخرین خیزشهای آن انرژی اکنون بیهدفِ بشریت بود، پیش از آنکه در هماهنگی کامل با شرایطی که در آن میزیست، آرام گیرد؛ شکوفایی آن پیروزی که آغازگر آخرین صلح بزرگ بود. این همواره سرنوشت انرژی در امنیت است؛ به هنر و شهوترانی روی میآورد و سپس سستی و تباهی از راه میرسد.
حتی این انگیزه هنری نیز سرانجام از میان میرفت؛ در زمانی که من دیدم، تقریباً از بین رفته بود. آراستن خود با گلها، رقصیدن و آواز خواندن در زیر نور خورشید: تنها همین مقدار از روح هنری باقی مانده بود و نه بیشتر. حتی آن هم در نهایت به بیتحرکیِ رضایتمندی بدل میشد. ما بر سنگ آسیای درد و ضرورت تیز نگاه داشته شدهایم و به نظر میرسید که در اینجا، آن سنگ آسیای نفرتانگیز سرانجام شکسته است!
همچنان که آنجا در تاریکیِ رو به فزونی ایستاده بودم، اندیشیدم که با این توضیح ساده، بر معمای جهان چیره شدهام؛ بر تمام راز این مردمان دلانگیز مسلط شدهام. شاید تدابیری که برای کنترل افزایش جمعیت اندیشیده بودند، بیش از حد موفقیتآمیز بوده و تعدادشان نه تنها ثابت نمانده، بلکه کاهش یافته باشد. این موضوع میتوانست خرابیهای متروکه را توجیه کند. توضیح من بسیار ساده و به اندازه کافی پذیرفتنی بود؛ آنچنان که بیشتر نظریههای نادرست هستند!»