روحی والا بودند — تیره گشته و دهانش از درد منقبض و نشان از شوری درونی داشت.»
او تقریباً در لبهی گور بود. در ماه مه، تغییری نگرانکننده و رو به وخامت در وضعیت عضلات قلبش رخ داد. به او دستور داده شد که شش هفته به فرانتسینباد برود، اما استراحت هیچ کمکی به او نکرد. در سوم ژوئن، او به همراه همسرش و چند تن از دوستانش راهی ادلاخ در زمرینگ شد. میدانست که این آخرین سفر اوست. سپس بهبودی مختصری حاصل شد و او به پشت میز کارش بازگشت. اما بهسرعت حالش رو به وخامت گذاشت. به هکلرِ وفادار گفت: «سلام مرا به همه برسان و به آنها بگو که من خونِ قلبم را برای مردمم فدا کردهام.» در سوم ژوئیه، ذاتالریه عارض شد و نشانههای فرارسیدنِ ازپاافتادگی نمایان گشت. مادرش رسید، سپس دو فرزند کوچکش، هانس و تروده، آمدند. ساعت پنج بعدازظهر، پزشکش که برای لحظهای چشم از بیمار برداشته بود، آهی عمیق شنید. وقتی برگشت، دید سرِ هرتسل بر سینهاش فروافتاده است.
هرتزل در وصیتنامهاش خواسته بود که پیکرش در کنار پدرش دفن شود، «تا زمانی که مردم یهود بقایای مرا به فلسطین منتقل کنند، همانجا بماند.» هنگامی که روسها در سال
۱۹۴۵ وارد وین شدند، بقایای هرتزل هنوز در آنجا بود.