بود، این مسئله خود را به او عرضه کرده و خواستار بیانی هنری شده بود. شاید دعوتش به پاریس بهانهای خوشایند بود تا نوشتن رمان یهودیاش را به تعویق بیندازد؛ بهویژه که احتمالاً هنوز برای چنین کاری پختگی لازم را نداشت. اکنون که در پاریس بود، جایی که چشمانش به روی گسترهی کامل فرآیند اجتماعی باز شده بود، از نظر روحی به همکیشان یهودیاش نزدیکتر شد و با گرمی بیشتر و قیدوبند کمتر به آنان نگریست. او همچنان از نظر زیباییشناختی آنان را دشوار مییافت، اما سخت میکوشید تا جوهرهی شخصیت و ذاتشان را دریابد و بدون پیشداوری در موردشان قضاوت کند.
هنگامی که هرتسل به پاریس رسید، یهودستیزی — علیرغم تلاشهای درومون و با وجود روزنامهاش، لا لیبر پارول، که در سال ۱۸۹۲ تأسیس شده بود — هنوز به ابعاد یک جنبش اصیل نرسیده بود و قرار هم نبود که به معنای آلمانی کلمه، به چنین جنبشی بدل شود. اما این پدیده به کانونی برای انواع نارضایتیها و کینهها تبدیل شد؛ همچنین برخی از روحهای منتقد جدی را نیز به خود جذب کرد؛ نفوذ آن روز به روز بیشتر میشد و موقعیت یهودیان بهطور فزایندهای دشوار و ناخوشایند میگشت.
آشنایی هرتزل با یهودستیزی به دوران دانشجوییاش بازمیگشت، زمانی که این پدیده برای نخستین بار به شکل یک جنبش سیاسی-اجتماعی درآمده بود. او به عنوان یک نویسنده از وجود آن آگاه بود، هرچند این آشنایی هرگز به یک کشمکش درونی جدی بدل نشده یا او را وادار به ابراز آن نکرده بود.
اکنون او درومون را میخواند، همانطور که دورینگ را خوانده بود. تأثیر آن دوباره عمیق بود. آنچه در این اثر بیش از همه او را تحت تأثیر قرار میداد، کلیتِ جهانبینیای بود که بر پایه خصومتی سنجیده با یهودیان بنا شده بود.
محاکمهای به اتهام قتل آیینی در شهر زانتن، واقع در راینلند، در جریان بود. در ۳۱ اوت ۱۸۹۲، هرتسل که به این موضوع نیز همچون سایر مسائل مورد توجه عموم میپرداخت، وضعیت کلی را در گزارشی مفصل تحت عنوان «یهودستیزی فرانسوی» خلاصه کرد.
تا اینجای کار، هرتصل دیگر به پذیرش سادهی واقعیتها بسنده نمیکرد؛ او در پی معنای عمیقتری برای خصومت جهانی علیه یهودیان بود. برای جهان، این یک برقگیر است. اما تا آن لحظه، این تنها جرقهای از بینش بود که به چیزی بیش از یک پارادوکس ادبی ختم نمیشد. با این حال، از آن پس، دیگر او را آرام نگذاشت.