استعلای درونی برای هرتزل بیش از پیش نزدیک میشد. در اکتبر ۱۸۹۴، هرتزل در آتلیهی مجسمهساز، ساموئل فریدریش بیر، حضور داشت که مشغول ساخت نیمتنهای از او بود. گفتگو به مسئلهی یهود و رشد جنبش یهودستیزانه در وین، زادگاه هرتزل و بیر، کشیده شد. هرتزل گفت که برای یک یهودی، روی آوردن به هنر و جدا شدن از پول
بیفایده است. «این لکه باقی میماند. ما نمیتوانیم از گتو رها شویم.» هیجان بزرگی هرتزل را فرا گرفت و او آتلیه را ترک کرد؛ در راه بازگشت به خانه، الهام همچون ضربهی پتک بر او فرود آمد. آن چه بود؟ طرح کامل یک نمایشنامه، «همچون تختهسنگی از بازالت».
با این نمایشنامه، هرتصل بازگشت درونی خود به قومش را تکمیل کرد. تا پیش از آن، با وجود تمام دلبستگی عاطفیاش به این مسئله، او همچون ناظری بیرونی، پژوهشگری، تبیینگری و یا حتی مدافعی در حاشیه ایستاده بود. او پیشزمینهای تاریخی-جهانی برای این معضل فراهم آورده، آن را تشخیص داده و پیشبینیاش برای آینده را ارائه کرده بود. اکنون اما، او در آن غرق شده و با آن یکی شده بود.
او سخنگو و وکیل مدافع آن شده بود، همانطور که سخنگو و وکیل مدافع دیگر قربانیان بیعدالتی بود. تصادفی نبود که قهرمان نمایشنامه، هم از نظر حرفهای و هم از نظر ذوق شخصی، یک وکیل دادگستری بود. چرا که آن قهرمان، خودِ هرتصل بود و دگرگونیای که در دکتر یاکوب ساموئل رخ میداد، همان دگرگونیای بود که در تئودور هرتصل در حال وقوع بود.
او کاملاً متعلق به یهودیان است؛ او برای آنها میجنگد و در حال مرگ، همچنان خود را مبارزی برای آیندهٔ آنان میبیند. اینکه یعقوب ساموئل در لحظات احتضار چه آیندهای را برای یهودیان پیشبینی میکرد، همچنان نامشخص ماند. به نظر میرسد که خود هرتزل نیز همچنان باور داشت که تعمیق درک متقابل میان یهودیان و غیریهودیان ممکن است راهحل را به ارمغان بیاورد.
اما هرتزل تا آن زمان چنان راه دوری را پیموده بود که دیگر نمیتوانست «آشتی» از طریق تسلیم شدن به غسل تعمید را در سر داشته باشد. در واقع، این نمایشنامه بر عنصر «احترام به خود» به عنوان نخستین پیششرط در روابط انسانی تأکید میورزد. مادرِ زیرک در نمایشنامه به پسرش میگوید: «اگر به خودت وفادار نباشی، نباید از اینکه دیگران هم به تو وفادار نیستند، گله کنی.» این سخن همچون نسیمی تازه بود که ناگهان در فضای خفقانآور اتاقی بینور وزیدن گرفت. این نگرشی نو بود: غروری شرافتمندانه!